مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

ای دوست! شکر بهتر یا آن‌که شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آن‌که قمر سازد؟


برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانه‌ی ما


پرنده‌ها و کودکان را به آدم‌ها ترجیح می‌دهم.


کسی در من مدام آوازهای غمگین می‌خواند.


جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش

آرشیو

۲۴ مطلب با موضوع «اجتماعی» ثبت شده است



   هضم بعضی از کارای آدما برام سخت‌ه. یکیش همین که میرن سر قبر یه آدمی (هرچقدر هم خوب و محترم) و از اون می‌خوان که مشکلات‌شون حل بشه. جسم اون آدم که پودر شده تا الان؛ اگر هم روحی باشه، محدود به اون مکان نیست. و خب اصلاً روح یک مرده، چه ارتباطی با مشکلات ما داره؟ خود خدا (به فرض وجود) شاهد و بیننده‌ی هزاران شر و مشکل روی کره‌ی زمین‌ه؛ بدون اون‌که دخالتی کنه؛ کودکی که بی‌گناهه و سرطان داره؛ کودکی که توی جنگ‌ه؛ کودکی که غذا برای خوردن نداره و ...

   نکته‌ی دیگه‌ای که درکش نمی‌کنم، تمام اتفاقاتی‌ه که بر اساس تقویم رخ میدن؛ از تولد و مرگ و شادی و عزاداری .. من نمی‌فهمم چرا آدما نگاه‌شون به تقویم‌ه که مثلا امروز حال‌شون باید چطور باشه؟ هزارسال پیش یه آدمی فوت کرده؛ خب روحش شاد باشه .. چه ربطی به الانِ من و شما داره که عزاداری کنیم؟ اگر هم می‌خوایم زنده بمونه، می‌تونیم از کاراش و حرفاش بگیم؛ اونم نه در یه روز خاص؛ اونم نه با عزاداری.

   این همه انفعال و معطل گذشته موندن (دین و سنت و تقویم) ما رو متوقف و مقلد و مرده نگه می‌داره. میفتیم توی یه سیکلی که بیرون‌اومدن ازش دشوار میشه. سیکلی که پر از باید و نبایده و قفس میشه برای پرواز و زمان حال. با قطب‌نمای درون باید حرکت کرد؛ با حضور قلب و عشقی به وسعت کائنات.



مهدیار دلکش


      هر کاری آدابی دارد. و البته هر کس ممکن است برای هر کاری، آداب خودش را داشته باشد. به هر حال؛ آدابی را که می‌پسندم، می‌نویسم؛ آداب دیدار.

   اول از همه و چقدر مهم‌تر از همه، ایده‌داشتن برای یک دیدار است؛ ایده‌داشتن بر اساس مدل فردی که قرار است او را ببینیم. اگر دوستی به ما بگوید که همدیگر را ببینیم، باید بتوانیم بلافاصله چند گزینه‌ی مناسب حال و هوای او و ترجیحا تازه پیشنهاد بدهیم. هرگز در جواب «کجا؟» نگوییم: «نمیدونم». ایده‌نداشتن، نشانه‌ی کم‌اهمیت‌بودن آن دیدار برای ماست.

   سعی کنیم اگر کوچه یا خیابان یا کافه‌ای را کشف کرده‌ایم، دوست‌مان را هم از آن باخبر کنیم. دوست‌مان چقدر خوشحال خواهد شد وقتی که برای بار اول پا به جایی می‌گذارد که دوست داشته بگذارد و تا پیش از ما از وجودش آگاه نبوده است. این دیدار فراموش‌نشدنی خواهد بود.

   از دیگر نکات مطلوب یک دیدار، راحت‌بودن و صادق‌بودن و خودبودن است. چه بسا یک «گه نخور کثافت»، کاری را بکند که هزار «خوشحال شدم که دیدمت» نکند.

   سکوت را بلد باشیم اما جایش را هم بدانیم. دیداری که اکثرش به سکوت یک‌طرف بگذرد، در طرف دیگر حس خوبی ایجاد نمی‌کند.

فعلا همین‌ها؛ خداوند، همه‌ی ما را آدم کند؛ خداوند؟ آدم؟ به هر حال.


