مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

ای دوست! شکر بهتر یا آن‌که شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آن‌که قمر سازد؟


برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانه‌ی ما


پرنده‌ها و کودکان را به آدم‌ها ترجیح می‌دهم.


کسی در من مدام آوازهای غمگین می‌خواند.


جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش

آرشیو

۱۰ مطلب با موضوع «فیلم‌نوشته» ثبت شده است




   فرانسیس ها، دختری تنها، رویاپرداز، پرتلاش و مستقل است. می‌جنگد تا آن‌طور که می‌خواهد زندگی کند. می‌رقصد تا زنده بماند. و هرگز عشقی را که لایقش است، دریافت نمی‌کند.

   فرانسیس ها، فیلمی‌ست بدون گره‌های دراماتیک و فراز و فرودهای رایج فیلم‌ها؛ اما پر از ظرافت‌های رفتاری دختری که می‌خواهد شبیه خودش زندگی کند و بودنش، یک درام غم‌انگیز است. دختری که اسمش و بودنش، بزرگ‌تر از آن است که روی صندوق پستی و در دنیا جا شود. ما در بهترین حالت، تنها قسمتی از او را خواهیم دید و فهمید.


مهدیار دلکش



   اول می‌خواستم بنویسم که این فیلم را باید تمام زن‌ها ببینند؛ اما به نظرم بهتر است که مردها این فیلم را ببینند؛ پدرها و همسرها و برادرهایی که بال دختران و همسران و خواهرهای‌شان را قیچی می‌کنند. «Wild»، قصه‌ی سفر روحانی و جسمانی زنی‌ست که از زندگی‌اش به تنگ آمده و به دنبال خودش می‌گردد؛ زنی که به دنبال پاسخ می‌گردد؛ پاسخی برای دردها و سوال‌های بی‌شمارش.

   اطراف ما پر از «شریل‌»هایی‌ست که رضایت داده‌اند و پاسخی صوری و جایگزین‌هایی برای سوال‌ها و دردهای‌شان پیدا کرده‌اند و هیچ‌وقت به آرامشی که باید، نمی‌رسند. شریل‌هایی که تصویری از زندگی بیرون از قفس ندارند و حتی به رویاهای‌شان اجازه‌ی پرواز نمی‌دهند؛ شریل‌هایی بی‌اراده و تسلیم.


مهدیار دلکش



   اگر میخواهید فیلم را ببینید، یادداشت را نخوانید.


   خرچنگ، در نکوهش دیکتاتوری و مهندسی‌کردن انسان و روابط انسانی است.

در ابتدای فیلم، با هتلی مواجه هستیم که تمام قوانینش در جهت تشویق مجردها به همسریابی‌ست و اگر کسی بعد از چهل‌و‌پنج روز، موفق به پیداکردن همسر نشود، تبدیل به حیوان دلخواهش خواهد شد. و اگر موفق شد، به همراه همسر و فرزندی که به آن‌ها داده خواهد شد، سوار قایق خواهند شد و به شهر بازخواهند گشت.

   مرد قصه، بعد از تلاش نافرجامش برای همسرگزینی، تصمیم به فرار از هتل و پیوستن به گروه تنهایان می‌کند؛ گروهی که قوانینش دقیقا برعکس قوانین هتل است؛ با همان میزان اجبار و زور. پس از مدتی تعامل مرد قصه با گروه تنهایان، او دلبسته‌ی یکی از زن‌های گروه می‌شود و به دلیل قوانین سرسختانه‌ی گروه، علاقه‌اش را پنهانی به او ابراز می‌کند. در نهایت هم از اجبارها خسته می‌شود و به همراه محبوبش از اجبارها و گروه‌ها فرار می‌کند تا آن‌طوری که دوست دارد، زندگی کند.

   ایده‌ی فیلم تازه است و بسیار مناسب برای مردم کشور ما. پیوند میان روابط انسانی و دیکتاتوری، پیوندی‌ست که حتی در صورت موفقیت ظاهری و اولیه، بعد از مدتی پس زده خواهد شد.


