مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

ای دوست! شکر بهتر یا آن‌که شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آن‌که قمر سازد؟


برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانه‌ی ما


پرنده‌ها و کودکان را به آدم‌ها ترجیح می‌دهم.


کسی در من مدام آوازهای غمگین می‌خواند.


جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش

آرشیو

۴۸ مطلب با موضوع «شعرهام» ثبت شده است



از تمام دست‌ها

دست تقدیر

از تمام لب‌ها

لب پنجره

از تمام سینه‌ها

سینه‌ی قبرستان


می‌خندیدی و برای زمستان هیزم جمع می‌کردم

ما زیر یک خورشید

زیر یک ماه رنج کشیدیم

می‌گفتیم دشت

و چیزی در ما دویدن می‌گرفت

می‌گفتیم اسب

و در خودمان می‌دویدیم


امشب را با مرگ می‌خوابم

تنگ در آغوشش

می‌خواهم صبح

تنها

یکی از ما زنده مانده باشد




یک. وقتی که بچه بودم خیال می‌کردم / هر پروانه / که نجات می‌دهم / هر حلزون / هر تارتنک / هر مگس / هر گوشخزک و هر کرم خاکی / خواهد آمد و برایم اشک خواهد ریخت / آن‌وقت که خاک ‌می‌شوم / و آنان‌که یک بار نجات‌‌شان داده‌ام / هنوز اگر نمرده باشند / همه خواهند رسید / برای مراسم تدفین‌ام / هنگام که عمری رفت / دریافتم / بیهوده ا‌ست این / هیچ‌یک نمی‌آیند / بیش از همه، / من باید / زنده بمانم / حالا وقتِ پیری / می‌پرسم اگر من نجات‌شان دادم / لحظه‌ی آخر / پس از همه / دو ــ سه‌تایشان / از راه / می‌رسند؟ (اریش فرید)


مهدیار دلکش



 شبیه خودکاری
گوشه‌ی اتاق افتاده‌ام
کافی‌ست به ماهی فکر کنم
اتاقم، رودخانه خواهد شد
کافی‌ست به پرنده فکر کنم
تختم، ابر خواهد شد

نشسته‌ام در سکوت
به هیچ فکر می‌‌کنم
و اتاقم پر از تو شده است

دستی نیست
کاغذی نیست
در دلم می‌گویم:
خوش به حال لیوان‌ها
زود پر و خالی می‌شوند





یک. فروغلتیدن / حسِّ بهمن / در تک‌تکِ سنگ‌ها (تام ویلیامسون)

مهدیار دلکش



صورتت را به یاد نمی‌آورم

کدام تیر برق بودی؟

درختی ممنوعم

ممنوع، مثل دنده عقب در اتوبان


درخت‌ها شبیه هم نیستند

چراغ‌های اتوبوس‌

درخت‌های کنار جاده را به نام می‌شناسند.

آیا تا به حال درختی را روی صندلی اتوبوس دیده‌ای؟


پرنده‌ها طوری نگاهم می‌کنند

که انگار مرا می‌شناسند

از زندگی چیزی نمی‌دانم

فقط می‌دانم اگر انسان، کافی بود

دلم نمی‌خواست پرنده باشم


راه می‌روم

و خودم را از روبرو می‌بینم

آیا زندگی همین بود؟





یک. چگونه فراموش کنم / که جوانی من چطور سرد و خاموش گذشت؟ / چگونه زندگی روزمره جای همه‌چیز را گرفت / و عمرم مثل دعای یکشنبه‌ی کلیسا / یکنواخت و خسته‌کننده سپری شد؟ /چه راه‌ها دوشادوش آن‌کس رفتم/ که اصلا دوستش نداشتم / و چه بارها دلم هوای آن‌کس کرد که دوستش داشتم / حالا دیگر راز فراموشکاری را / از همه‌ی فراموشکاران بهتر آموخته‌ام / دیگر به گذشت زمان اعتنایی نمی‌کنم / اما آن بوسه‌های نگرفته و نداده / آن نگاه‌های نکرده و ندیده را / که به من باز خواهد داد؟ (آنا آخماتووا)


مهدیار دلکش


خیره در چشم‌هایش

بادبادکی که در اولین تصویر زندگی‌اش مانده بود

نمی‌خواست اما دور می‌شد


باد

همه‌چیز را از هم دورتر می‌کند

یاد درخت

زیبایی خیابان را به چشم نمی‌آورد

برگ خوب می‌داند

کاغذ خوب می‌داند

آن‌قدر که قیچی می‌بُرَد

چسب نمی‌چسباند

آن‌قدر که باد می‌بَرَد

نمی‌آورد






یک. می‌پرسی تنهایی؟ / تنهایم / تنها / مثلِ هواپیمایی که گیج می‌زند آن بالا / وصل نمی‌شود تماسش با برجِ مراقبت / مثلِ هواپیمایی که آماده‌ی فرود است روی اقیانوس

