مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

ای دوست! شکر بهتر یا آن‌که شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آن‌که قمر سازد؟


برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانه‌ی ما


پرنده‌ها و کودکان را به آدم‌ها ترجیح می‌دهم.


کسی در من مدام آوازهای غمگین می‌خواند.


جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش

آرشیو

۱۲ مطلب با موضوع «فیلم‌نوشته» ثبت شده است




   فیلمی پر از استعاره‌ و شعر. نیازمند دقت و حوصله برای کشف لایه‌ی دوم و پشتی فیلم.

   تارکوفسکی یک شاعر است؛ یک عارف؛ شاید یک فیلسوف؛ و در آخر، یک کارگردان. او در آخرین فیلمش، از ایمان می‌گوید و امید؛ در عصری که مدرنیته، جای سنت و دین را تنگ کرده است و در حال پس‌زدن آن‌هاست. درختی که اگر با ایمان و امید آبیاری نشود، خواهد خشکید. 

   در آغاز، فقط یک کلمه بود؛ یک راز. و آن شاید خدا بود.


مهدیار دلکش




اگر می‌خواهید فیلم را ببینید، یادداشت را نخوانید.


   کاپیتان خارق‌العاده، داستان مردی‌ست که می‌خواهد ایده‌آل‌هایش را زندگی کند و با آهنگ درونش پیش برود. مردی که به درستی، به سیستم آموزشی حاکم، بی‌اعتماد است و وظیغه‌ی آموزش فرزندانش را خود برعهده گرفته است.

   فرزندان کاپیتانِ داستان ما، از هم‌سن‌های‌شان بیشتر می‌دانند و توانایی‌هایی دارند که کسی از کودکان و نوجوانان انتظار ندارد. کاپیتان، فرزندانش را با این شعار بزرگ کرده است: اگر خودت را نجات ندهی، کسی تو را نجات نخواهد داد.

صداقت، رک‌گویی، توجه به جزییات و ریزبینی، شجاعت و استقلال در عین اتحاد، از اصول تربیتی کاپیتان هستند. اصولی که دوست‌داشتنی هستند اما کافی ... ؟

در ادامه‌ی داستان، دل بعضی از فرزندان کاپیتان، هوای زندگی عادی و عادی‌بودن می‌کند. آن‌ها دوست دارند که مثل همه به دانشگاه بروند و تافته‌ی جدابافته نباشند. دوست دارند که به جای جنگل یا اتوبوس‌شان، در خانه‌ی پدربزرگ و در شهر زندگی کنند.

کاپیتان، به بن‌بست می‌رسد و سرِ ایده‌آلیستش به سنگ واقعیت می‌خورد‌. او حق را به فرزندانش می‌دهد. و انتخاب را به آن‌ها می‌سپارد ...

کاپیتان، به ما یک پیشنهاد هیجان‌انگیز می‌دهد؛ یک شیوه‌ی زندگی؛ شیوه‌ای که در آن، «درون» اصالت دارد و هنجارهای جامعه، نادیده گرفته می‌شود. اما آیا در این شیوه، دوام خواهیم آورد؟ چقدر دوام خواهیم آورد؟

اصالت با درون است؛ با آواز خواندن؛ با رقصیدن؛ حتی وقتی که خاکستر قلب خانواده را به دریا ریخته‌ایم.


مهدیار دلکش




   فرانسیس ها، دختری تنها، رویاپرداز، پرتلاش و مستقل است. می‌جنگد تا آن‌طور که می‌خواهد زندگی کند. می‌رقصد تا زنده بماند. و هرگز عشقی را که لایقش است، دریافت نمی‌کند.

   فرانسیس ها، فیلمی‌ست بدون گره‌های دراماتیک و فراز و فرودهای رایج فیلم‌ها؛ اما پر از ظرافت‌های رفتاری دختری که می‌خواهد شبیه خودش زندگی کند و بودنش، یک درام غم‌انگیز است. دختری که اسمش و بودنش، بزرگ‌تر از آن است که روی صندوق پستی و در دنیا جا شود. ما در بهترین حالت، تنها قسمتی از او را خواهیم دید و فهمید.


مهدیار دلکش



   اول می‌خواستم بنویسم که این فیلم را باید تمام زن‌ها ببینند؛ اما به نظرم بهتر است که مردها این فیلم را ببینند؛ پدرها و همسرها و برادرهایی که بال دختران و همسران و خواهرهای‌شان را قیچی می‌کنند. «Wild»، قصه‌ی سفر روحانی و جسمانی زنی‌ست که از زندگی‌اش به تنگ آمده و به دنبال خودش می‌گردد؛ زنی که به دنبال پاسخ می‌گردد؛ پاسخی برای دردها و سوال‌های بی‌شمارش.