مهدیار دلکش



   

   فیلم، یک درام روان‌شناسانه است که با محوریت یک اتفاق، به انسان نزدیک‌تر می‌شود و چهره‌ی شفاف‌تری از او نشان می‌دهد. جنس این فیلم از جنس فیلم‌های نوری بیلگه‌جیلان و اصغر فرهادی‌ست. همان‌طور که محوریت فیلم فوق‌العاده‌ی «روزی روزگاری آناتولی» بیلگه‌جیلان بر یک قتل است و محوریت فیلم فوق‌العاده‌ی «درباره‌ی الی» بر یک گم‌شدن، محوریت «فورس ماژور» بر یک بهمن است؛ بهمنی که آرام آرام زندگی آدم‌های قصه را تحت‌تاثیر قرار می‌دهد و بعدتر تبدیل به یک بحران می‌شود.

   غریزه‌ی زنده‌مانی انسان‌ها، به اندازه‌ی غریزه‌ی حیوانی، قوی و تعیین‌کننده است. هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند که در شرایط اضطراری می‌تواند تصمیمی اخلاقی بگیرد؛ یا اگر این ادعا را بکند، هیچ تضمینی وجود ندارد که ادعایش درست از آب دربیاید.

   فقط باید در یک بحران بود تا آدم‌های بحران و رفتارهای‌شان را قضاوت کرد. چه بسا در بحرانی دیگر، خودمان شبیه شویم به کسانی که از رفتارشان متنفر شده‌ایم.

   فورس ماژور، به شما پیشنهاد می‌دهد که نوک پیکان زبان‌تان را به طرف خودتان کج کنید و آرام‌تر و با سعه‌ی صدر بیشتری آدم‌ها را بپذیرید.

ما همه انسانیم؛ حیوان‌هایی که اگر در شرایط یکدیگر می‌بودیم، چه بسا شبیه به هم می‌شدیم.



مهدیار دلکش


   سه‌گانه‌ی روی اندرسون، بی‌شک از تندترین نقدهای اجتماعی و انسانی‌ تاریخ سینماست؛ نقدهای نیش‌دار و بعضا کمیک که تا سر حد استهزای انسان پیش می‌رود؛ به قصد تلنگرزدن به او.
   آوازهای مردی از طبقه‌ی دوم "songs from the second floor" شما، ای زندگان "you, the living" کبوتری برای تامل در هستی روی نیمکت نشست "a pigeon sat on a branch  reflecting on existence"، سه فیلم روی اندرسون هستند که با فواصل هفت‌ساله ساخته شده‌اند اما تمی مشترک دارند و ادامه‌ی یکدیگرند.
   نقطه‌ی اشتراک هر سه فیلم، طراحی صحنه و گریم سرد و بی‌روح بازیگرها و آدم‌های سرد و بی‌انرژی و بی‌تفاوت آن‌هاست؛ چهره‌هایی که سفید شده‌اند؛ لباس‌های بی‌رنگ؛ دیوارها و خانه‌هایی با رنگ سرد و بی‌تزیین؛ آدم‌هایی که حتی موقع سکس‌شان، کوچک‌ترین احساسی از خود بروز نمی‌دهند و همان بحث‌هایی را که هنگام خوردن نوشیدنی دارند، هنگام سکس هم دارند. آدم‌هایی که برای آزمایشات خود، به راحتی میمونی را زجر می‌دهند؛ آدم‌هایی که سیاه‌پوستان را در کمال خونسردی می‌سوزانند؛ خیابان‌هایی که همیشه پر از ماشین‌اند و مردمی که به ترافیک عادت کرده‌اند. شاعرانی که در تیمارستان بستری‌اند و اتفاقا حرف‌های درست‌تر را همان‌ها می‌زنند. چمدان‌ها و بارهای مدرنیته آن‌قدر سنگین است که مسافران به زحمت می‌توانند آن‌ها را تکان دهند. انسان‌ها آن‌چنان اسیر کوله‌بارهای‌شان هستند که سفر و گریختن ممکن نیست. انسان‌ها آن‌چنان اسیر خودخواهی‌های‌شان هستند که دکترها و روان‌پزشک‌ها دوست ندارند آن‌ها را درمان کنند؛ ترجیح می‌دهند به همه قرص‌های قوی بدهند و البته ترجیح اول‌شان، مرگ آن‌هاست. این سه‌گانه پر است از انسان‌های ناراضی ناتوان؛ پر از مرده‌های متحرک؛ انسان‌هایی که عشق و رنگ را فراموش کرده‌اند و در منجلاب خود و مدرنیته گرفتار مانده‌اند.
   اگر فیلم هِر، یک تلنگر محکم به انسان بود، این سه‌گانه، سه سیلی محکم به انسان است؛ سه دشنامِ زشتِ هوشیارکننده. به راستی انسان به کجا می‌رود؟


