مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

ای دوست! شکر بهتر یا آن‌که شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آن‌که قمر سازد؟


برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانه‌ی ما


پرنده‌ها و کودکان را به آدم‌ها ترجیح می‌دهم.


کسی در من مدام آوازهای غمگین می‌خواند.


جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش

آرشیو

۲۹ مطلب با موضوع «دلانه» ثبت شده است


در دیالوگی از فیلم بیفور سانست گفته می‌شود که «افرادی که مهربان‌تر و سخت‌کوش‌تراند و برای بهترشدن دنیا تلاش می‌کنند، علاقه و اشتیاقی به رهبر بودن ندارند.»

حرفی که بسیار آن را می‌پسندم و با آن هم‌دل هستم. به تاریخ بشریت نگاه کنید. کسانی که حاضر می‌شوند انسان‌هایی را بکشند (با عناوین مختلف از جمله دستور و صلاح دین، انقلاب، کشور و ... ) تا در صدر بمانند، هرگز افراد باصلاحیتی برای رهبری نیستند. و اساسا افرادی که انسان‌دوست هستند، با انقلاب و جنگ مخالف‌اند؛ حتی اگر در کشوری دیکتاتوری زندگی کنند. چرا که انقلاب برابر است با کشته‌شدن انسان‌ها و به روی کارآمدن رهبری با فکر متفاوت اما هم‌چنان خون‌ریز و قدرت‌طلب. این‌جاست که به اهمیت اصلاحات پی می‌بریم. به تنها راه انسان‌دوستانه برای داشتن زندگی‌ای بهتر و جامعه‌ای که در آن تمامی افراد، با سلایق گوناگون زندگی می‌کنند؛ بدون آن‌که حق دیگری را برای زیستن نادیده بگیرند. راه اصلاحات، صبوری می‌خواهد و شفقت.


مهدیار دلکش



همیشه در گوش‌مان خوانده‌اند که بهشت زیر پای مادران است. پدران بهترین‌ها هستند .. در فرهنگ متملقانه و ریاکارانه‌ی ایرانی، کمتر نقدی بر والدین نوشته شده است. کسانی که همیشه محق بوده‌اند و بهترین تشخیص‌دهنده‌ی صلاح فرزندان. دیکتاتورانی که به اسم علاقه، سرنوشت فرزندان و آینده‌شان را تعیین می‌کنند و چه بسیار استعدادها را که کشته‌اند. و چه بسیار عقایدی را که تحمیل کرده‌اند و ما امروز خیال می‌کنیم که خودمان انتخاب‌شان کرده‌ایم.

بله، اکثر پدر و مادرها فرزندان خود را دوست دارند، اما باید دید که اساس این علاقه در کجا است. علاقه به موجوداتی که دارای حق انتخاب‌اند و برای والدین‌شان هدف بوده‌اند ... و یا وسیله‌هایی که برای ارضای ناتوانی‌ها و عقده‌های والدین به دنیا می‌آیند و قرار است عصای دست باشند و پرستاری در پیری و ادامه‌دهنده‌ی نسل و ژن؟

بیشتر مدل دوم است. بیشتر، خودخواهی است و کمترین چیزی که اهمیت دارد، خود فرزندان‌اند. که در کدام کشور پرورش می‌یابند؟ با کدام سیستم آموزشی و پرورشی؟ با کدام امکانات؟ که استرس‌ها تحمل می‌کنند برای خیمه‌شب‌بازی کنکور. که عقده‌ها در دل‌شان می‌نشیند از تفکرات غالبا سنتی و پوسیده‌ی والدین‌شان. که همیشه در اضطراب‌اند از رابطه با جنس مخالف؛ از نوع رابطه؛ از حدود رابطه. که دچار تضادهای زیادی می‌شوند بین آن‌چه که والدین‌شان می‌خواهند و آن‌چه که فکر می‌کنند درست است. که نمی‌توانند حتی تصور زندگی مستقلانه و تنها بودن را داشته باشند.