مهدیار دلکش



   بیایید از دوست‌داشتنی‌های‌مان بنویسیم؛ تا زنده‌اند بنویسیم. کلمات را برای زندگان خرج کنیم. چقدر زشت و کریه است که به محض مردن آدم‌ها از آن‌ها می‌گوییم.
اگر کسی دوست‌داشتنی است،حق و لیاقت دانستن این موضوع را دارد.
   از شما می‌خواهم که برای دوست‌داشتنی‌های‌تان تا زنده‌اند بنویسید و در شبکه‌های اجتماعی‌تان انتشار دهید. یا نوشته‌تان را برای خودشان بفرستید.
   اعضای خانواده؛ نزدیکان؛ خواننده؛ نویسنده؛ شاعر؛ فوتبالیست .. فرقی نمی‌کند؛ برای هر کسی که دوستش دارید، که در زندگی شما تاثیر زیادی گذاشته است، که مرگش شما را ناراحت خواهد کرد، بنویسید. در روزی غیر از تولد یا مرگش؛ در یک روز معمولی بنویسید.
زنده باد زندگان و زندگانی!

برای آقا محمد داداش:

   برای «مهربان‌ترین آدم زندگیم» بودن، رقابت تنگاتنگی با مادرم دارد. احساساتی؛ احساساتی؛ بامعرفت؛ با محبت؛ دلسوز؛ کاردرست؛ خانواده‌دوست؛ فانتزی‌باز؛ رویاپرداز؛ دست‌و‌دل‌باز؛ دل‌زنده .. این‌ها بارزترین‌های آقا محمد داداش هستند. اگر بدقولی و بی‌اعصابی‌های گاه‌گاهش نبود، که دیگر انسان نبود.
   آقا محمد داداش، ظرفیت‌هایی بیشتر از حد معمول یک انسان، برای مهرورزی دارد. می‌تواند برای خوشحالی کسی که دوستش دارد، کارهایی بکند که خودِ آن آدم هم سوپرایز و شگفت‌زده شود. و واقعا خوشا به حال کسی که همسر او خواهد شد.
   کودکیِ ما با هم گذشت. از وقتی که مادرم را شناختم، او هم بود؛ با شیشه شیری در دست؛ با بوسه‌ها و آغوش‌هایش. از همان کودکی برایم یک رهبر بود؛ یک الگو؛ یک مبارز.
   آقا محمد داداش، راهی را که زندگی پیشنهادش داده بود، نپذیرفت و راه تازه‌ای ساخت. جنگید و جنگید و حقش را گرفت. و حالا طوری زندگی می‌کند که می‌خواهد‌.
   دو سال پیش که برای تمرین رانندگی توی ماشینش نشسته بودم و او هم کنارم با حوصله نکات رانندگی را گوشزد می‌کرد، پرت شدم به سال‌ها سال‌ها قبل؛ به دوچرخه‌ی قرمزمان و کمکی‌هایش؛ به نشستن من روی دوچرخه و کمک آقا محمد داداش برای نیفتادن دوچرخه؛ پرت شدم به کارت‌بازی و تیله‌بازی؛ به قلعه‌سازی و خراب‌کردن‌شان؛ به فکر بکر؛ به این‌که چه کسی زودتر پیام بازرگانی را حدس می‌زد؛ به نامی‌سی‌جی۱۲۵.
   بدون آقا محمد داداش، مهدیار هم طور دیگر می‌بود؛ طور غیرجالب‌تر؛ فقط شاید کمی مستقل‌تر می‌شد.
   سپاس تو راست ای برادر؛ ای آقا محمد داداش! سایه‌ات کم مباد ای سرو رعنا!

مهدیار دلکش

      

    همیشه آدم‌هایی که خودکشی می‌کنند، برایم جالب و قابل احترام بوده‌اند و هستند. آدم‌هایی که گاها برای حفظ عزت نفس‌شان، گاها برای دلیل محکمی برای ادامه نداشتن و گاها از اندوه زیاد، این تصمیم بزرگ و شجاعانه را گرفته‌اند و آدم‌های غالبا مرده و ترسو را با دنیا و هنجارها و دنیای‌شان تنها گذاشته‌اند. در عمق زندگی رفتن، اندوه‌های سهمگینی را در سینه‌ی آدم‌ها می‌نشاند و به نظر من آدم‌هایی که در سطح زندگی می‌کنند، حق محکوم‌کردن و برچسب‌زدن به این افراد را ندارند؛ چون اصولا از آن‌چه بر آن‌ها می‌گذشته، بی‌اطلاع‌اند و هرگز هم نمی‌توانند با اطلاع شوند.