مهدیار دلکش




   فیلم در اهمیت کودک‌بودن و ذهن آماده و پاک کودک است. هفت سال پیش برای مادر جک، اتفاقی فاجعه‌بار رخ می‌دهد؛ مردی «ما» را می‌دزدد و در آلونکی زندانی می‌کند و بعد از دوسال، جک به دنیا می‌آید؛ کودک ناخواسته‌ای که با اصرار ما، بزرگ می‌شود‌ و تا پنج‌سالگی هیچ تصوری از بیرون آن اتاق و دنیا ندارد. تنها راه ارتباطی او با دنیا، پنجره‌ای در سقف اتاق است و تلویزیونی که ما آن را منبع تصاویر خیالی معرفی می‌کند تا جک بتواند در اتاق دوام بیاورد.
ذهن جک، مثل تمام کودکان، سوالات زیادی دارد و تخیلش نامحدود است. جک، بعد از فرار موفقیت‌آمیزشان از اتاق، خیلی زود با دنیای تازه و شگفت‌انگیز تطبیق پیدا می‌کند اما مادرش دچار اختلالات روحی می‌شود؛ ما، یک بزرگسال است؛ با ذهنی شکل‌گرفته و نامنعطف.

   اتاق، استعاره‌ای از ذهن‌های کوچک و اعتقادات متعصبانه‌ی ماست؛ که سال‌ها در آن گرفتار می‌مانیم و دائم در آن به روح و روان‌مان تجاوز می‌شود‌. ما برای زنده‌ماندن، کودک خیال‌مان را به دنیا می‌آوریم تا زنده بمانیم؛ جک‌ها با خودخواهی ما به دنیا می‌آیند تا دنیای تنگ و تاریک و انگل‌وار ما کمی قابل‌تحمل‌تر شود. فرار از اتاق، پروسه‌ای انرژی‌بر و دشوار است و حتی بعد از فرار، شانس درست ‌زندگی‌کردن و متعادل‌ماندن بالا نیست. تنها اگر کودک بمانید، شانس رهایی از اتاق را خواهید داشت.

   فیلم اشکالاتی دارد، اما من فیلم‌هایی را که زیادی به انسان نزدیک شده‌اند، عاشقانه می‌بینم؛ نه با ذره‌بین. فیلم، چند صحنه‌ی درخشان دارد. در ابتدای فیلم، جک از خواب بیدار شده و به تک‌تک وسایل اتاق سلام می‌کند؛ بهترین شروع ممکن برای نشان‌دادن دنیای کودکانه و زنده و جاری جک.
خبرنگاری از ما می‌پرسد: آیا اگر جک را از همان اول، در جایی قرار می‌دادید که کسی پیدایش کند، زندگی بهتری انتظارش را نمی‌کشید؟ و ما انگار برای اولین‌بار است که به خودخواهی خود پی می‌برد؛ افسرده می‌شود و بعدتر به جک می‌گوید که من مامان خوبی نیستم. جک هم می‌گوید: اما مامان منی!
پایان درخشان فیلم، صحنه‌ای‌ست که در اتاق خالی‌شده و حالا دیگر کوچک از نظر جک، می‌گذرد. حالا دیگر دنیای جک بزرگ‌تر شده و از تک‌تک وسایل باقی‌مانده خداحافظی می‌کند و همان‌طور که از در اتاق بیرون می‌رود، به ما می‌گوید: با اتاق خداحافظی کن مامان!

مهدیار دلکش


   در فرمان ششم از ده فرمان کیشلفسکی، آن‌جا که زن قصه از پسرک عاشق می‌پرسد: حالا که ادعای عاشقی می‌کنی، از من چه می‌خواهی؟

پاسخ پسرک، یک کلمه است:«هیچ‌چیز»

و عشق، یعنی همین.