با این فرزندان وابسته‌ی اخته‌شده‌ی فاقد شجاعت؛ با این کودکان دبستانی که تا هنگام ازدواج، دبستانی نگه‌داشته می‌شوند، سخت بشود تغییر مثبتی ایجاد کرد‌. تقصیری متوجه فرزندان نیست؛ که تا شخصیت‌شان شکل بگیرد؛ تا بخواهند خودشان را پیدا کنند، روی ریل خودخواهی والدین گذاشته شده‌اند و باید تا انتها بروند. چند نفر می‌توانند از ریل خارج شوند و شجاعت راه خود رفتن را داشته باشند؟ خیلی کم.

ما فرزندان، باید کاری کنیم. باید هنجارهای خود را و حق خود را برای والدین و جامعه، بازتعریف کنیم؛ تا جای ممکن، در چهارچوب صمیمیت و دوستی و آرام. و اگر نشد، آزادی ما مهم‌تر از ناراحت‌نشدن والدین است. باید به والدین یاد بدهیم که کنار ما و بال ما باشند و نه بالادست و مالک ما. اکثر پدرها و مادرهای ایرانی، تربیت درستی ندارند. همان‌طور که حمام می‌روند و یا سفره‌ی هفت‌سین می‌چینند و یا ازدواج می‌کنند، فرزند هم به دنیا می‌آورند؛ غریزی و بدون تفکر در مورد آن موجود؛ که از نیستی، به هستی می‌آورندش. اگر هم فکری باشد، در این‌باره است که چگونه آن فرزند کمبودهای زندگی‌شان را پر خواهد کرد؛ فکرهای خودخواهانه.

اکثر والدین، در پشت لایه‌ی مهربانانه‌شان، می‌توانند دیکتاتورترین‌ها و ظالم‌ترین‌ها و زورگوترین‌ها و قفس‌ترین‌ها و خودخواه‌ترین‌ها و زیاده‌خواه‌ترین‌ها باشند. زمان آن‌که آن‌ها بگویند و ما انجام دهیم، گذشته‌ است؛ وقت آن رسیده است که از برنامه‌های‌مان برای‌شان بگوییم؛ از دنیای‌مان؛ از حقوق‌مان ... و اگر پذیرا نبودند، راه‌مان را جدا کنیم و خودمان را، چیزی را که می‌توانستیم بشویم، از مرگ نجات دهیم. باید محکم ایستاد. حتی هزینه داد. و از چیزی نترسید.


مهدیار دلکش


   این‌که در شش‌ماه آینده، پیاده‌روها شلوغ‌تر خواهند شد؛ این‌که دیگر نمی‌توانم یقه‌ی کاپشنم را بالا بدهم و بیشتر از آهنگی که گوش می‌دهم لذت ببرم، ناراحتم می‌کند. این‌که جیب‌هایم کمتر می‌شوند؛ این‌که دیگر باران و برفی در کار نخواهد بود ..


   سرما را بیشتر از گرما دوست دارم. دو فصل آخر را بیشتر از دو فصل اول. و حالا فصل لوس بهار در راه است؛ فصلِ مهم‌شدن دقیقه و ثانیه‌ی تحویل سال. فصل «عیدت مبارک»‌ها؛ فصل دید و بازدیدهای مصنوعی و عادتی؛ فصل «چند ماه مونده خدمتت تموم شه» یا «راستی ترم چند بودی؟» فصل نوشدن‌های ظاهری و شادی‌های ظاهری و گذرا. فصل گرمای طاقت‌فرسا در راه است. فصل عرق ریختن. شش ماه آینده را به خودم تسلیت عرض می‌کنم.


                                                                                      امضا

بیگانه با مناسباتِ اجتماعیِ عادتی و عاشق فصول سرد سال 

مهدیار دلکش




   تقریبا روزی نیست که به مرگ فکر نکنم. و حس می‌کنم که نحوه‌ی مواجهه‌ی من با مرگ، کمی با اطرافیانم متفاوت است. معمولا لحظه‌ی شنیدن خبر، کمی برانگیخته می‌شوم و بعد به حالت قبل بر‌می‌گردم. به آن آدم فکر می‌کنم؛ به چیزهایی که به دنیا اضافه کرده یا می‌توانست اضافه کند .. و بعد به بازماندگانش فکر می‌کنم ..

قاعده این است که آمده‌ایم که برویم؛ و ما معمولا قاعده را فراموش می‌کنیم یا زمانی خاص برای آن درنظر می‌گیریم ..

