مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

ای دوست! شکر بهتر یا آن‌که شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آن‌که قمر سازد؟


برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانه‌ی ما


پرنده‌ها و کودکان را به آدم‌ها ترجیح می‌دهم.


کسی در من مدام آوازهای غمگین می‌خواند.


جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش

آرشیو

۱۵ مطلب با موضوع «فیلم‌نوشته» ثبت شده است


     فیلم آقای آنجلوپولوس نیازمند حوصله و تامل زیادی است. حتما باید دوبار آن را دید تا نشانه‌ها و استعارات فیلم را درست فهمید. ما با یک شعر مواجهیم. یک شعر کامل و یک فلسفه‌‌ی قوی. یک نقد جدی بر هستی و خدا. و بازی عالی دو کودک که بیننده را با خود همراه می‌کنند.



مهدیار دلکش




   بعضی از فیلم‌ها در بیننده نفوذ می‌کنند و تمام راه‌های فرار را می‌بندند. این فیلم، بعد از مدت‌ها من را به اشک کشاند. مرا تا قسمت عمیقِ انسان برد. نشان داد که تا کجاها می‌توان بود و تا کجاها می‌توان پرید.

   فیلم لحظات درخشان زیادی دارد. از بازی ماری با نور و سبکیِ پس از نشستن نور روی بدنش گرفته تا عزم و مهربانی‌های مارگارت در آموختن به ماری و «کوتته کوتته» گفتن‌های پیاپی او که آجر آجر بر روی یکدیگر نشستند و ماری را ساختند. از جزئیات غذادادن ماری به مارگارت تا پذیرفتن مرگ مارگارت و در آغوش‌کشیدن‌ها و لمس‌کردن‌ها و بوسه‌های ماری.

   بعضی از فیلم‌ها به انسان نزدیک می‌شوند اما این فیلم از انسان هم عبور کرده است و انسان تازه‌تری به نمایش گذاشته است. فیلمی از جنس سینمای کیارستمی؛ از جنس نور و روشنایی؛ و بعد از مدت‌ها نمره‌ی ده از ده.



مهدیار دلکش



   به نظرم همه‌ی دخترها و پسرهای جهان باید این مستند را ببینند. داستان زندگی دختر سیزده‌ساله‌ای که تابوها را می‌شکند و خیلی چیزها را به خیلی‌ها ثابت می‌کند. مردها، پدر را ببینند که چگونه دخترش را پرورش و پرواز می‌دهد، چگونه به او فرصت اشتباه‌کردن و تلاش مجدد می‌دهد؛ و دخترها،آیشولپان را ببینند که چگونه عقاب‌وار پرواز می‌کند و در برابر تحجر و سختی‌ها پشتکار و مداومت نشان می‌دهد و مادرش که چگونه پشتش می‌ایستد.

مستند، بسیار جذاب است. از سیستم آموزشی مغولستان گرفته که به جای وصایای چنگیزخان، دوتار به کودکان آموزش می‌دهند؛ تا لحظه‌های درخشانی مثل چراغ‌قوه‌گرفتن خواهری برای برادرش تا بتواند در تاریکی درس بخواند یا چهره‌ی بزرگان قبیله بعد از موفقیت آیشولپان.

ممنون از مهدی عزیز برای معرفی این مستند در وبلاگش.


مهدیار دلکش




   فیلمی پر از استعاره‌ و شعر. نیازمند دقت و حوصله برای کشف لایه‌ی دوم و پشتی فیلم.

   تارکوفسکی یک شاعر است؛ یک عارف؛ شاید یک فیلسوف؛ و در آخر، یک کارگردان. او در آخرین فیلمش، از ایمان می‌گوید و امید؛ در عصری که مدرنیته، جای سنت و دین را تنگ کرده است و در حال پس‌زدن آن‌هاست. درختی که اگر با ایمان و امید آبیاری نشود، خواهد خشکید. 

   در آغاز، فقط یک کلمه بود؛ یک راز. و آن شاید خدا بود.


مهدیار دلکش




اگر می‌خواهید فیلم را ببینید، یادداشت را نخوانید.


   کاپیتان خارق‌العاده، داستان مردی‌ست که می‌خواهد ایده‌آل‌هایش را زندگی کند و با آهنگ درونش پیش برود. مردی که به درستی، به سیستم آموزشی حاکم، بی‌اعتماد است و وظیغه‌ی آموزش فرزندانش را خود برعهده گرفته است.

   فرزندان کاپیتانِ داستان ما، از هم‌سن‌های‌شان بیشتر می‌دانند و توانایی‌هایی دارند که کسی از کودکان و نوجوانان انتظار ندارد. کاپیتان، فرزندانش را با این شعار بزرگ کرده است: اگر خودت را نجات ندهی، کسی تو را نجات نخواهد داد.