   وقتی که به لیست بزرگانی که خودکشی کرده‌اند نگاه می‌کنم، به فکر فرو می‌روم. در سکوتی سنگین، به فکر فرو می‌روم‌. مدتی‌ست که در سایت‌های مختلف، به خواندن نامه‌های خودکشی این آدم‌ها مشغولم‌. در ادامه، منتخبی از چند نامه‌‌ی خودکشی را با شما به اشتراک می‌گذارم؛ شاید چکیده‌ی یک عمر زندگی یک آدم؛ شاید کمی نزدیک شدن به اندوه.



 ترجیح می‌دهم مثل یک انسان آزاد بمیرم، تا این‌که مثل یک برده در قفس‌، به زندگی کردن ادامه دهم. (نامه‌ی خودکشی نیکولاس سباستین چمفورت، نویسنده‌ی فرانسوی)


  اندوه تا ابد ادامه خواهد داشت. (نامه‌ی خودکشی ونسان ون‌گوک)


سیمای آرام و دلنشین رودخانه، از من طلب بوسه‌ای کرد. (نامه‌ی خودکشی لنگستون هیوز)


آن‌گاه که دیگر من از دنیا رفته‌ام، ماه زیبای آوریل موهای خیس از باران‌اش را پریشان می‌کند و تو دل‌شکسته بر روی پیکر بی‌جان من خم می‌شوی. و من اهمیتی نمی‌دهم. چرا که می‌خواهم در آرامش به‌سر برم. به‌سان درختان سرسبز، هنگامی که قطرات باران شاخه‌های نازک‌شان را خم می‌کند. و من ساکت‌تر و سنگ‌دل‌تر از اکنونِ تو خواهم بود. (نامه‌ی خودکشی سارا تیسدِیل؛ شاعر آمریکایی)


دنیای عزیز، دارم می‌روم چون خسته شده‌ام. گمان کنم به اندازه کافی عمر کرده‌ام. تو را با نگرانی‌هایت در این فاضلاب شیرین تنها می‌گذارم. خوش بگذرد.(نامه‌ی خودکشی جرج سندرز؛ بازیگر برنده‌ی جایزه‌ی اسکار)


اکنون می‌خواهم کمی بیشتر بخوابم. نام آن را ابدیت بگذارید. (نامه‌ی خودکشی جرزی کوزینسکی نویسنده‌ی لهستانی-آمریکایی)


واقعاً به من خوش گذشت. خداحافظ و متشکرم! (بخشی از نامه‌ی خودکشی رومن گاری)


من دارم وارد بزرگ‌ترین ماجرای زندگی‌ام می‌شوم. (یادداشت خودکشی کلارا بلندیک، بازیگر آمریکایی فیلم جادوگر شهر اُز)


طاقتِ جنونِ دیگری را ندارم. (قسمتی از نامه‌ی خودکشی ویرجینیا وولف)


مهدیار دلکش


   مصاحبه‌ی کامبیز حسینی با گلشیفته را خوب در خاطر دارم؛ رهایی و استواری اندیشه‌ی گلشیفته و بادی‌لنگوییجش وقتی که در مورد راه انتخابیش صحبت می‌کرد، من را به او علاقه‌مندتر از قبل کرد. حس کردم که او سالها جلوتر است و چه خوب که یک قرن در زمان سفر کرد و از ایران رفت.

   می‌دانی اشکال کار کجاست؟ همان‌جا که اصلا تصمیم گلشیفته را مسئله‌ی خودمان می‌دانیم و در موردش صحبت می‌کنیم. همان‌جا که خودمان و عقایدمان را کعبه و مرکز دنیا خیال می‌کنیم و همه‌چیزها را با آن می‌سنجیم. خودم هم در این منجلاب بوده‌ام و می‌دانم که چقدر درست‌فهمیدن مشکل است در این حالت.