اما این عکس .. که ظاهرا از ساختمان پلاسکو گرفته شده، برای من نزدیک‌ترین تصویر به مرگ است .. چیزهایی زیادی که رفته و خاک شده؛ و چیزهایی کمی که مانده؛ تنها اندکی از آن همه بودن؛ صورتی، سبز، کمی آبی .. لباس‌هایی که چشم انتظار خریده‌شدن و پوشیده‌شدن‌اند .. آدم‌هایی که چشم انتظار آدم‌هایی دیگر ..

از بودن من چه می‌ماند؟ تنها چند شعر ..


مهدیار دلکش


دم غروب، آن‌جایی که خورشید رفته است و هنوز رنگ‌هایش را با خود نبرده، همیشه یاد مرگ می‌افتم و ناباوری‌هایش. آن روز، زنگ زده بودم به محسن؛ اما نمی‌دانستم باید چه بگویم.‌ دلم خوش بود به نگاهش و شعورش؛ که مرگ را و زندگی را می‌داند. بیشتر محسن حرف زد. گفت «الان پدرم را بردند. عجیب است که کسی تا چند ساعت پیش، بوده و می‌خندیده و حرف می‌زده؛ حالا اما خاموش شده است.» فقط تایید کردم: «خیلی سخت است.»

گوشی را قطع کردم و زدم بیرون؛ نزدیک غروب بود.

زیاد به مرگ فکر می‌کنم؛ تا از دلش زندگی بهتری را تجربه کنم؛ همیشه اما در مرگ می‌مانم.

شب، باورِ مرگ است؛ آن‌جایی که می‌پذیری و به قول شهرام شیدایی: «مرا در خویش می‌کُشی.» شب، آرام است و ساکت؛ و به باور من، پذیرفتن‌ها در شب اتفاق می‌افتند؛ پذیرفتن‌هایی که باید بدانند شب، بودنِ شب نیست؛ نبودنِ روز است؛ روزی که نبودنش هم هنوز هست. شمس لنگرودی ‌می‌گوید: «تمامی روزها یک روزند / تکه‌تکه / میان شبی بی‌پایان»

این روزها، شب، زود اتفاق می‌افتد و یلدا نزدیک است.

من، شبیه این غروبم؛ هنوز کمی نارنجی‌؛ هنوز کمی از من مانده است.


کسی می‌داند شب‌ها پرنده‌ها کجا می‌روند؟



مهدیار دلکش


      هر کاری آدابی دارد. و البته هر کس ممکن است برای هر کاری، آداب خودش را داشته باشد. به هر حال؛ آدابی را که می‌پسندم، می‌نویسم؛ آداب دیدار.

   اول از همه و چقدر مهم‌تر از همه، ایده‌داشتن برای یک دیدار است؛ ایده‌داشتن بر اساس مدل فردی که قرار است او را ببینیم. اگر دوستی به ما بگوید که همدیگر را ببینیم، باید بتوانیم بلافاصله چند گزینه‌ی مناسب حال و هوای او و ترجیحا تازه پیشنهاد بدهیم. هرگز در جواب «کجا؟» نگوییم: «نمیدونم». ایده‌نداشتن، نشانه‌ی کم‌اهمیت‌بودن آن دیدار برای ماست.

   سعی کنیم اگر کوچه یا خیابان یا کافه‌ای را کشف کرده‌ایم، دوست‌مان را هم از آن باخبر کنیم. دوست‌مان چقدر خوشحال خواهد شد وقتی که برای بار اول پا به جایی می‌گذارد که دوست داشته بگذارد و تا پیش از ما از وجودش آگاه نبوده است. این دیدار فراموش‌نشدنی خواهد بود.

   از دیگر نکات مطلوب یک دیدار، راحت‌بودن و صادق‌بودن و خودبودن است. چه بسا یک «گه نخور کثافت»، کاری را بکند که هزار «خوشحال شدم که دیدمت» نکند.

   سکوت را بلد باشیم اما جایش را هم بدانیم. دیداری که اکثرش به سکوت یک‌طرف بگذرد، در طرف دیگر حس خوبی ایجاد نمی‌کند.

فعلا همین‌ها؛ خداوند، همه‌ی ما را آدم کند؛ خداوند؟ آدم؟ به هر حال.


مهدیار دلکش



   هی رییس! تولدت نیست و برات می‌نویسم. حالا که انتظارش رو نداری، می‌نویسم.

