مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

ای دوست! شکر بهتر یا آن‌که شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آن‌که قمر سازد؟


برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانه‌ی ما


پرنده‌ها و کودکان را به آدم‌ها ترجیح می‌دهم.


کسی در من مدام آوازهای غمگین می‌خواند.


جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش

آرشیو

۵۱ مطلب با موضوع «شعرهام» ثبت شده است


مثل باد

از لب پرچین‌ها گذشتم

از شالیزارها گذشتم

از اصطبل‌ها


در پی تو

بوی یال اسب‌

بوی گندم

بوی ستارگان

با من آمیخت


مثل باد

مرا در چرخیدن آسیاب ببینید

مرا در شور شاخه‌ها

هنگامی که پرنده‌ای‌ از روی‌شان می‌پرد


مرا در شعرهایم نبینید

که خودکشی بادند

نباید ایستاد

آه که این را چقدر دیر فهمیدم

شعر چه چیزی را می‌خواهد به درخت اضافه کند؟

هربار ایستادم تنهاتر شدم

هربار بادی به من وزید

تنهاتر شدم.

ابری که می‌ایستد

دیگر پاره‌ی تنش را نخواهد دید.

باید رفت

و روی هیچ شاخه‌ای ننشست

شور شاخه‌ها

پرنده‌های زیادی را در قفس کرده است

می‌روم

مثل باد

تا دردهایم ته‌نشین نشوند

تا بادی

تنهاییم را به رویم نیاورد





یک. رویای من / اسبی جوان و دونده بود / که هیچ‌وقت به میدان مسابقه نرفت / اسبی جوان و دونده که به خیش بستند / تا گرسنگی آدم‌ها را شخم بزند / رویای من جای خوبی به دنیا نیامده بود (سیدرسول پیره)


مهدیار دلکش


 شب است 

کافه‌ها تعطیل شده‌اند

صندلی‌ها در سکوت

حرف‌های آدم‌ها را بالا می‌آورند


هربار در تاریکی دست فرو بردم

تاریکی تازه‌ای به دست آوردم

هربار خندیدم

غم تازه‌ای از راه رسید

سال‌هاست از دهان این کلبه

دودی بلند نشده است


قطار چگونه می‌تواند این همه غم را حمل کند

سنگینم

در سکوت جنگل

هوهوی قطاری

چی‌چی غمی

پیچیده است

فقط پرنده‌ها می‌توانند بدون کوله‌ سفر کنند


گل‌های کافه‌ها

دیگر بو نمی‌دهند

گل‌ها بوی‌شان را برده‌اند

در باغ‌های بی‌حصار

در جنگل‌های ساکت دور

آن‌جا که قطارها

کوله‌ها را زمین می‌اندازند

و به آسمان می‌روند





یک. و شاید سیگار / اختراع سرخ‌پوستی بود / که می‌خواست به معشوقه‌اش / پیام کوتاه بدهد. (آریا معصومی)


مهدیار دلکش


هنگام پرواز دسته‌جمعی

پرنده‌ها کدام آواز را می‌خوانند؟

کاش می‌دانستم کدام پیراهنم

مرا بیشتر دوست دارد

این سیم‌های خاردار را از تنت بردار

عریان باش چون درخت

مثل زخمی عزیز

دردی که بند نمی‌آید

تنم را چون سرزمینی بی‌سپاه فتح کن


رود آیا رود است؟

یا قطره‌هایی که به دنبال یکدیگر می‌گردند؟

تنهایم

تکه‌چوبی در محاصره‌ی موریانه‌ها

صدایم کن

صدای تو آواز‌ی‌ست سبک‌تر از مرگ

آرام‌تر از نسیم

صدایت

پرنده‌ای‌ست که از پرواز خسته نمی‌شود




یک. به سربازی که تو را کشت، خواهم گفت / گیرم که هیچ‌کس نفهمید / از درخت زردآلو در امان نخواهی ماند / رودی که در مسیر جنگ قرار دارد، انسان نیست / آری، فراق با من کاری کرد / که نمک با زخم نمی‌کند / غم را هر کجا که رها می‌کنم / سر از خانه در می‌آورد / فکر می‌کنم / تنها یک بنای قدیمی مرا درک می‌کند. (غلامرضا بروسان)