   عریانی در جریان بازیگری و یک فیلم بد است؟ این نظر شما است. عریان عکس گرفتن در فلان مجله بد است؟ این نظر شما است. عریانی بد است؟ این نظر شما است و نظرهای شما اصلا برای کسانی که اندیشه دارند و به راه‌شان فکر کرده‌اند، مهم نیست. نظرهای‌تان را برای خودتان نگه دارید عزیزان من؛ قشنگ‌های اخلاقی! بهشتیان! دیندارهای مسلمانان! این‌قدر دست‌درازی و زبان‌درازی نکنید به لایف‌استایل دیگران.

   اگر در قفس تعصبات و عقایدتان هستید، دیگران را هم در قفس نخواهید. به جای قیل و قال، درِ قفس‌‌های‌تان را باز کنید. و یا اصلا نه؛ در قفس‌های‌تان آرام بگیرید.


مهدیار دلکش

   

   رُّسُلًا مُّبَشِّرِینَ و َمُنذِرِینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ کَانَ اللّهُ عَزِیزًا حَکِیمًا (نسا ۱۶۵)

   پیامبرانى که بشارتگر و هشداردهنده بودند تا براى مردم پس از پیامبران در مقابل خدا حجتى نباشد و خدا توانا و حکیم است.


   می‌خواهم در مورد «للناس علی‌الله حجه» حرف بزنم؛ این‌که از نظر قرآن، تحت شرایطی، مردم علیه خدا هم می‌توانند اقامه‌ی دلیل و حجت کنند و او را مورد مواخذه قرار دهند. در قرآن، «حق» پرسش‌گری و مواخذه از خدا، برای مردم موجود و ممکن و محفوظ است و خدا برای حق آفریده‌هایش، چاره‌ای اندیشیده است و پیامبرانی را فرستاده و بعد از آن‌ها تکلیفی خواسته است.

   دینی که اکنون برای ما می‌گویند، دینی‌ست سراسر تکلیف و باید و نباید؛ بی‌آن‌که حقی برای مسلمانان قائل باشند. مسلمانان باید تک‌تک دستورات را انجام دهند و چیزی نخواهند. باید زکات و خمس بدهند و کاری با ادامه‌ی ماجرا نداشته باشند. حتی در سیاست هم همین سیستم پیاده می‌شود ..

   فارغ از این آیه و تفاسیرش هم ما باید بدانیم که هرجا که حقی باشد، تکلیفی هم خواهد بود. اگر احترام به والدین و تکریم آن‌ها تکلیف فرزندان است؛ ایجاد شرایط مناسب برای رشد هم حق فرزندان در برابر والدین است.

اگر خوب درس‌خواندن، تکلیف دانشجو است، تدریس خوب و برخورد مناسب استاد هم حق دانشجو است.

اگر دادن مالیات، تکلیف شهروندان است، آزادی و انواع خدمات رفاهی هم از حقوق اوست و باید آن‌ها را از حکومتش بخواهد.

   عزیزی می‌گفت که برای شهروندان کشورهای جهان سومی، باید از حقوق گفت و آن‌ها را با حقوقشان آشنا کرد و در کشورهای پیشرفته باید از تکالیف برای مردم گفت. و چه درست هم می‌گفت.

وقتی که ما حتی در برابر خدا هم حق داریم، آیا در برابر بندگانش نداریم؟

   چه زیادند آدم‌ها و مسئولینی که خود را در برابر هیچ‌چیز و هیچ‌کسی پاسخگو نمی‌دانند و اگر قدرتی داشته باشند، زیردستان‌شان را فاقد حقوق می‌دانند و تا می‌توانند بر گردن آن‌ها تکلیف سوار می‌کنند. آدم‌هایی که بنابر صلاح‌دیدشان رفتار می‌کنند و خود را بالاتر از خدا و نقد می‌دانند؛ آدم‌هایی که هر روز می‌بینیم‌شان؛ آدم‌هایی که انگار روز‌به‌روز بیشتر می‌شوند.