   بسیاری از ادعاهای عاشقانه‌ی کنونی، به خودخواهی آلوده است. نباید با گفتن «دوستت دارم»، به دنبال گرفتن امتیازی از معشوق باشیم. نباید منتظر شنیدن «من هم دوستت دارم» باشیم. آن فرد دوست‌داشتنی‌ست و تو آن فرد را دوست داری؟ یا آن فرد را اگر برای تو باشد، دوست خواهی داشت؟ یا به او ابراز علاقه می‌کنی تا برای تو شود؟ و با شنیدن پاسخ منفی، ناگهان علاقه‌ات محو می‌شود؟

   این‌که تو کسی را دوست داری، به این معنی نیست که او هم باید تو را دوست داشته باشد. بدون توقع، دوست داشته باشیم. ابتدا خوب از علاقه‌مان مطمئن شویم و بعد ابرازش کنیم. اگر طرف مقابلمان، علاقه‌اش به اندازه‌ی ما نیست، آزارش ندهیم؛ با فاصله‌ی مناسب دوستش داشته باشیم و از همان دوست‌داشتن، انرژی بگیریم و به زندگی‌مان رنگ‌های تازه اضافه کنیم.


مهدیار دلکش



   
   سیلویا فیلمی نیست که بخواهم به شما پیشنهادش کنم، اما دوست دارم که کمی در مورد این فیلم صحبت کنم.
   فیلم در مورد زندگی سیلویا پلات، شاعر و رمان‌نویس آمریکایی‌ست. او عاشق مرد شاعری می‌شود و با او ازدواج می‌کند و در ادامه‌ی زندگی‌شان، به دلیل خیانت همسرش، کارش به جنون و نهایتا به خودکشی می‌رسد.
   نکته‌ی یک: سیلویا حس مالکیت به همسرش داشت؛ چنان مالکیتی که وقتی متوجه از دست دادن آن شد، حالت طبیعی زندگی‌اش از دست رفت. آیا این حد از حس مالکیت برای زوج‌ها درست است ؟ آیا حس مالکیت‌داشتن به طور کلی درست است ؟ نظر من : خیر. هرکس و هرچیز مال خودش است.
   نکته‌ی دو: جایی از فیلم، سیلویا بعد از این‌که متوجه خیانت همسرش می‌شود، همراه با دو فرزندش به کنار دریای خروشانی می‌رود. او از ماشین پیاده می‌شود و چند گام به جلو می‌رود. یک لحظه فکر تمام‌کردن زندگی و نگاهی که برمی‌گردد به سمت بچه‌ها... اسیر بودن؛ رها نبودن؛ اگر آن بچه‌ها نبودند، نکته‌ی سه هم نبود.
   نکته‌ی سه: اواخر فیلم شاهد یک خودکشی شاعرانه هستیم. سیلویا، کودکانِ در خوابش را می‌بوسد، درِ اتاقشان را خوب درزگیری می‌کند و به آشپزخانه می‌رود. گاز را باز می‌کند و به نور چراغ آشپزخانه خیره می‌شود. سیلویا در آن لحظات آخر به چه چیزی فکر می‌کرد ؟ چه کلماتی را استفاده می‌کرد ؟ آدم‌هایی که خودکشی می‌کنند .. این آدم‌های عجیب و شجاع .. مرگ .. این مرگ بی‌رحم و زیبا ..