   اطراف ما پر از «شریل‌»هایی‌ست که رضایت داده‌اند و پاسخی صوری و جایگزین‌هایی برای سوال‌ها و دردهای‌شان پیدا کرده‌اند و هیچ‌وقت به آرامشی که باید، نمی‌رسند. شریل‌هایی که تصویری از زندگی بیرون از قفس ندارند و حتی به رویاهای‌شان اجازه‌ی پرواز نمی‌دهند؛ شریل‌هایی بی‌اراده و تسلیم.


مهدیار دلکش



   اگر میخواهید فیلم را ببینید، یادداشت را نخوانید.


   خرچنگ، در نکوهش دیکتاتوری و مهندسی‌کردن انسان و روابط انسانی است.

در ابتدای فیلم، با هتلی مواجه هستیم که تمام قوانینش در جهت تشویق مجردها به همسریابی‌ست و اگر کسی بعد از چهل‌و‌پنج روز، موفق به پیداکردن همسر نشود، تبدیل به حیوان دلخواهش خواهد شد. و اگر موفق شد، به همراه همسر و فرزندی که به آن‌ها داده خواهد شد، سوار قایق خواهند شد و به شهر بازخواهند گشت.

   مرد قصه، بعد از تلاش نافرجامش برای همسرگزینی، تصمیم به فرار از هتل و پیوستن به گروه تنهایان می‌کند؛ گروهی که قوانینش دقیقا برعکس قوانین هتل است؛ با همان میزان اجبار و زور. پس از مدتی تعامل مرد قصه با گروه تنهایان، او دلبسته‌ی یکی از زن‌های گروه می‌شود و به دلیل قوانین سرسختانه‌ی گروه، علاقه‌اش را پنهانی به او ابراز می‌کند. در نهایت هم از اجبارها خسته می‌شود و به همراه محبوبش از اجبارها و گروه‌ها فرار می‌کند تا آن‌طوری که دوست دارد، زندگی کند.

   ایده‌ی فیلم تازه است و بسیار مناسب برای مردم کشور ما. پیوند میان روابط انسانی و دیکتاتوری، پیوندی‌ست که حتی در صورت موفقیت ظاهری و اولیه، بعد از مدتی پس زده خواهد شد.


مهدیار دلکش



   

   فیلم، یک درام روان‌شناسانه است که با محوریت یک اتفاق، به انسان نزدیک‌تر می‌شود و چهره‌ی شفاف‌تری از او نشان می‌دهد. جنس این فیلم از جنس فیلم‌های نوری بیلگه‌جیلان و اصغر فرهادی‌ست. همان‌طور که محوریت فیلم فوق‌العاده‌ی «روزی روزگاری آناتولی» بیلگه‌جیلان بر یک قتل است و محوریت فیلم فوق‌العاده‌ی «درباره‌ی الی» بر یک گم‌شدن، محوریت «فورس ماژور» بر یک بهمن است؛ بهمنی که آرام آرام زندگی آدم‌های قصه را تحت‌تاثیر قرار می‌دهد و بعدتر تبدیل به یک بحران می‌شود.

   غریزه‌ی زنده‌مانی انسان‌ها، به اندازه‌ی غریزه‌ی حیوانی، قوی و تعیین‌کننده است. هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند که در شرایط اضطراری می‌تواند تصمیمی اخلاقی بگیرد؛ یا اگر این ادعا را بکند، هیچ تضمینی وجود ندارد که ادعایش درست از آب دربیاید.

   فقط باید در یک بحران بود تا آدم‌های بحران و رفتارهای‌شان را قضاوت کرد. چه بسا در بحرانی دیگر، خودمان شبیه شویم به کسانی که از رفتارشان متنفر شده‌ایم.

   فورس ماژور، به شما پیشنهاد می‌دهد که نوک پیکان زبان‌تان را به طرف خودتان کج کنید و آرام‌تر و با سعه‌ی صدر بیشتری آدم‌ها را بپذیرید.

ما همه انسانیم؛ حیوان‌هایی که اگر در شرایط یکدیگر می‌بودیم، چه بسا شبیه به هم می‌شدیم.