مهدیار دلکش



از تمام دست‌ها

دست تقدیر

از تمام لب‌ها

لب پنجره

از تمام سینه‌ها

سینه‌ی قبرستان


می‌خندیدی و برای زمستان هیزم جمع می‌کردم

ما زیر یک خورشید

زیر یک ماه رنج کشیدیم

می‌گفتیم دشت

و چیزی در ما دویدن می‌گرفت

می‌گفتیم اسب

و در خودمان می‌دویدیم


امشب را با مرگ می‌خوابم

تنگ در آغوشش

می‌خواهم صبح

تنها

یکی از ما زنده مانده باشد




یک. وقتی که بچه بودم خیال می‌کردم / هر پروانه / که نجات می‌دهم / هر حلزون / هر تارتنک / هر مگس / هر گوشخزک و هر کرم خاکی / خواهد آمد و برایم اشک خواهد ریخت / آن‌وقت که خاک ‌می‌شوم / و آنان‌که یک بار نجات‌‌شان داده‌ام / هنوز اگر نمرده باشند / همه خواهند رسید / برای مراسم تدفین‌ام / هنگام که عمری رفت / دریافتم / بیهوده ا‌ست این / هیچ‌یک نمی‌آیند / بیش از همه، / من باید / زنده بمانم / حالا وقتِ پیری / می‌پرسم اگر من نجات‌شان دادم / لحظه‌ی آخر / پس از همه / دو ــ سه‌تایشان / از راه / می‌رسند؟ (اریش فرید)


مهدیار دلکش



 شبیه خودکاری
گوشه‌ی اتاق افتاده‌ام
کافی‌ست به ماهی فکر کنم
اتاقم، رودخانه خواهد شد
کافی‌ست به پرنده فکر کنم
تختم، ابر خواهد شد

نشسته‌ام در سکوت
به هیچ فکر می‌‌کنم
و اتاقم پر از تو شده است

دستی نیست
کاغذی نیست
در دلم می‌گویم:
خوش به حال لیوان‌ها
زود پر و خالی می‌شوند





یک. فروغلتیدن / حسِّ بهمن / در تک‌تکِ سنگ‌ها (تام ویلیامسون)

مهدیار دلکش



صورتت را به یاد نمی‌آورم

کدام تیر برق بودی؟

درختی ممنوعم

ممنوع، مثل دنده عقب در اتوبان


درخت‌ها شبیه هم نیستند

چراغ‌های اتوبوس‌

درخت‌های کنار جاده را به نام می‌شناسند.

آیا تا به حال درختی را روی صندلی اتوبوس دیده‌ای؟


پرنده‌ها طوری نگاهم می‌کنند

که انگار مرا می‌شناسند

از زندگی چیزی نمی‌دانم

فقط می‌دانم اگر انسان، کافی بود

دلم نمی‌خواست پرنده باشم


راه می‌روم

و خودم را از روبرو می‌بینم

آیا زندگی همین بود؟





یک. چگونه فراموش کنم / که جوانی من چطور سرد و خاموش گذشت؟ / چگونه زندگی روزمره جای همه‌چیز را گرفت / و عمرم مثل دعای یکشنبه‌ی کلیسا / یکنواخت و خسته‌کننده سپری شد؟ /چه راه‌ها دوشادوش آن‌کس رفتم/ که اصلا دوستش نداشتم / و چه بارها دلم هوای آن‌کس کرد که دوستش داشتم / حالا دیگر راز فراموشکاری را / از همه‌ی فراموشکاران بهتر آموخته‌ام / دیگر به گذشت زمان اعتنایی نمی‌کنم / اما آن بوسه‌های نگرفته و نداده / آن نگاه‌های نکرده و ندیده را / که به من باز خواهد داد؟ (آنا آخماتووا)