ما اومدیم توی این دنیا و سیاره؛ درد کشیدیم و دیر یا زود میریم. بعضیامون میفهمیم چی داره سرمون میاد؛ بعضیامون همو میفهمیم. بعضیا هم نه.

   ما گربه‌ی مرتضی علی نبودیم رییس. افتادیم و شکستیم. بار دوم سعی کردیم کمتر بشکنیم؛ اما بازم شکستیم. ترَک ترَکیم.

   من میمیرم. تو میمیری. مسعود سعیدی هم میمیره. من زود؛ تو دیر؛ اون متوسط .. اما این بودنت، میمونه برای دنیا. لباس قشنگی هستی به تنش.

   بهت حق میدم که سه‌تارت رو بیشتر از من دوس داشته باشی؛ اون چیزایی ازت می‌دونه که من نمی‌دونم. ولی عوضش فحشایی رو که من بهت میدم، اون نمی‌تونه بده. اون نمی‌تونه به جای سلام بگه: «هوی خر!» اون نمی‌تونه برای بیان چهارتا مضمون متفاوت، از عبارت «گه خوردی رییس» استفاده کنه و تو با توجه به نوع بیان، مکان بیان، تاکید و مکث بیان و تعداد حروف این عبارت، منظورش رو بفهمی.

   تو راست می‌گفتی رییس! «ما آدما هر کدوممون یه گهی هستیم برای خودمون» طول کشید تا به حرفت رسیدم و حالا ازت ممنونم. خیلی چیزا رو مدیون توام. و اگه نبودی، دنیا یه چیزی کم داشت؛ یه چیز خالص عمیق باحال.


مهدیار دلکش



   شاید اگر از شما بپرسند که بهترین و تاثیرگذارترین شعر یا برش شعر فروغ کدام است، هیچ‌کدام‌تان نگویید: «چرا نگاه نکردم؟» از شعر بلند و بی‌همتای «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»؛ اما برای من، این سطر از آن‌هاست که جهت داده و هنوز هم می‌دهد.

   من خجالتی بودم. علاوه بر خجالت لازم، خجالتی نالازم و مسخره هم داشتم. که مانع اقدام‌کردن و تماشا کردنم بود. می‌دیدم اما با شرم. دلم می‌خواست بایستم اما درونم می‌گفت: کافی‌ست؛ حرکت کن! با دل سیر و آرامش نگاه نمی‌کردم.

   تماشا را از سهراب آموختم و تماشای طولانی و شجاعتش را از فروغ.

چند سال پیش بود که دکلمه‌ی «ایمان بیاوریم ..» را با صدای فروغ گوش می‌دادم. در حال و هوای صدا و حرف‌هایش بودم که ناگهان هوشیار شدم‌. فروغ با لحنی حسرت‌بار و اندوهگین گفته بود: «چرا نگاه نکردم؟» ادامه‌ی دکلمه را نفهمیدم. در خودم فرو رفتم. احساس خسران به من دست داد؛ حس این‌که در حال از دست دادنم. از آن به بعد آدم‌ها و چیزها را بیشتر نگاه می‌کنم. پرجرات شده‌ام و پاداشش را هم گرفته‌ام؛ پاداشش شعرهایی رهاتر و درونی یکپارچه‌تر بوده است. با دنیا صادق‌تر شده‌ام و با خودم هم.



میان پنجره و دیدن

همیشه فاصله‌ای‌ست

چرا نگاه نکردم؟

مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر می‌کرد  


چرا نگاه نکردم؟

انگار مادرم گریسته بود آن شب

آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

آن شب که من عروس خوشه‌های اقاقی شدم

آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود،

و آن کسی که نیمه‌ی من بود ، به درون نطفه‌ی من بازگشته بود


مهدیار دلکش



.

   دکتر عبدالکریم سروش، از آن‌هایی‌ست که دوست دارم تا زنده است از او بگویم؛ مرد دانشمند و نازنینی که مدیونش هستم.