می‌‌پرسی تنهایی؟ / تنهایم / تنها / مثلِ زنی که همه‌ی روز پشتِ فرمان است و / شهرهای کوچک را می‌بیند و / فکر‌ می‌کند بماند آن‌جا / زندگی کند آن‌جا / بمیرد آن‌جا

تنهایم / تنها / مثلِ کسی که از خانه بیرون می‌زند بی‌هوا / و سردیِ شهر نفسش را می‌بُرد / مثلِ کسی که بیدار می‌شود از خواب و / می‌بیند خانه خالی‌ست / مثلِ قایقی که به ساحل می‌رسد امّا / خبری از صاحبش نیست / مثلِ یخی که مانده گوشه‌ی قایق / و آب شده است زیرِ آفتاب / مثلِ قایقی که می‌داند عاقبتش سوختن در آتش است / می‌پرسی تنهایی؟ (آدرین ریچ)


مهدیار دلکش



مثل حرف‌های آخر خورشید

سرخ سرخم

چگونه باید آسمان را ترجمه کرد

که چیزی جا نیفتد؟

من هنوز زنده‌ام

و گاهی برای پرنده‌ها دست تکان می‌دهم


مثل باران

می‌میریم و زنده می‌شویم

در ابرهایی

که دیگر مثل قبل نیستند

که هربار سکوت را بیشتر ترجیح می‌دهند

لاک‌پشتی

مدام تا گلویم بالا می‌آید

و دوباره درون آب می‌افتد

آیا انسان

حرفی‌ بود که باید زده می‌شد؟


پرنده

حرفی نیست

که از دهان آسمان بیرون آمده باشد

زمین

آن گوشی نیست که آسمان آرزویش را داشت

خدایان مدام بین زمین و آسمان پرواز می‌کنند

تا انسان از سردرگمی درآید

انسانی که عینک آفتابی می‌زند

انسانی که چتر می‌خرد


چگونه سر به مهر بگذارم

وقتی که بال‌های خدا باز بازند؟

وقتی که پروازش

لبخندی‌ست بر صورت آسمان


تو را تماشا می‌کنم

و عبادت من، این‌گونه است





یک. کبوتر اشتباه کرده است / چه اشتباهی! / سوی شمال رفت، به جنوب رسید / فکر کرد گندم، آب است / چه اشتباهی! / فکر کرد دریا، آسمان است / و شب، بامداد / چه اشتباهی! / ستاره‌ها، قطره‌های شبنم، / و گرما، برف / چه اشتباهی! / که دامن‌ات، پیراهنش بود، / و دل‌ات، لانه‌اش / چه اشتباهی! / [او بر ساحل خوابید، / تو بر بالای شاخه‌ای.] (رافائل آلبرتی)


مهدیار دلکش


صدای پرنده‌ای
بوی دریا را به اتاقم می‌آورد
آرام صدایم کن
نباید به این زودی‌ غرق شوم

در دلی که مردادست
بوی آب پیچیده
تو بودی که صدایم کردی؟
یا دریا؟

دوستت دارم که باران این‌گونه گونه‌هایم را خیس می‌کند
ای دورترین شاخه!
با نگاهم
نوازش می‌کنم پوست نازکت را
تو چقدر وجود داری!
چقدر خوب‌ست
که درخت‌ها چیزی را پنهان نمی‌کنند!

گربه‌ای، بچه‌ش را به دندان گرفته
در حیاط ما
دریا نزدیک‌ست
باران نزدیک‌ست
مرداد نزدیک‌ست
و تو ای شاخه‌ی دور!
نزدیک‌ست
که این شب بخواهد مقابل خدا بایستد
بماند
تو را تماشا کند

باد آمد
باد هم آمد
باد مثل وقت‌هایی که لبخند می‌زنی
آمد
چند تار مویت
روی زمین افتاده‌ است ..

ای شاخه‌ی دور!
وقتی پرواز ممکن نباشد
دست‌ها تجسم عذاب‌اند
من بال‌هایم را کجا جا گذاشتم؟
تو خوب می‌دانی
ماهی در اقیانوس
تنهاتر از تُنگ است
بوی دریا می‌دهی

گل‌های چیده شده آیا
گلدان را فراموش می‌کنند؟
دریا کی از آغوش رود
خسته خواهد شد؟
بوی مرغ دریایی می‌آید
ای شاخه‌ی دور!
که ماه را خط‌خطی کرده‌ای!
من سیگاری هستم
که تو روشنم کرده‌ای



یک. گاهی خوابت را می‌بینم / بی‌صدا / بی‌تصویر / مثلِ ماهی در آب‌های تاریک / که لب می‌زند و / معلوم نیست / حباب‌ها کلمه‌اند / یا بوسه‌هایی از دل‌تنگی (توماس ترانسترومر)

دو. از این به بعد، آهنگ‌ها و کلیپ‌ها و عکس‌های منتخبم را در کانال تلگرامی که لینکش در پیوندها هست، منتشر می‌کنم. از همراهی‌تان در کانال تلگرامم خوشحال خواهم شد.

