مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

ای دوست! شکر بهتر یا آن‌که شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آن‌که قمر سازد؟


برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانه‌ی ما


پرنده‌ها و کودکان را به آدم‌ها ترجیح می‌دهم.


کسی در من مدام آوازهای غمگین می‌خواند.


جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش

آرشیو

۱۶ مطلب با موضوع «معرفی کتاب» ثبت شده است




دختر ستاره‌ای

جری اسپینلی

نشر ایران‌بان

دویست‌و‌سی‌و‌سه صفحه


دختر ستاره‌ای، انگار کودکی‌های آمِلی‌ست؛ با همان میزان از شور و قدرتِ بودن؛ با همان میزان از آفرینندگی و خلانگی و سرزندگی و مهربانی. دختر ستاره‌ای، آدم‌ها را بلد است و آدم‌ها -تمام آدم‌ها- برایش مهم و مسئله‌اند. او خودش را وقف شادی دیگران کرده است؛ دوست و دشمن.

همیشه چنین شخصیت‌هایی من را به وجد آورده‌اند؛ آدم‌های اورجینال، که بودن‌شان شعر است و لبخند.

این کتاب هم مثل تیستو، برای من در دسته‌ی فرانقدها قرار می‌گیرد. و معتقدم که تمام انسان‌ها باید این کتاب را بخوانند و از روی دست دختر ستاره‌ای، تقلب کنند؛ برای بهتر بودن‌. کاش از این کتاب، بیشتر گفته شود.

ممنون از رعنا بابت معرفی این کتاب؛ رعنایی که دختر ستاره‌ای‌ست.


برشی از کتاب:


گاهی اوقات حواس ما مزاحممون میشن. زمین با ما صحبت می‌کنه، اما به‌خاطر همه‌ی جار و جنجالی که حواسمون به‌وجود میارن، نمی‌تونیم صداشو بشنویم. گاهی اوقات لازمه اونا رو از بین ببریم. حواسمونو فراموش کنیم. اون‌موقع شاید زمین با ما ارتباط برقرار کنه. جهان هستی، با ما صحبت کنه. ستاره‌ها نجوا کنن.


مهدیار دلکش






  

در مدار مهر

صدیق قطبی

افق علم

صدو‌هشتاد‌و‌چهار صفحه

شش‌هزار‌وپانصد تومان


   کتابی‌ست در شاخه‌ی اخلاق و راه‌ و ‌رسم زندگی، با سه محورِ: طلبِ حقیقت، زیبایی و خیر؛ پر است از نقل‌قول‌های نویسنده‌ها، متفکران، بزرگان و کتاب‌های مختلف که به خوبی توسط صدیق قطبی دست‌چین شده‌اند و در جای خود نشسته‌اند. با توجه به این‌که کتاب در قطع جیبی-پالتویی و خوش‌خوان است، پیشنهاد می‌کنم که این کتاب را بخوانید و قسمت‌هایی از آن را برای خود بنویسید و در مقابل چشمان‌تان بگذارید تا فراموش‌شان نکنید. 💫


برشی از کتاب:


یوستین گوردر در فرازی از یک داستان، اشاره‌ی تامل‌انگیزی درباره‌ی پرسش‌کردن دارد: «پرسیدم: چرا تعظیم می‌کنی؟

گفت: ما توی سیاره‌مان، همیشه وقتی کسی سوال هوشمندانه‌ای بکند، تعظیم می‌کنیم.

گفتم: پس وقتی می‌خواهید به کسی احترام بگذارید، چه‌کار می‌کنید؟

او گفت: سعی می‌کنیم سوالی هوشمندانه مطرح کنیم.

چرا؟

او گفت: ببین! برای پاسخ که تعظیم نمی‌کنند. هیچ جوابی آن‌قدر صحیح نیست که شایسته‌ی تعظیم باشد.

و بعد ادامه داد: کسی که تعظیم می‌کند، خم می‌شود. تو نباید در مقابل یک پاسخ خم‌‌ شوی.