مهدیار دلکش


   در جوامع جهان‌سومی، پرمصرف‌ترین سیستم تربیتی، سیستم تبعیت‌کردن است؛ سیستمی کم‌اثر و ناتوان و درسطح‌نگه‌دارنده. در این جوامع، مردم کار خوب انجام می‌دهند تا پاداش بگیرند و کار خوب را برای خوب‌بودنش انجام نمی‌دهند؛ به نیازمندان کمک می‌کنند تا وجدان‌شان آرام بگیرد؛ عبادت می‌کنند تا ثواب کرده باشند؛ درس می‌خوانند تا نمره‌ی خوب بگیرند.

   در سیستمی که مبتنی بر تبعیت‌کردن است، همواره به قدرت و زور نیاز است؛ همیشه مردم باید از چیزی بترسند تا آن کار موردنظر را انجام دهند و طبیعتاً هیچ‌گاه آن کار، درونی و عمیق نخواهد شد. و به محض برداشته‌شدن عامل فشار و زور، مردم دیگر خود را ملزم به انجام آن کار نمی‌دانند.

   اما سیستمی که پایدارتر و قدرتمندتر است، سیستمی است که در آن، نظام عقیدتی مردم، مستقل است و پایه‌ی آن، خواست و انگیزه‌ی هر فرد برای صحیح‌بودن و خوب‌بودن است؛ انگیزه‌ای که همیشگی است و به نظارت یا زور احتیاجی ندارد. اگر فرد یا عمل یا عقیده‌ای قابل‌قبول باشد، در جان مردم می‌نشیند و نشستنش طولانی و مداوم است.

   طبق آزمایشات روان‌شناسان*، هرچه در برابر انجام رفتاری، پاداش کمتری درنظر گرفته شود، درونی‌شدن آن رفتار، بالاتر بوده و افراد، آن عمل را بهتر انجام می‌دهند. هرچه پاداش، بیشتر باشد، انگیزه و دلیل مردم برای انجام آن رفتار، از خود رفتار به سمت پاداش رفتار، میل پیدا می‌کند.



* روان‌شناسی اجتماعی - الیوت ارونسون

مهدیار دلکش


   در فرمان ششم از ده فرمان کیشلفسکی، آن‌جا که زن قصه از پسرک عاشق می‌پرسد: حالا که ادعای عاشقی می‌کنی، از من چه می‌خواهی؟

پاسخ پسرک، یک کلمه است:«هیچ‌چیز»

و عشق، یعنی همین.

   بسیاری از ادعاهای عاشقانه‌ی کنونی، به خودخواهی آلوده است. نباید با گفتن «دوستت دارم»، به دنبال گرفتن امتیازی از معشوق باشیم. نباید منتظر شنیدن «من هم دوستت دارم» باشیم. آن فرد دوست‌داشتنی‌ست و تو آن فرد را دوست داری؟ یا آن فرد را اگر برای تو باشد، دوست خواهی داشت؟ یا به او ابراز علاقه می‌کنی تا برای تو شود؟ و با شنیدن پاسخ منفی، ناگهان علاقه‌ات محو می‌شود؟

   این‌که تو کسی را دوست داری، به این معنی نیست که او هم باید تو را دوست داشته باشد. بدون توقع، دوست داشته باشیم. ابتدا خوب از علاقه‌مان مطمئن شویم و بعد ابرازش کنیم. اگر طرف مقابلمان، علاقه‌اش به اندازه‌ی ما نیست، آزارش ندهیم؛ با فاصله‌ی مناسب دوستش داشته باشیم و از همان دوست‌داشتن، انرژی بگیریم و به زندگی‌مان رنگ‌های تازه اضافه کنیم.


مهدیار دلکش


   مرگ، نزدیک‌تر از آن چیزی‌ست که فکر می‌کنیم. خیلی‌ها پیش از رسیدن به پیری می‌میرند.

از شما می‌خواهم که لیستی از تمام اطرافیان‌تان تهیه کنید. تصور کنید که همه‌ی آن‌ها فردا خواهند مرد؛ حالا دوست دارید که چه رفتاری با آن‌ها داشته باشید؟ چه جملاتی می‌خواهید به آن‌ها بگویید؟

   زشت است که بعد از مرگ آدم‌ها زبان‌مان باز شود. تا زنده‌اند، حرف‌های‌مان را بگوییم که بعد از مرگ‌شان، راحت‌تر و آرام‌تر باشیم.