مهدیار دلکش


   با آدم های این شکلی هم برخورده ام؛ آن قدر دوست داشتنی اند که تو عیب هایشان را نمی بینی و نمی توانی که ببینی. «در دنیای تو ساعت چند است؟»، فیلم خواستنی و آرامی ست. فرهاد قصه، دنیای خودش را دارد. با شعله ی گرمی که دلش را زنده نگه داشته، زندگی می کند. آن قدر خودش است و عاشقانه خودش است که ساعت در دنیای او با ساعت های دیگر فرق دارد؛ او هم زمان در دو دنیا زندگی می کند و شاید هم فقط در یک دنیا؛ دنیای گیله گل ابتهاج.
   فرهاد دیوانه است یا نیست ؟ هست و نیست. او جنون عاقلانه ای دارد. جنون عاقلانه ای که بسیار شبیه شعر است. آن چه که شاعران می کوشند تا با کلمه انجامش دهند، فرهاد در زندگی اش انجام داده و می دهد. به قول گیله گل، فرهاد، شیرین عقل است؛ جنون فرهاد مثل شکر، چای عقل او را شیرین کرده است؛ طوری که تو نمی توانی که نتیجه ی این آمیزش را دوست نداشته باشی. او دیوانگی را انتخاب کرده است و نه برعکس. او آن قدر عاشق است که به جنون رسیده است. آن قدر با گلی زندگی کرده است که تمام زیر و بم های او را می داند. می داند که او در دبستان در پاسخ به معلمشان گفته که از بوی پوست پرتقال سوخته روی بخاری در وسط یک روز برفی خوشش می آید. فرهاد آن قدر با صدای اتفاقی ضبط شده ی گلی زندگی کرده است که از حفظ و با همان لحن گلی می تواند حرف هایش را تکرار کند. فرهاد، نوازنده ی دوره گردی را پشت شیشه ی کافه ای که گلی نشسته می آورد تا آهنگی را که گلی دوست دارد، برایش بخواند. دل فرهاد، بیست سال در کنار گلی بوده؛ طوری که فورا می تواند اختلاف ساعت رشت با پاریس را حساب کند و ساعت دقیق پاریس را بگوید. فرهاد با مادر غریبه گریز گلی دوست می شود تا در غیاب گلی، از او باخبر باشد. فرهاد آن قدر نزدیک ست که گلی با فهمیدن میزان نزدیکی او، به وحشت می افتد.
   عشق فرهاد، مابین عشق فیلیا و عشق آگاپه سرگردان است. گاهی به غرورش هم فکر می کند و سال هایی که عاشقی کرده را مرور می کند و حتی به کسانی که گلی دوستشان دارد، حسادت می ورزد و گاه هم بیخودانه فقط عشق می دهد و به فکر خوشحالی گلی است و خود را فراموش می کند. اما من دوست دارم که عشق فرهاد را در دسته ی عشق آگاپه قرار دهم. چون فرهاد می داند که چیزی از گلی به او نمی رسد؛ توقعی هم ندارد و چیزی هم نمی خواهد. همین که کمی کنار گلی باشد و بتواند او را خوشحال کند و ببیند، برایش کافی ست. زیبایی عشق فرهاد این است که از مرحله ی عشق اروس و تنانگی عبور کرده و انرژی و احساساتش را صرف دیوانگی هایی می کند که گلی را غافلگیر و خوشحال کنند.
   در مورد بازی لیلا حاتمی حرفی نمی زنم که او اگر در صد فیلم هم خودش را بازی کند، باز هم دوست داشتنی است؛ علی مصفا اما بازیگری ست که به نظرم در حقش کم لطفی شده است. تسلط او بر نقش هایش به حدی ست که می تواند فرهادِ در دنیای تو ساعت چند است را به فوق العادگی ِ علی ِ چیزهایی که هست نمی دانی، بازی کند؛ دو نقش را که دقیقا نقطه ی مقابل یکدیگر هستند، طوری باورپذیر می کند که انگار سال ها همان شخصیت و آدم بوده ست؛ با همان ظرافت های رفتاری و شخصیتی.
   پایان فیلم اما از بهترین پایان هایی ست که دیده ام. فرهاد بعد از باز کردن چمدان جادویی اش و به هیجان رساندن گلی، از همیشه آرام تر می شود و خستگی های بیست ساله انگار از تن و روحش بیرون می رود. آرام روی میز دراز می کشد و می گوید: می ارزید!    فرهاد، به شخصیت های محبوب زندگی ام اضافه شد و از صفی یزدانیان متشکرم که او را آفرید و یا نشانش داد. فرهادها، شعرهای زندگی اند که دنیا را زیباتر می کنند.