صداقت، رک‌گویی، توجه به جزییات و ریزبینی، شجاعت و استقلال در عین اتحاد، از اصول تربیتی کاپیتان هستند. اصولی که دوست‌داشتنی هستند اما کافی ... ؟

در ادامه‌ی داستان، دل بعضی از فرزندان کاپیتان، هوای زندگی عادی و عادی‌بودن می‌کند. آن‌ها دوست دارند که مثل همه به دانشگاه بروند و تافته‌ی جدابافته نباشند. دوست دارند که به جای جنگل یا اتوبوس‌شان، در خانه‌ی پدربزرگ و در شهر زندگی کنند.

کاپیتان، به بن‌بست می‌رسد و سرِ ایده‌آلیستش به سنگ واقعیت می‌خورد‌. او حق را به فرزندانش می‌دهد. و انتخاب را به آن‌ها می‌سپارد ...

کاپیتان، به ما یک پیشنهاد هیجان‌انگیز می‌دهد؛ یک شیوه‌ی زندگی؛ شیوه‌ای که در آن، «درون» اصالت دارد و هنجارهای جامعه، نادیده گرفته می‌شود. اما آیا در این شیوه، دوام خواهیم آورد؟ چقدر دوام خواهیم آورد؟

اصالت با درون است؛ با آواز خواندن؛ با رقصیدن؛ حتی وقتی که خاکستر قلب خانواده را به دریا ریخته‌ایم.


مهدیار دلکش




   فرانسیس ها، دختری تنها، رویاپرداز، پرتلاش و مستقل است. می‌جنگد تا آن‌طور که می‌خواهد زندگی کند. می‌رقصد تا زنده بماند. و هرگز عشقی را که لایقش است، دریافت نمی‌کند.

   فرانسیس ها، فیلمی‌ست بدون گره‌های دراماتیک و فراز و فرودهای رایج فیلم‌ها؛ اما پر از ظرافت‌های رفتاری دختری که می‌خواهد شبیه خودش زندگی کند و بودنش، یک درام غم‌انگیز است. دختری که اسمش و بودنش، بزرگ‌تر از آن است که روی صندوق پستی و در دنیا جا شود. ما در بهترین حالت، تنها قسمتی از او را خواهیم دید و فهمید.


مهدیار دلکش



   اول می‌خواستم بنویسم که این فیلم را باید تمام زن‌ها ببینند؛ اما به نظرم بهتر است که مردها این فیلم را ببینند؛ پدرها و همسرها و برادرهایی که بال دختران و همسران و خواهرهای‌شان را قیچی می‌کنند. «Wild»، قصه‌ی سفر روحانی و جسمانی زنی‌ست که از زندگی‌اش به تنگ آمده و به دنبال خودش می‌گردد؛ زنی که به دنبال پاسخ می‌گردد؛ پاسخی برای دردها و سوال‌های بی‌شمارش.

   اطراف ما پر از «شریل‌»هایی‌ست که رضایت داده‌اند و پاسخی صوری و جایگزین‌هایی برای سوال‌ها و دردهای‌شان پیدا کرده‌اند و هیچ‌وقت به آرامشی که باید، نمی‌رسند. شریل‌هایی که تصویری از زندگی بیرون از قفس ندارند و حتی به رویاهای‌شان اجازه‌ی پرواز نمی‌دهند؛ شریل‌هایی بی‌اراده و تسلیم.


مهدیار دلکش



   اگر میخواهید فیلم را ببینید، یادداشت را نخوانید.


   خرچنگ، در نکوهش دیکتاتوری و مهندسی‌کردن انسان و روابط انسانی است.

در ابتدای فیلم، با هتلی مواجه هستیم که تمام قوانینش در جهت تشویق مجردها به همسریابی‌ست و اگر کسی بعد از چهل‌و‌پنج روز، موفق به پیداکردن همسر نشود، تبدیل به حیوان دلخواهش خواهد شد. و اگر موفق شد، به همراه همسر و فرزندی که به آن‌ها داده خواهد شد، سوار قایق خواهند شد و به شهر بازخواهند گشت.

   مرد قصه، بعد از تلاش نافرجامش برای همسرگزینی، تصمیم به فرار از هتل و پیوستن به گروه تنهایان می‌کند؛ گروهی که قوانینش دقیقا برعکس قوانین هتل است؛ با همان میزان اجبار و زور. پس از مدتی تعامل مرد قصه با گروه تنهایان، او دلبسته‌ی یکی از زن‌های گروه می‌شود و به دلیل قوانین سرسختانه‌ی گروه، علاقه‌اش را پنهانی به او ابراز می‌کند. در نهایت هم از اجبارها خسته می‌شود و به همراه محبوبش از اجبارها و گروه‌ها فرار می‌کند تا آن‌طوری که دوست دارد، زندگی کند.

   ایده‌ی فیلم تازه است و بسیار مناسب برای مردم کشور ما. پیوند میان روابط انسانی و دیکتاتوری، پیوندی‌ست که حتی در صورت موفقیت ظاهری و اولیه، بعد از مدتی پس زده خواهد شد.