مهدیار دلکش


همه‌چیز از نوری شروع شد

که روی موهای روشنت نشسته بود

گندمزار آتش گرفت

کلاغ‌ها نمی‌دانستند خبر را به کجا ببرند

مترسک‌ها سربرگردانده بودند

تا فاصله‌شان با مرگ را بسنجند


عزیزم

تو این درخت را می‌بینی

نه جنگلی را که به سبز معنا داده بود

نه پرنده‌هایی را که کوچ کردند


تبرت را بیاور

روی لب‌هایم بگذار

باز هم تکرار کن

بیشتر

بیشتر

بگذار رگ‌هایم بیدار شوند

درخت خشکیده مدارا نمی‌خواهد

یا جان‌پناهِ پرندگان خواهم شد

یا دفتری پر از شعرهای عاشقانه


گندم جان

من نخواهم مرد

چون نور را روی موهای روشنت می‌بینم

چون می‌دانم دیوانگی چیست

در قبرستان اگر

کسی از پشت، چشم‌هایت را گرفت

بی‌درنگ نام کوچکم را صدا بزن

من آن‌قدر دیوانه‌ام

که کلاغ‌ها نمی‌دانند

خبر مرگم را برای چه‌کسی ببرند؟

که هنگام مرگ

لبخند خواهم زد


گند‌مزار من!

آتشت را به من برسان

با تو من

یک جنگل هیزمم

با تو من

چقدر مردن را دوست دارم




یک. نازی وقتها گذشت و ما نگاه کردیم و از جنس تنهایی شدیم. درخت را که بلد شدیم، حرف از یادمان رفت. خرد، چند قدم بالاتر از لال‌شدن است. از خرد دست بشوییم و حرف بزنیم. از لیوان آب، از جنگ ویتنام، از کوچه‌های لندن ... وقتی با تو گفت‌وگو دارم، کودکیِ اشیاء به من برمی‌گردد. دنیا ساده می‌شود و حزن سادگی مرا تا شیطنت، تا طنز بالا می‌برد. آن‌وقت دلم می‌خواهد منطق خودم را با تمام صبحانه‌های خوب قاطی کنم؛ دلم می‌خواهد درها را روی زمین بخوابانم چون از ایستادن خسته شده‌اند. (سهراب سپهری - هنوز در سفرم)


دو. به صدای قلب مادرتان گوش بدهید.


مهدیار دلکش
 
 به دخترکی که جلوی موتور پدرش نشسته بود
و همان‌طور که از مقابل ایستگاه اتوبوس عبور می‌کردند،
برایم دست تکان داد و فریاد زد: سلـــــــــــــــــــــــــــام
 

من از گذشته می‌آیم
از عصر درشکه‌ها و اسب‌ها
و فکر می‌کنم اگر دامنت این‌قدر کوتاه نبود
می‌توانستم دست به دامانت شوم
من شعر می‌نویسم
و تو زندگی می‌کنی
کسی که از زندگی راضی‌ست
نیازی به شعر ندارد.
 
من از پشت کوه‌ها می‌آیم
از جایی که باد را می‌بینند
که باد را می‌فهمند
در شهر تو
کسی برای سروها سایه نمی‌سازد
کسی به فکر خستگی رودخانه نیست.
 
در خودم جا نمی‌شوم
یکی در من سرش دائم به قفس می‌خورد
آن‌قدر در جاده‌ی غم دویده‌ام
که به شادی رسیده‌ام
مثل حامله‌ای که دیگر بچه‌اش لگد نمی‌زند
و با عروسک‌ها می‌رقصد.
 
من از گذشته می‌آیم
از عصری که قطارها شیهه می‌کشیدند
و کلاه‌های همدیگر را
تنها هنگام بوسیدن برمی‌داشتند.
بارها
دست بر گردن زمان
مست
در پیاده‌روها قدم زد‌م
و بارها تو را ندیدم
 
من بادی هستم که یک روز خود را در آب دیده
و بعد از آن به او «تو» گفته است
همیشه از خود می‌پرسم
که آیا تصویر تو از پرنده
با تصویر من یکی‌ست؟
آیا پرنده‌ها
بادهایی هستند
که خود را دیده‌اند؟
 