   هیچ مرگی ناگهانی نیست؛ همین پدر شما که کنارتان نشسته است؛ همین مادرتان که هر روز کنارتان است، حتی همین برادر و خواهر کوچک‌ترتان، ممکن است فردا نباشند.

   لطفا این کار را انجام دهید و همیشه با این پیش‌فرض با آدم‌ها رفتار کنید که ممکن است همگی فردا بمیریم.


مهدیار دلکش


  از عمد، این پست، تند و نیش‌دار نوشته شده است و مخاطبش عموم زن‌هاست و نه همه‌ی آن‌ها.

   شوهرجویی و شوهر‌خواهیِ دخترها و نیازشان به تکیه‌گاه، همان‌قدر مذموم است که سکس‌پرستی و تن‌پرستیِ مردها.

   زن‌ها کمتر، از این خلق‌وخوی زشتِ خود، حرف می‌زنند و مدام، انگشتِ اتهام‌شان به‌سمتِ مردان، دراز است.

   آزارِ خیابانی، مذموم است؛ فعل جنسیِ همراه با زور، ناپسند و زشت است؛ اما سکس‌خواهی در رابطه، امری بسیار طبیعی و حتی لازم است. خواستنِ جسم، در امتدادِ خواستنِ روح است و می‌تواند که رابطه را محکم‌تر و پردوام‌تر کند.

   اما دخترهای جامعه‌ی ما چه می‌خواهند؟ اکثرِ آن‌ها، پسری را می‌خواهند که نیازهای روحی‌شان را برای داشتنِ یک مرد، برطرف کند و خلاها و ضعف‌های شخصیتی‌شان را بپوشاند و برایشان خرج کند؛ اما از نیازهای جسمیِ خودش، حرفی نزند؛ چون در آن‌صورت، بی‌اخلاقی و ناپاکی کرده است؛ و این، یک خودخواهیِ بزرگ است.

   اگر آن پسر، گزینه‌ی مناسبی باشد، به او وعده‌ی سکسِ بعد از ازدواج می‌دهند و سعی می‌کنند تا گزینه‌ی خوب‌شان را از دست ندهند و بعد از ازدواج، به مرادِ دل و نهایتِ خود می‌رسند و خیلی زود هم تمام می‌شوند.

   مردها اما، با همه‌ی حرف‌هایی که در موردشان زده می‌شود، موجودات شریف‌تر و اخلاقی‌تری هستند. یک نیاز بزرگ دارند که اگر تامین شود، چنان انرژی‌ای می‌گیرند که دنیا را مالِ خود می‌کنند؛ که کرده‌اند.

   برعکسِ اکثرِ زن‌ها که دنیای‌شان کوچک‌ست و بعد از ازدواج، تمام می‌شوند؛ مردها بعد از ازدواج، و یا با تامین نیاز بزرگ‌شان، تازه آغاز می‌شوند.

   نیاز جنسی مردها، شدید است؛ نیازی که اگر بعد از چندروز ارضا نشود، به‌طور اتوماتیک و در خواب ‌-با دیدنِ یک خوابِ سکسی- ارضا می‌شود؛ خالقِ مرد، او را طوری آفریده که باید هرچند روز یکبار، ارضا شود، اما زن‌ها را این‌گونه نیافریده است.

   احتمالا نیاز به تکیه‌گاه، در زن هم شدید است، و تا این‌جا هر دو یکسان‌اند؛ اما باید دید که بعد از تامین این نیازهای هورمونی، اراده‌ی این دو جنس، چه‌طور عمل می‌کند؛ که طی این چندین قرن، دیده‌ایم؛ آن‌قدر زن‌ها جنس دوم‌اند که برایشان سالروز درنظر گرفته‌اند؛ روز دختر و روز زن؛ (و این جنس، خوشحالانه این روزها را جشن می‌گیرد) اما باقی سال، متعلق به جنسی‌ست که دنیا در دست او بوده و هست؛ چون بزرگ فکر می‌کند.