پرسیدم: چرا نه؟

چون پاسخ فقط بخشی از راه است که پشت سر گذاشته شده، این «سوال» است که همیشه به پیش رو اشاره دارد.» 




مهدیار دلکش



سفرهای متعدد منصور ضابطیان، منجر به نگارش یک سه‌گانه شده که به ترتیب عبارت‌اند از:

مارک و پلو، مارک دو پلو، برگ اضافی

دوتای اول را خوانده‌ام. و به نظرم مارک دو پلو، به مراتب جذاب‌تر و پخته‌تر نوشته شده است. ضابطیان خوش‌صحبت است. و این باعث می‌شود که کتاب، خیلی زود تمام شود. بیان جزییات اتفاقات سفر، کمک می‌کند که خودمان را همراه و همدل او کنیم و مقداری از لذت سفر را بچشیم. حالا که این کتاب را خوانده‌ام، بیشتر از قبل مشتاق سفر و رفتن شده‌ام. سفرنامه‌های این کتاب به ترتیب علاقه‌ی من:

یونان، برزیل، کنیا، بلژیک، چک، هلند، آلمان، پرتغال و عراق.

تنها نکته‌ی منفی کتاب، عکس‌های سیاه و سفید و کم‌کیفیت و کمک‌نکننده به سفرنامه‌ها است که در لا‌به‌لای کتاب گنجانده شده‌اند.


برشی از سفرنامه‌ی عراق، که خیلی مرا خنداند:

کاروان پنجاه نفره‌ی ما همراه یکی دو کاروان دیگر ساعت دو و نیم، وسط باند رها می‌شود تا یک هواپیمای کوچک که منتظر رسیدن پله است، آن‌ها را سوار کند. تصویری که در اولین لحظه، مرا درجا میخکوب می‌کند، تصویر خلبان -یا یکی از کادر پرواز- است که تا کمر از شیشه‌ی کنار دست خلبان خم شده و دارد شیشه‌ی جلو را با یک لنگ قرمز پاک می‌کند. اگر تعجب و خنده‌ی دیگران را هم ندیده بودم، مطمئناً آن را به حساب توهم ناشی از خستگی و کم‌خوابی این روزها می‌گذاشتم، اما بقیه هم به همان چیزی نگاه می‌کردند که توجه مرا جلب کرده بود. خدا عاقبت‌مان را به خیر کند با این هواپیما.


مهدیار دلکش




   از آن کتاب‌های به‌فکر برنده‌ی خوب؛ حتی به دوستانی که با عرفان و معنویت زاویه دارند، خواندن این کتاب را پیشنهاد می‌دهم. سبک پیشنهادی آقای تُله برای زندگی، سبک آسانی نیست. و حتی خواندن این کتاب و درک‌کردن حرف‌هایش آسان نیست؛ خصوصا برای کسانی که سال‌ها با ذهن‌شان دیده‌اند و زندگی کرده‌اند. اما همین که ته ذهن‌مان بدانیم که مدل دیگری هم برای زندگی‌کردن وجود دارد و به آن فکر کنیم، می‌تواند در آینده راهگشا باشد.

   مدل پیشنهادی آقای تُله، بسیار تحت‌تاثیر بودا و انشعابات فکری بعد از اوست؛ ‌البته کمی سازمان‌یافته‌تر و با بیانی واضح‌تر. عمیقا معتقدم این کتاب برای کسانی که دل در گروی عرفان شرق دارند، نوری‌ست که تا کیلومترها از راه را روشن خواهد کرد.


   

برش‌هایی از کتاب:


   * استادان معنوی، برای توصیف فروغ بینش، لحظه‌ی بی‌ذهنی و حضور مطلق، از واژه‌ی «ساتوری» استفاده کرده‌اند. با وجود آن‌که ساتوری، یک دگرگونی پایدار نیست، اما هنگامی که روی می‌دهد تا طعم روشن‌بینی را به شما بچشاند، سپاس‌گزار آن باشید. ممکن است واقعا بدون این‌که متوجهش شده یا به اهمیت آن پی برده باشید، بارها و بارها درخشش این فروغ را تجربه کرده باشید.