باد نمی‌خواهد چیزی را جابه‌جا کند
دنبال کسی می‌گردد در زمان
هربار خسته از دویدن
در دام گلی می‌میرد و دشت را زیباتر می‌کند
اکسیژن‌های دشت
مست از بوی گل‌ها
به شهر می‌آیند
و دوباره به گذشته سفر می‌کنند ..
ما چند دقیقه
آری تنها چند دقیقه زندگی می‌کنیم
و مابقی را به درد
نام‌های دیگری می‌دهیم
 
خودم را شخم زده‌ام
تا چیزی در من بکاری
پرواز کرده‌ام
از مکان و از زمان
به تو رسیده‌ام
این راه کمی نیست
برای من که تمام عمر
نه دور شد‌ه‌ام
نه نزدیک
تنها رفته‌ام
 
باد کجا می‌تواند بگوید رسیدم؟
آیا دریا ادامه‌ی رود نیست؟
شاید ما مردگانی هستیم
که هنوز مرگ را نفهمیده‌ایم
 
می‌خواهم گوری باشم
که تو را در آغوش می‌گیرد
آن‌قدر محکم
که از هم‌دیگر تشخیص داده نشویم
 
 
یک. آن روز کجای خانه نشسته بودم / که می‌توانستم آن همه شعر بگویم؟ / کدام لامپ روشن بود؟ / می‌خواهم آن‌قدر شعر بگویم / که اگر فردا مردم / نتوانی انکارم کنی / می‌خواهم شعرم چون شایعه‌ای در شهر بپیچد / و زنان / هربار چیزی به آن اضافه کنند / امشب تمام نمی‌شود / امشب باید یکی از ما شعر بگوید / یکی گریه کند / در دلم جایی برای پنهان‌شدن نیست / من همه‌ی زاویه‌ها را فرسوده‌ام / دیگر وقت آن است که مرگ بیاید / و شاخ‌هایش را در دلم فرو کند (الهام اسلامی)
 
 
مهدیار دلکش


زمین اگر جای خوبی بود
برایش جاذبه نمی‌گذاشتند
پرنده‌ها
تا بتوانند بالاتر می‌پرند

زمین باید تبعیدگاه راه شیری باشد
- و آدم‌ها:
محکومانی که هیچ تصوری از زندگی‌ای دیگر ندارند -
کدام حاکم را دیده‌ای
که به زندانش سر بزند؟

پرنده‌هایی که بالا می‌پرند
سایه ندارند
شرمنده‌ام از بودنم
گاهی می‌خواهم سایه‌ام را در آغوش بگیرم
و از این‌که به دنیایش آوردم
عذرخواهی کنم
هنوز راز رهایی را نفهمیده‌ام
هنوز با سایه‌ام یکی نشده‌ام




یک. بر هر چه همی لرزی، می‌دان که همان ارزی / زین روی دل عاشق، از عرش فزون باشد (مولانا)


مهدیار دلکش


   شعری که من در آن زندگی می‌کنم، چیزی فراتر از زندگی‌ست. زندگی، یعنی تلاش برای به‌دست‌آوردن و حفظ تعادل. و شعر یعنی، بر هم‌زدن آن تعادل.

   چیزی که شعر را از تشویش‌های روزمره و برهم‌زنندگان نامطلوب تعادل جدا می کند، ناخودآگاه تربیت‌یافته‌ی شاعر است که با کمک خودآگاهش، ساختمان‌هایی را می‌سازد که هیچ‌کدام شبیه به دیگری نیستند؛ ساختمان‌هایی که دیدن‌شان، در عین لذت‌بخشی، تعادل انسان را بر هم می‌زند و برای چند ثانیه، ثانیه را محو می‌کند.

   شعر برای من، فرصتی‌ست تا بتوانم در دنیاهای موازی و پنهان از این دنیا هم زندگی کنم و بتوانم رنج‌ها و لذت‌های مادربودن را تجربه کنم.

   مخاطبان شعر باید بدانند که شعرهایی که می‌خوانند تنها قسمت کوچکی از شاعرند؛ قضیه‌ی میلیون‌ها اسپرم و آن یک اسپرم خوش‌شانسی(یا بدشانسی)‌ست که به تخمک می‌رسد؛ زندگی یک شاعر و لحظاتش، شاعرانه‌تر از شعرهایش هستند.

   شعر خوب، نشانه‌ای از زندگی خوب‌تر شاعر آن است؛ یک شعر خوب، ممکن است در چند دقیقه به دنیا بیاید ولی مخاطب باهوش می‌داند که آن شعر، حاصل سال‌ها زندگی و تجربه و رنج و شادی است. آن روز به محبوبه می‌گفتم که مولانا چقدر باید زندگی کرده باشد و در عمق شنا کرده باشد که بتواند بگوید:

ای می بَتَرم از تو / من باده‌ترم از تو


مهدیار دلکش