مهدیار دلکش


   سه‌گانه‌ی روی اندرسون، بی‌شک از تندترین نقدهای اجتماعی و انسانی‌ تاریخ سینماست؛ نقدهای نیش‌دار و بعضا کمیک که تا سر حد استهزای انسان پیش می‌رود؛ به قصد تلنگرزدن به او.
   آوازهای مردی از طبقه‌ی دوم "songs from the second floor" شما، ای زندگان "you, the living" کبوتری برای تامل در هستی روی نیمکت نشست "a pigeon sat on a branch  reflecting on existence"، سه فیلم روی اندرسون هستند که با فواصل هفت‌ساله ساخته شده‌اند اما تمی مشترک دارند و ادامه‌ی یکدیگرند.
   نقطه‌ی اشتراک هر سه فیلم، طراحی صحنه و گریم سرد و بی‌روح بازیگرها و آدم‌های سرد و بی‌انرژی و بی‌تفاوت آن‌هاست؛ چهره‌هایی که سفید شده‌اند؛ لباس‌های بی‌رنگ؛ دیوارها و خانه‌هایی با رنگ سرد و بی‌تزیین؛ آدم‌هایی که حتی موقع سکس‌شان، کوچک‌ترین احساسی از خود بروز نمی‌دهند و همان بحث‌هایی را که هنگام خوردن نوشیدنی دارند، هنگام سکس هم دارند. آدم‌هایی که برای آزمایشات خود، به راحتی میمونی را زجر می‌دهند؛ آدم‌هایی که سیاه‌پوستان را در کمال خونسردی می‌سوزانند؛ خیابان‌هایی که همیشه پر از ماشین‌اند و مردمی که به ترافیک عادت کرده‌اند. شاعرانی که در تیمارستان بستری‌اند و اتفاقا حرف‌های درست‌تر را همان‌ها می‌زنند. چمدان‌ها و بارهای مدرنیته آن‌قدر سنگین است که مسافران به زحمت می‌توانند آن‌ها را تکان دهند. انسان‌ها آن‌چنان اسیر کوله‌بارهای‌شان هستند که سفر و گریختن ممکن نیست. انسان‌ها آن‌چنان اسیر خودخواهی‌های‌شان هستند که دکترها و روان‌پزشک‌ها دوست ندارند آن‌ها را درمان کنند؛ ترجیح می‌دهند به همه قرص‌های قوی بدهند و البته ترجیح اول‌شان، مرگ آن‌هاست. این سه‌گانه پر است از انسان‌های ناراضی ناتوان؛ پر از مرده‌های متحرک؛ انسان‌هایی که عشق و رنگ را فراموش کرده‌اند و در منجلاب خود و مدرنیته گرفتار مانده‌اند.
   اگر فیلم هِر، یک تلنگر محکم به انسان بود، این سه‌گانه، سه سیلی محکم به انسان است؛ سه دشنامِ زشتِ هوشیارکننده. به راستی انسان به کجا می‌رود؟


مهدیار دلکش




   فیلم در اهمیت کودک‌بودن و ذهن آماده و پاک کودک است. هفت سال پیش برای مادر جک، اتفاقی فاجعه‌بار رخ می‌دهد؛ مردی «ما» را می‌دزدد و در آلونکی زندانی می‌کند و بعد از دوسال، جک به دنیا می‌آید؛ کودک ناخواسته‌ای که با اصرار ما، بزرگ می‌شود‌ و تا پنج‌سالگی هیچ تصوری از بیرون آن اتاق و دنیا ندارد. تنها راه ارتباطی او با دنیا، پنجره‌ای در سقف اتاق است و تلویزیونی که ما آن را منبع تصاویر خیالی معرفی می‌کند تا جک بتواند در اتاق دوام بیاورد.
ذهن جک، مثل تمام کودکان، سوالات زیادی دارد و تخیلش نامحدود است. جک، بعد از فرار موفقیت‌آمیزشان از اتاق، خیلی زود با دنیای تازه و شگفت‌انگیز تطبیق پیدا می‌کند اما مادرش دچار اختلالات روحی می‌شود؛ ما، یک بزرگسال است؛ با ذهنی شکل‌گرفته و نامنعطف.

   اتاق، استعاره‌ای از ذهن‌های کوچک و اعتقادات متعصبانه‌ی ماست؛ که سال‌ها در آن گرفتار می‌مانیم و دائم در آن به روح و روان‌مان تجاوز می‌شود‌. ما برای زنده‌ماندن، کودک خیال‌مان را به دنیا می‌آوریم تا زنده بمانیم؛ جک‌ها با خودخواهی ما به دنیا می‌آیند تا دنیای تنگ و تاریک و انگل‌وار ما کمی قابل‌تحمل‌تر شود. فرار از اتاق، پروسه‌ای انرژی‌بر و دشوار است و حتی بعد از فرار، شانس درست ‌زندگی‌کردن و متعادل‌ماندن بالا نیست. تنها اگر کودک بمانید، شانس رهایی از اتاق را خواهید داشت.