مهدیار دلکش



   دوست ندارم بگویم فیلم خوبی ست. می خواهم بگویم، فیلم لعنتی ای ست. لعنتی یعنی چه؟ یعنی تو را با خود همراه می کند و کاری می کند که تو ضعف هایش را نبینی. و اگر هم دیدی، دوستش داشته باشی. عاشقت می کند. دست می کند توی وجودت و نقطه هایی را که تا به حال لمس نشده اند، لمس می کند. تو را به وجد می آورد. توی نوعی را. من را آورد. چون فیلم نزدیکی بود. من در هوای این فیلم نفس ها کشیده بودم؛ بی آن که دانسته باشمش.. وقتی به وجد می آیم، خنده ام می گیرد و فحش رقیقی می دهم. و چند بار در این فیلم به وجد آمدم.
   چیزی که همیشه در عاشقانه ها برایم مهم است، این ست که سطحی نباشد. مکث کند و بعد بگوید. اولین جمله ای که به ذهنش می آید را نگوید. صبر کند. و اگر جمله ی بهتر و نوتری به ذهنش نیامد، سکوت کند. آدم ها و فیلم های این مدلی را دوست تر دارم و همیشه دوست داشته ام این طور باشم. این فیلم هم در همان شروع می گوید که با یک داستان سانتی مانتال مواجه نیستیم. این فیلم، عاشقانه ای ست که تو را به فکر کردن هم وا می دارد. تو را به لایه ی بعدی می برد. و از این حیث، فیلم دوست داشتنی و قابل احترامی ست.
   فیلم، به "درد"، اصالت می دهد. و آن را می پذیرد. مثل زندگی. مثل مرگ. همه چیز سر جای خودش قرار گرفته و به اندازه ی سهمش، به آن توجه می شود. همان طور در مورد زندگی حرف می زنند، که درباره ی مرگ. از زندگی و با هم بودن، لذت می برند و درباره ی بعد از مرگشان با هم حرف می زنند؛ بی آن که ناراحت شوند و یا آن را دور بدانند. آگوستوس با مرگ بازی می کند و آن را استعاره از سیگاری گرفته، که روی لب هایش می گذارد (تا همیشه نزدیکش باشد) اما هیچ وقت آن را روشن نمی کند (اجازه ی قدرت نمایی و کم کردن عمرش را به او نمی دهد.) آن ها شکوه درد و رنج و مرگ را تجربه و احساس کرده اند و در اوج آن، به شوخ طبعی و دیوانگی و عشقی مطبوع رسیده اند.
   این فیلم، اوج های زیادی دارد. و با خیلی از سکانس ها و دیالوگ هایش می شود به زندگی نزدیک تر شد. مثلا آن جایی که آگوستوس از آرزویش برای فراموش نشدن در ذهن مردمان آینده می گوید و هیزل در جوابش می گوید که روزی جهان تمام خواهد شد و دیگر کسی نیست که بخواهد کسی را به خاطر آورد؛ پس بهتر است زندگی کرد و لذت برد و در ذهن عده ی کمتری ماند اما با عمق بیشتر. یا آن جایی که هیزل و پدر و مادرش رو به روی دکترها نشسته اند و دکترها می گویند که رفتن هیزل به آمستردام، برایش خطرناک خواهد بود. و هیزل که به رفتن اصرار می کند و می خواهد از این فرصتی که ممکن ست دیگر نصیبش نشود، استفاده کند. (کاش همه سرطان داشتیم و این باعث می شد تا لحظه ها را بیشتر ببینیم و قدر بدانیم و زندگی کنیم.) جای دیگر فیلم، آگوستوس به هیزل می گوید: تو آنقدر مشغول خودت بودن هستی که اصلا نمی دانی چه آدم بی همتایی هستی. بالا رفتن هیزل از آن ساختمان بدون آسانسور، دقیقا همان کاری ست که او با زندگی اش می کند. می خواهد و انجامش می دهد. و پاداشش، بوسه ای ست که تشویق کردن هم دارد. یا آنجایی که هیزل می گوید یک دردم را نگه داشتم برای روز سخت مبادا. و این که باید آرزوها و دردها را نگه داشت برای روز مبادا و عجله نکرد. و آخر فیلم که آگوستوس می گوید در این دنیا نمی توانی انتخاب کنی که آسیب نبینی؛ اما این حق انتخاب را داری که به چه کسی اجازه بدهی به تو آسیب بزند.
   اما در این فیلم، چیزهایی وجود دارد که آدم را به ورطه ی "ای کاش" گویی می اندازد. مثلا موسسه ی برآورده کردن آرزوها. مثلا پدر و مادرهایی که فهمیده هستند و بینشی دوست داشتنی نسبت به انسان و رابطه دارند. مثلا آدم هایی که وقتی می خندند فقط می خندند و وقتی گریه می کنند فقط گریه می کنند. و تو خیالت راحت است و می توانی اعتماد کنی و نترسی و خودت باشی. اوج فیلم ؟ همان جایی که قبل از عشقبازی، آگوستوس به هیزل می گوید: پایم از زانو به پایین کوچک می شود. (آمادگی داشته باش که پایم مصنوعی ست) و هیزل با لبخند می گوید: با خودت کنار بیا گاس.

مهدیار دلکش