مهدیار دلکش



   

   فیلم، یک درام روان‌شناسانه است که با محوریت یک اتفاق، به انسان نزدیک‌تر می‌شود و چهره‌ی شفاف‌تری از او نشان می‌دهد. جنس این فیلم از جنس فیلم‌های نوری بیلگه‌جیلان و اصغر فرهادی‌ست. همان‌طور که محوریت فیلم فوق‌العاده‌ی «روزی روزگاری آناتولی» بیلگه‌جیلان بر یک قتل است و محوریت فیلم فوق‌العاده‌ی «درباره‌ی الی» بر یک گم‌شدن، محوریت «فورس ماژور» بر یک بهمن است؛ بهمنی که آرام آرام زندگی آدم‌های قصه را تحت‌تاثیر قرار می‌دهد و بعدتر تبدیل به یک بحران می‌شود.

   غریزه‌ی زنده‌مانی انسان‌ها، به اندازه‌ی غریزه‌ی حیوانی، قوی و تعیین‌کننده است. هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند که در شرایط اضطراری می‌تواند تصمیمی اخلاقی بگیرد؛ یا اگر این ادعا را بکند، هیچ تضمینی وجود ندارد که ادعایش درست از آب دربیاید.

   فقط باید در یک بحران بود تا آدم‌های بحران و رفتارهای‌شان را قضاوت کرد. چه بسا در بحرانی دیگر، خودمان شبیه شویم به کسانی که از رفتارشان متنفر شده‌ایم.

   فورس ماژور، به شما پیشنهاد می‌دهد که نوک پیکان زبان‌تان را به طرف خودتان کج کنید و آرام‌تر و با سعه‌ی صدر بیشتری آدم‌ها را بپذیرید.

ما همه انسانیم؛ حیوان‌هایی که اگر در شرایط یکدیگر می‌بودیم، چه بسا شبیه به هم می‌شدیم.



مهدیار دلکش


   سه‌گانه‌ی روی اندرسون، بی‌شک از تندترین نقدهای اجتماعی و انسانی‌ تاریخ سینماست؛ نقدهای نیش‌دار و بعضا کمیک که تا سر حد استهزای انسان پیش می‌رود؛ به قصد تلنگرزدن به او.
   آوازهای مردی از طبقه‌ی دوم "songs from the second floor" شما، ای زندگان "you, the living" کبوتری برای تامل در هستی روی نیمکت نشست "a pigeon sat on a branch  reflecting on existence"، سه فیلم روی اندرسون هستند که با فواصل هفت‌ساله ساخته شده‌اند اما تمی مشترک دارند و ادامه‌ی یکدیگرند.
   نقطه‌ی اشتراک هر سه فیلم، طراحی صحنه و گریم سرد و بی‌روح بازیگرها و آدم‌های سرد و بی‌انرژی و بی‌تفاوت آن‌هاست؛ چهره‌هایی که سفید شده‌اند؛ لباس‌های بی‌رنگ؛ دیوارها و خانه‌هایی با رنگ سرد و بی‌تزیین؛ آدم‌هایی که حتی موقع سکس‌شان، کوچک‌ترین احساسی از خود بروز نمی‌دهند و همان بحث‌هایی را که هنگام خوردن نوشیدنی دارند، هنگام سکس هم دارند. آدم‌هایی که برای آزمایشات خود، به راحتی میمونی را زجر می‌دهند؛ آدم‌هایی که سیاه‌پوستان را در کمال خونسردی می‌سوزانند؛ خیابان‌هایی که همیشه پر از ماشین‌اند و مردمی که به ترافیک عادت کرده‌اند. شاعرانی که در تیمارستان بستری‌اند و اتفاقا حرف‌های درست‌تر را همان‌ها می‌زنند. چمدان‌ها و بارهای مدرنیته آن‌قدر سنگین است که مسافران به زحمت می‌توانند آن‌ها را تکان دهند. انسان‌ها آن‌چنان اسیر کوله‌بارهای‌شان هستند که سفر و گریختن ممکن نیست. انسان‌ها آن‌چنان اسیر خودخواهی‌های‌شان هستند که دکترها و روان‌پزشک‌ها دوست ندارند آن‌ها را درمان کنند؛ ترجیح می‌دهند به همه قرص‌های قوی بدهند و البته ترجیح اول‌شان، مرگ آن‌هاست. این سه‌گانه پر است از انسان‌های ناراضی ناتوان؛ پر از مرده‌های متحرک؛ انسان‌هایی که عشق و رنگ را فراموش کرده‌اند و در منجلاب خود و مدرنیته گرفتار مانده‌اند.
   اگر فیلم هِر، یک تلنگر محکم به انسان بود، این سه‌گانه، سه سیلی محکم به انسان است؛ سه دشنامِ زشتِ هوشیارکننده. به راستی انسان به کجا می‌رود؟


مهدیار دلکش