   فیلم اشکالاتی دارد، اما من فیلم‌هایی را که زیادی به انسان نزدیک شده‌اند، عاشقانه می‌بینم؛ نه با ذره‌بین. فیلم، چند صحنه‌ی درخشان دارد. در ابتدای فیلم، جک از خواب بیدار شده و به تک‌تک وسایل اتاق سلام می‌کند؛ بهترین شروع ممکن برای نشان‌دادن دنیای کودکانه و زنده و جاری جک.
خبرنگاری از ما می‌پرسد: آیا اگر جک را از همان اول، در جایی قرار می‌دادید که کسی پیدایش کند، زندگی بهتری انتظارش را نمی‌کشید؟ و ما انگار برای اولین‌بار است که به خودخواهی خود پی می‌برد؛ افسرده می‌شود و بعدتر به جک می‌گوید که من مامان خوبی نیستم. جک هم می‌گوید: اما مامان منی!
پایان درخشان فیلم، صحنه‌ای‌ست که در اتاق خالی‌شده و حالا دیگر کوچک از نظر جک، می‌گذرد. حالا دیگر دنیای جک بزرگ‌تر شده و از تک‌تک وسایل باقی‌مانده خداحافظی می‌کند و همان‌طور که از در اتاق بیرون می‌رود، به ما می‌گوید: با اتاق خداحافظی کن مامان!

مهدیار دلکش


   در فرمان ششم از ده فرمان کیشلفسکی، آن‌جا که زن قصه از پسرک عاشق می‌پرسد: حالا که ادعای عاشقی می‌کنی، از من چه می‌خواهی؟

پاسخ پسرک، یک کلمه است:«هیچ‌چیز»

و عشق، یعنی همین.

   بسیاری از ادعاهای عاشقانه‌ی کنونی، به خودخواهی آلوده است. نباید با گفتن «دوستت دارم»، به دنبال گرفتن امتیازی از معشوق باشیم. نباید منتظر شنیدن «من هم دوستت دارم» باشیم. آن فرد دوست‌داشتنی‌ست و تو آن فرد را دوست داری؟ یا آن فرد را اگر برای تو باشد، دوست خواهی داشت؟ یا به او ابراز علاقه می‌کنی تا برای تو شود؟ و با شنیدن پاسخ منفی، ناگهان علاقه‌ات محو می‌شود؟

   این‌که تو کسی را دوست داری، به این معنی نیست که او هم باید تو را دوست داشته باشد. بدون توقع، دوست داشته باشیم. ابتدا خوب از علاقه‌مان مطمئن شویم و بعد ابرازش کنیم. اگر طرف مقابلمان، علاقه‌اش به اندازه‌ی ما نیست، آزارش ندهیم؛ با فاصله‌ی مناسب دوستش داشته باشیم و از همان دوست‌داشتن، انرژی بگیریم و به زندگی‌مان رنگ‌های تازه اضافه کنیم.


مهدیار دلکش



   
   سیلویا فیلمی نیست که بخواهم به شما پیشنهادش کنم، اما دوست دارم که کمی در مورد این فیلم صحبت کنم.
   فیلم در مورد زندگی سیلویا پلات، شاعر و رمان‌نویس آمریکایی‌ست. او عاشق مرد شاعری می‌شود و با او ازدواج می‌کند و در ادامه‌ی زندگی‌شان، به دلیل خیانت همسرش، کارش به جنون و نهایتا به خودکشی می‌رسد.
   نکته‌ی یک: سیلویا حس مالکیت به همسرش داشت؛ چنان مالکیتی که وقتی متوجه از دست دادن آن شد، حالت طبیعی زندگی‌اش از دست رفت. آیا این حد از حس مالکیت برای زوج‌ها درست است ؟ آیا حس مالکیت‌داشتن به طور کلی درست است ؟ نظر من : خیر. هرکس و هرچیز مال خودش است.
   نکته‌ی دو: جایی از فیلم، سیلویا بعد از این‌که متوجه خیانت همسرش می‌شود، همراه با دو فرزندش به کنار دریای خروشانی می‌رود. او از ماشین پیاده می‌شود و چند گام به جلو می‌رود. یک لحظه فکر تمام‌کردن زندگی و نگاهی که برمی‌گردد به سمت بچه‌ها... اسیر بودن؛ رها نبودن؛ اگر آن بچه‌ها نبودند، نکته‌ی سه هم نبود.
   نکته‌ی سه: اواخر فیلم شاهد یک خودکشی شاعرانه هستیم. سیلویا، کودکانِ در خوابش را می‌بوسد، درِ اتاقشان را خوب درزگیری می‌کند و به آشپزخانه می‌رود. گاز را باز می‌کند و به نور چراغ آشپزخانه خیره می‌شود. سیلویا در آن لحظات آخر به چه چیزی فکر می‌کرد ؟ چه کلماتی را استفاده می‌کرد ؟ آدم‌هایی که خودکشی می‌کنند .. این آدم‌های عجیب و شجاع .. مرگ .. این مرگ بی‌رحم و زیبا ..

مهدیار دلکش