برای آگاهی از زیبایی، شکوه و تقدس طبیعت، حضور لازم است. آیا تاکنون در شبی صاف به بی‌کرانگی فضا خیره شده و از سکون مطلق و گستره‌ی باورنکردنی آن، شگفت‌زده شده‌اید؟ آیا تاکنون آوای چشمه‌ساری را که از کوهی به جنگلی می‌ریزد، شنیده‌اید؟ آیا به راستی، به صدای آن گوش سپرده‌اید؟ یا در غروب یک عصر تابستان، به آواز پرنده‌ای سیاه گوش داده‌اید؟

ذهن برای آگاهی از این پدیده‌ها، به سکون نیاز دارد. باید برای لحظه‌ای، بار مشکلات شخصی گذشته و آینده و هم‌چنین دانش خود را بر زمین بگذارید. در غیر این صورت، نگاه می‌کنید، بی آن‌که ببینید و گوش می‌دهید بی‌آن‌که بشنوید. این آگاهی ناب، حضور کامل شما را می‌طلبد.


* ذهن، ناآگاهانه عاشق مشکلات است. زیرا مشکلات، به گونه‌ای به شما هویت می‌دهند. این روند، عادی و در عین حال، جنون‌آمیز است. «مشکل» به این معناست که در حال به سر بردن، در یک وضعیت ذهنی هستید؛ بدون آن‌که نیت واقعی یا امکانی وجود داشته باشد که اکنون بتوان قدمی در جهت رفع آن برداشت و شما ناآگاهانه، این وضعیت را بخشی از احساس وجودتان ساخته‌اید. شرایط زندگی‌تان، به اندازه‌ای شما را در خود غرق کرده است که احساس زندگی و «بودن» را از دست داده‌اید. یا این‌که بار جنون‌آمیز هزاران کاری را که می‌خواهید یا ممکن است در آینده انجام دهید، در ذهن حمل می‌کنید؛ به جای آن‌که تمرکز و توجهتان به آن چیزی باشد که در لحظه‌ی حال می‌توانید انجام دهید.


تا هنگامی که ذهنِ برخاسته از «منِ درونی»، زندگی شما را می‌گرداند، در حقیقت نمی‌توانید آرام بگیرید؛ نمی‌توانید احساس خشنودی و آرامش داشته باشید؛ مگر برای لحظاتی گذرا که آن‌چه را خواسته‌اید، به دست آورده‌‌اید و نیازی برآورده شده است. به این دلیل که «منِ درونی»، احساس برگرفته از خود است؛ نیاز دارد که خودش را با چیزهای بیرونی، یکی کند. از این رو، «منِ درونی»، به تغذیه‌ی مداوم نیاز دارد. رایج‌ترین هویت‌سازی‌های «منِ درونی» با این عوامل است: ثروت و دارایی، شغل، موقعیت و اعتبار اجتماعی، دانش و تحصیلات، ظاهر، مهارت‌های ویژه، پیشینه‌ی شخصی و خانوادگی، نظام باورها و هم‌چنین در بیشتر اوقات سیاست، ملی‌گرایی، مذهب، نژاد و هویت‌های جمعی دیگر. در حالی که شما هیچ‌کدام از این‌ها نیستید.



نیروی حال

اکهارت تُله

مترجم: هنگامه آذرمی

نشر کلک آزادگان

دویست و شصت صفحه

هفده‌هزار و پانصد تومان


مهدیار دلکش




   کیمیاگر، تمی عارفانه دارد و داستان جوانی‌ست که دنبال رویای شخصی‌اش می‌رود و در این راه، تجارب ارزشمندی را کسب می‌کند.