مهدیار دلکش


خیره در چشم‌هایش

بادبادکی که در اولین تصویر زندگی‌اش مانده بود

نمی‌خواست اما دور می‌شد


باد

همه‌چیز را از هم دورتر می‌کند

یاد درخت

زیبایی خیابان را به چشم نمی‌آورد

برگ خوب می‌داند

کاغذ خوب می‌داند

آن‌قدر که قیچی می‌بُرَد

چسب نمی‌چسباند

آن‌قدر که باد می‌بَرَد

نمی‌آورد






یک. می‌پرسی تنهایی؟ / تنهایم / تنها / مثلِ هواپیمایی که گیج می‌زند آن بالا / وصل نمی‌شود تماسش با برجِ مراقبت / مثلِ هواپیمایی که آماده‌ی فرود است روی اقیانوس

می‌‌پرسی تنهایی؟ / تنهایم / تنها / مثلِ زنی که همه‌ی روز پشتِ فرمان است و / شهرهای کوچک را می‌بیند و / فکر‌ می‌کند بماند آن‌جا / زندگی کند آن‌جا / بمیرد آن‌جا

تنهایم / تنها / مثلِ کسی که از خانه بیرون می‌زند بی‌هوا / و سردیِ شهر نفسش را می‌بُرد / مثلِ کسی که بیدار می‌شود از خواب و / می‌بیند خانه خالی‌ست / مثلِ قایقی که به ساحل می‌رسد امّا / خبری از صاحبش نیست / مثلِ یخی که مانده گوشه‌ی قایق / و آب شده است زیرِ آفتاب / مثلِ قایقی که می‌داند عاقبتش سوختن در آتش است / می‌پرسی تنهایی؟ (آدرین ریچ)


مهدیار دلکش



مثل حرف‌های آخر خورشید

سرخ سرخم

چگونه باید آسمان را ترجمه کرد

که چیزی جا نیفتد؟

من هنوز زنده‌ام

و گاهی برای پرنده‌ها دست تکان می‌دهم


مثل باران

می‌میریم و زنده می‌شویم

در ابرهایی

که دیگر مثل قبل نیستند

که هربار سکوت را بیشتر ترجیح می‌دهند

لاک‌پشتی

مدام تا گلویم بالا می‌آید

و دوباره درون آب می‌افتد

آیا انسان

حرفی‌ بود که باید زده می‌شد؟


پرنده

حرفی نیست

که از دهان آسمان بیرون آمده باشد

زمین

آن گوشی نیست که آسمان آرزویش را داشت

خدایان مدام بین زمین و آسمان پرواز می‌کنند

تا انسان از سردرگمی درآید

انسانی که عینک آفتابی می‌زند

انسانی که چتر می‌خرد


چگونه سر به مهر بگذارم

وقتی که بال‌های خدا باز بازند؟

وقتی که پروازش

لبخندی‌ست بر صورت آسمان


تو را تماشا می‌کنم

و عبادت من، این‌گونه است





یک. کبوتر اشتباه کرده است / چه اشتباهی! / سوی شمال رفت، به جنوب رسید / فکر کرد گندم، آب است / چه اشتباهی! / فکر کرد دریا، آسمان است / و شب، بامداد / چه اشتباهی! / ستاره‌ها، قطره‌های شبنم، / و گرما، برف / چه اشتباهی! / که دامن‌ات، پیراهنش بود، / و دل‌ات، لانه‌اش / چه اشتباهی! / [او بر ساحل خوابید، / تو بر بالای شاخه‌ای.] (رافائل آلبرتی)


مهدیار دلکش


صدای پرنده‌ای
بوی دریا را به اتاقم می‌آورد
آرام صدایم کن
نباید به این زودی‌ غرق شوم

در دلی که مردادست
بوی آب پیچیده
تو بودی که صدایم کردی؟
یا دریا؟

دوستت دارم که باران این‌گونه گونه‌هایم را خیس می‌کند
ای دورترین شاخه!
با نگاهم
نوازش می‌کنم پوست نازکت را
تو چقدر وجود داری!
چقدر خوب‌ست
که درخت‌ها چیزی را پنهان نمی‌کنند!