   مولانا را از او دارم؛ عمیق‌شدن در مسائل، مخصوصا دین و عقایدم را از او دارم. درست است که حالا از بعضی از عقایدش عبور کرده‌ام و آن‌ها را محل بحث می‌بینم اما ذره‌ای از علاقه‌ی من به او کم نشده است. شاید اگر آشنایی‌ام با او نبود، در جهل و تعصباتم می‌ماندم. او دل در گروی عرفان و دین دارد؛ مولانا و پیامبر. و دوست ندارد که از دین عبور کند؛ دین حداقلی را به بی‌دینی ترجیح می‌دهد. دکتر سروش، ایرادات دین‌داران فعلی را ندارد و از معدود اخلاق‌مداران دین‌دار است. او منتقد دیندارانی‌ست که هدف دین را فراموش کرده‌اند و در پوسته مانده‌اند. دینداری او عاشقانه است؛ نه مثل اکثر دین‌داران، تاجرانه.


مهدیار دلکش



   بیایید از دوست‌داشتنی‌های‌مان بنویسیم؛ تا زنده‌اند بنویسیم. کلمات را برای زندگان خرج کنیم. چقدر زشت و کریه است که به محض مردن آدم‌ها از آن‌ها می‌گوییم.
اگر کسی دوست‌داشتنی است،حق و لیاقت دانستن این موضوع را دارد.
   از شما می‌خواهم که برای دوست‌داشتنی‌های‌تان تا زنده‌اند بنویسید و در شبکه‌های اجتماعی‌تان انتشار دهید. یا نوشته‌تان را برای خودشان بفرستید.
   اعضای خانواده؛ نزدیکان؛ خواننده؛ نویسنده؛ شاعر؛ فوتبالیست .. فرقی نمی‌کند؛ برای هر کسی که دوستش دارید، که در زندگی شما تاثیر زیادی گذاشته است، که مرگش شما را ناراحت خواهد کرد، بنویسید. در روزی غیر از تولد یا مرگش؛ در یک روز معمولی بنویسید.
زنده باد زندگان و زندگانی!

برای آقا محمد داداش:

   برای «مهربان‌ترین آدم زندگیم» بودن، رقابت تنگاتنگی با مادرم دارد. احساساتی؛ احساساتی؛ بامعرفت؛ با محبت؛ دلسوز؛ کاردرست؛ خانواده‌دوست؛ فانتزی‌باز؛ رویاپرداز؛ دست‌و‌دل‌باز؛ دل‌زنده .. این‌ها بارزترین‌های آقا محمد داداش هستند. اگر بدقولی و بی‌اعصابی‌های گاه‌گاهش نبود، که دیگر انسان نبود.
   آقا محمد داداش، ظرفیت‌هایی بیشتر از حد معمول یک انسان، برای مهرورزی دارد. می‌تواند برای خوشحالی کسی که دوستش دارد، کارهایی بکند که خودِ آن آدم هم سوپرایز و شگفت‌زده شود. و واقعا خوشا به حال کسی که همسر او خواهد شد.
   کودکیِ ما با هم گذشت. از وقتی که مادرم را شناختم، او هم بود؛ با شیشه شیری در دست؛ با بوسه‌ها و آغوش‌هایش. از همان کودکی برایم یک رهبر بود؛ یک الگو؛ یک مبارز.
   آقا محمد داداش، راهی را که زندگی پیشنهادش داده بود، نپذیرفت و راه تازه‌ای ساخت. جنگید و جنگید و حقش را گرفت. و حالا طوری زندگی می‌کند که می‌خواهد‌.
   دو سال پیش که برای تمرین رانندگی توی ماشینش نشسته بودم و او هم کنارم با حوصله نکات رانندگی را گوشزد می‌کرد، پرت شدم به سال‌ها سال‌ها قبل؛ به دوچرخه‌ی قرمزمان و کمکی‌هایش؛ به نشستن من روی دوچرخه و کمک آقا محمد داداش برای نیفتادن دوچرخه؛ پرت شدم به کارت‌بازی و تیله‌بازی؛ به قلعه‌سازی و خراب‌کردن‌شان؛ به فکر بکر؛ به این‌که چه کسی زودتر پیام بازرگانی را حدس می‌زد؛ به نامی‌سی‌جی۱۲۵.
   بدون آقا محمد داداش، مهدیار هم طور دیگر می‌بود؛ طور غیرجالب‌تر؛ فقط شاید کمی مستقل‌تر می‌شد.
   سپاس تو راست ای برادر؛ ای آقا محمد داداش! سایه‌ات کم مباد ای سرو رعنا!

مهدیار دلکش