برش‌هایی از کتاب:



همواره پیش از تحقق‌یافتن یک رویا، روح جهان تصمیم می‌گیرد تمام آن‌چه را در طول طی طریق آموخته‌ای، بیازماید. این کار را به خاطر بدخواهی نمی‌کند؛ به خاطر آن است که بتوانیم همراه با رویای‌مان، بر درس‌هایی که در مسیر آموخته‌ایم هم تسلط یابیم. در این لحظه است که بخش عظیمی از مردم منصرف می‌شوند. چیزی است که در زبان صحرا، آن را مردن از تشنگی، درست در لحظه‌ای که نخل‌ها در افق ظاهر می‌شوند، می‌نامند.

یک جست‌و‌جو همواره با بختِ تازه‌کار آغاز می‌شود و همواره با اثبات فاتح‌بودن پایان می‌گیرد.»

جوان به یاد یک ضرب‌المثل قدیمی سرزمینش افتاد که می‌گفت: تاریک‌ترین ساعت، پیش از طلوع خورشید فرامی‌رسد.


زمانی که عشق بورزیم، همواره آرزومندیم بهتر از آن باشیم که هستیم. و وقتی که می‌کوشیم از آن‌چه هستیم، بهتر باشیم، همه‌چیز در پیرامون ما نیز بهتر می‌شود.


کیمیاگر گفت: «به آن‌چه پشت سر گذارده‌ای نیندیش. همه‌چیز در روح جهان ثبت شده و برای همیشه در آن می‌ماند.»

جوان گفت: «انسان‌ها بیشتر به بازگشت می‌اندیشند تا به رفتن.»

کیمیاگر گفت:«اگر آن‌چه می‌یابی، از ماده‌ی ناب ساخته شده باشد، هرگز فاسد نمی‌شود و می‌توانی روزی بازگردی. اگر هم‌چون انفجار یک ستاره، تنها یک لحظه درخشش باشد، به هنگام بازگشت چیزی نمی‌یابی. اما انفجار یک ستاره را دیده‌ای؟ تنها همین، ارزش تحمل رنج را دارد.»



مهدیار دلکش




   کتابِ پرمایه‌ای‌ست. و اگر ماهیگیر توانایی باشید، ماهی‌های زیاد و بزرگی را می‌توانید از این کتاب صید کنید.


برش‌هایی از کتاب:

  قواعدی داشته باش؛ اما از قواعدت، برای راندن دیگران یا داوری درباره‌شان استفاده نکن؛ به ویژه از بت‌ها بپرهیز ای دوست! و مراقب باش از راستی‌هایت بت نسازی! ایمانت بزرگ باشد، اما با ایمانت در پی بزرگی مباش!


آن‌ها قرآن را سطحی می‌خوانند، من اما قرآن را همه‌جا می‌خوانم؛ در هر سنبلی؛ در هر مورچه‌ای؛ در هر ابری. آن‌چه می‌خوانم قرآنی است که نفس می‌کشد ..

هر انسانی به کتابی مبین می‌ماند در جوهره‌اش؛ منتظر خوانده‌شدن. هر کدام از ما در اصل کتابی هستیم که راه می‌رود و نفس می‌کشد. کافی است جوهره‌مان را بشناسیم ..

تمام کائنات با همه‌ی لایه‌ها و با همه‌ی بغرنجی‌اش، در درون انسان پنهان است. شیطان مخلوقی ترسناک نیست که بیرون از ما در پی فریب‌دادن‌مان باشد، بلکه صدایی است درون خودمان.

فراموش نکن هر که نفْسش را بشناسد، پروردگارش را شناخته است. انسانی که نه به دیگران، بلکه به خود بپردازد، سرانجام پاداشش شناخت آفریدگار است.


خدا بی‌نقص و کامل است. او را دوست‌داشتن آسان است. دشوار آن است که انسان فانی را با خطا و صوابش دوست داشته باشی. فراموش نکن که انسان هر چیزی را فقط تا آن حد که دوستش دارد، می‌تواند بشناسد. پس تا دیگری را حقیقتاً در آغوش نکشی، تا آفریده را به خاطر آفریدگار دوست نداشته باشی، نه به قدر کافی ممکن است بدانی، و نه به قدر کافی ممکن است دوست داشته باشی.