   چند شاعر و رییس‌جمهور و فیلسوف و موسیقی‌دان و ریاضی‌دان و به‌طورکلی، زن موفق و تاثیرگذار در جهان است؟ آن‌قدر کم که می‌شود نام‌شان را برد. همیشه مردها، قاعده‌ی دنیا بوده‌اند و زن‌ها، استثنایش.

   زن‌ها ادعا می‌کنند که مردها، در طول تاریخ به آن‌ها اجازه‌‌ی خودنمایی نداده‌اند و مدام از آن‌ها استفاده کرده‌اند؛ و این، عذرِ بدتر از گناه‌ست. وای بر شما که انقدر ظلم‌پذیر و کوچک بوده‌اید که زیرِ بارِ این ظلم‌ها رفته‌اید. چرا در برابر مردهای ظالم، نایستادید؟ چرا این محدودیت‌ها و جنس دوم‌بودن را پذیرفته‌اید؟ اسبی که رکاب ندهد، کسی نمی‌تواند سوارش شود.

   کلیپ‌ها و تبلیغات و پورن‌ها، پر شده‌اند از زنانی که خود را فروخته‌اند و مثل عروسک‌هایی در دست مردان پولدار، چرخیده‌اند. از ازلِ تاریخ، زنانِ عریان، در کاخ‌های امیران رقصیده‌اند و خشنود بوده‌اند، و این عریانی را پذیرفته‌اند؛ مردها در مهمانی‌ها، با لباس‌هایی آراسته و پوشیده ظاهر می‌شوند و زنان، با لباس‌هایی که لذت مردان را فراهم آورد؛ زنان، مفعول‌بودن را به منفعلانه‌ترین شکل ممکن پذیرفته‌اند؛ عروسک‌ها تنها زمانی احساس خوبی دارند که کسی (هر کسی) آن‌ها را ببیند و با آن‌ها بازی کند.

   مولانا، در شعرهایش از «نورِ نور» استفاده کرده‌است. یعنی به نور، دلیل و خلوصی دیگر داده است. زن‌های جامعه‌ی من هم به مفعول، خلوص و تعریفِ تازه‌ای داده‌اند. خیلی از زن‌ها، «مفعولِ مفعول» شده‌اند. مفعولِ‌مفعول‌هایی که از زن‌بودنِ خود استفاده‌ی ابزاری می‌کنند و آن را می‌فروشند.

   اگر استفاده از زور، برای بهره‌کشیِ جنسی از زن‌ها، یک استفاده‌ی ابزاری از قدرت مردانگی‌ست؛ لوس حرف‌زدن و نمایشِ غیرعادیِ اندامِ زنان هم، استفاده‌ی ابزاری آن‌ها از زنانگی‌شان است؛ و هر دو به یک‌اندازه زشت‌اند.

   ابتدا این ذهنیت مفعول‌بودنِ زن را از ذهنِ مردها و زن‌ها و دنیا پاک کنید و بعد به دنبال حقوق خود باشید.

   زن‌های قوی را دوست دارم؛ زن‌هایی که خوبی‌های زن‌بودن را نگه داشته‌اند و بدی‌ها و ضعف‌هایش را از خود دور کرده‌اند. زن‌هایی که خوبی‌های مردبودن را گرفته‌اند و بدی‌هایش را رها کرده‌اند.

   قبل از آن‌که زن باشید، انسان باشید و انتخاب‌هایی به غیر از سکس، برای مردان، باقی بگذارید. به دنیا نشان بدهید که به غیر از مدل‌شدن برای عکاسان مرد، به غیر از لاک و رژزدن، به‌جز صحبت‌کردن‌های غیرمفید، چیزهای دیگری هم بلدید. مردها به‌جز سکس‌کردن، بلدند که دنیا را در دست بگیرند؛ اگر می‌توانید، با جنگیدن و تحمل سختی، سهم خود را پس بگیرید و اگر نمی‌توانید، مردان را متهم نکنید.

   جنگیدن و پس‌گرفتنِ حق، از تاریخ و مردها دشوار است، و حرف‌زدن و متهم‌کردن و بی‌عملی، آسان‌.

کاش پدرها و برادرها هم کمک کنند تا بال و پرِ چیده‌شده‌ی دختران و زنان، به آن‌ها برگردد و دیگر جنس دوم و مفعولِ مفعول نباشند.


مهدیار دلکش