گربه‌ای، بچه‌ش را به دندان گرفته
در حیاط ما
دریا نزدیک‌ست
باران نزدیک‌ست
مرداد نزدیک‌ست
و تو ای شاخه‌ی دور!
نزدیک‌ست
که این شب بخواهد مقابل خدا بایستد
بماند
تو را تماشا کند

باد آمد
باد هم آمد
باد مثل وقت‌هایی که لبخند می‌زنی
آمد
چند تار مویت
روی زمین افتاده‌ است ..

ای شاخه‌ی دور!
وقتی پرواز ممکن نباشد
دست‌ها تجسم عذاب‌اند
من بال‌هایم را کجا جا گذاشتم؟
تو خوب می‌دانی
ماهی در اقیانوس
تنهاتر از تُنگ است
بوی دریا می‌دهی

گل‌های چیده شده آیا
گلدان را فراموش می‌کنند؟
دریا کی از آغوش رود
خسته خواهد شد؟
بوی مرغ دریایی می‌آید
ای شاخه‌ی دور!
که ماه را خط‌خطی کرده‌ای!
من سیگاری هستم
که تو روشنم کرده‌ای



یک. گاهی خوابت را می‌بینم / بی‌صدا / بی‌تصویر / مثلِ ماهی در آب‌های تاریک / که لب می‌زند و / معلوم نیست / حباب‌ها کلمه‌اند / یا بوسه‌هایی از دل‌تنگی (توماس ترانسترومر)

دو. از این به بعد، آهنگ‌ها و کلیپ‌ها و عکس‌های منتخبم را در کانال تلگرامی که لینکش در پیوندها هست، منتشر می‌کنم. از همراهی‌تان در کانال تلگرامم خوشحال خواهم شد.

مهدیار دلکش


همه‌چیز از نوری شروع شد

که روی موهای روشنت نشسته بود

گندمزار آتش گرفت

کلاغ‌ها نمی‌دانستند خبر را به کجا ببرند

مترسک‌ها سربرگردانده بودند

تا فاصله‌شان با مرگ را بسنجند


عزیزم

تو این درخت را می‌بینی

نه جنگلی را که به سبز معنا داده بود

نه پرنده‌هایی را که کوچ کردند


تبرت را بیاور

روی لب‌هایم بگذار

باز هم تکرار کن

بیشتر

بیشتر

بگذار رگ‌هایم بیدار شوند

درخت خشکیده مدارا نمی‌خواهد

یا جان‌پناهِ پرندگان خواهم شد

یا دفتری پر از شعرهای عاشقانه


گندم جان

من نخواهم مرد

چون نور را روی موهای روشنت می‌بینم

چون می‌دانم دیوانگی چیست

در قبرستان اگر

کسی از پشت، چشم‌هایت را گرفت

بی‌درنگ نام کوچکم را صدا بزن

من آن‌قدر دیوانه‌ام

که کلاغ‌ها نمی‌دانند

خبر مرگم را برای چه‌کسی ببرند؟

که هنگام مرگ

لبخند خواهم زد


گند‌مزار من!

آتشت را به من برسان

با تو من

یک جنگل هیزمم

با تو من

چقدر مردن را دوست دارم




یک. نازی وقتها گذشت و ما نگاه کردیم و از جنس تنهایی شدیم. درخت را که بلد شدیم، حرف از یادمان رفت. خرد، چند قدم بالاتر از لال‌شدن است. از خرد دست بشوییم و حرف بزنیم. از لیوان آب، از جنگ ویتنام، از کوچه‌های لندن ... وقتی با تو گفت‌وگو دارم، کودکیِ اشیاء به من برمی‌گردد. دنیا ساده می‌شود و حزن سادگی مرا تا شیطنت، تا طنز بالا می‌برد. آن‌وقت دلم می‌خواهد منطق خودم را با تمام صبحانه‌های خوب قاطی کنم؛ دلم می‌خواهد درها را روی زمین بخوابانم چون از ایستادن خسته شده‌اند. (سهراب سپهری - هنوز در سفرم)


دو. به صدای قلب مادرتان گوش بدهید.


مهدیار دلکش