به جای مقاومت در برابر تغییراتی که خدا برایت رقم زده است، تسلیم شو. بگذار زندگی با تو جریان یابد، نه بی تو. نگران این نباش که زندگی‌ات زیر و رو شود. از کجا معلوم زیر ِ زندگی‌ات بهتر از رویش نباشد؟



مهدیار دلکش


   


  سطح کتاب، آن‌قدرها بالا نیست. اما میان همین حرف‌های معمولی و گاهاً شعاری، حرف‌های نابی هم پیدا می‌شود که در ادامه خواهم آوردم‌شان:


   بگذار شادمانه بمیرم. و شادمانه‌مردن، ممکن نیست مگر آن‌که یقین بدانم تو می‌دانی که بر این مرده حتی قطره‌ای نباید گریست .. من هر روز که بروم، بی‌آرزو رفته‌ام. مطلقاً بی‌توقعم. ابداً تشنه نیستم و چشم‌هایم به دنبال هیچ، هیچ و هیچ‌چیز نیست .. من به مراتب بیش از شایستگی‌ام، شیره‌ی زندگی را مکیده‌ام. و اینک، هرچه فکر می‌کنم، می‌بینم که جز شادی و آسودگی خاطرت، چیزی نمانده که بخواهم .. من با جهان، شادمانه وداع می‌کنم، با من عزادارانه وداع مکن. و هرگز نیم‌نگاهی هم به جانب آن‌ها که بر مزار من زار می‌زنند و شیون می‌کنند، نینداز. آن‌ها مرا نمی‌شناسند و هرگز نمی‌شناخته‌اند. ای کاش به آن‌جا رسیده باشم که رهگذران، بر سنگ گورم، شاخه‌گلی بگذارند و از کنارم هم‌چنان که زیرلب به شادی آواز می‌خوانند، بگذرند .. به یاد داشته باش که از تو بغض‌کردن و خودْخوردن و غم فرودادن و در خلوتْ‌گریستن و در جمعْ‌لبخندزدن نمی‌خواهم. این سفر را باورداشتن و برای راهیِ شاد و راضیِ این سفر، دستی شادمانه تکان‌دادن می‌خواهم. بگو: آیا این درست است که ما به خاطر کسی شیون کنیم، بر سر بکوبیم، جامه‌ی عزا بپوشیم، ماتم بگیریم که از ما جز خنده بر رفته‌ی خویش را توقع نداشته است؟


   بی‌پروا به تو می‌گویم که دوست داشتنی خالصانه، همیشگی، و رو به تزاید، دوست داشتنی‌ست بسیار دشوار؛ تا مرزهای ناممکن. اما من، نسبت به تو، از پسِ این مهمِ دشوار، به آسانی برآمده‌ام؛ چرا که خوبیِ تو، خوبیِ خالصانه، همیشگی و رو به تزایدی‌ست که هر امر دشوار را بر من آسان کرده است و جمیع مرزهای ناممکن را فروریخته‌.


   من هرگز ضرورت اندوه را انکار نمی‌کنم؛ چرا که می‌دانم هیچ‌چیز مثل اندوه، روح را تصفیه نمی‌کند و الماس عاطفه را صیقل نمی‌دهد. اما میدان‌دادن به آن را نیز هرگز نمی‌پذیرم؛ چرا که غم، حریص است و بیشترخواه و مرزناپذیر، طاغی و سرکش و بدلگام ... مگذار غم، سراسر سرزمین روحت را به تصرف خویش درآورد و جای کوچکی برای من باقی نگذارد. اگر به خاطر تزکیه‌ی روح، قدری غمگین باید بود -که البته باید بود- ضرورت است که چنین غمی، انتخاب‌شده باشد، نه تحمیل شده.


مهدیار دلکش



   این کتاب، بیشتر از آن‌که داستان یا رمان باشد، پالایش‌گر روح است. و نکات ارزشمندی را در خود نهفته است. خط به خط باید خواندش و واژه‌هایش را نوشید.


برش‌هایی از کتاب:

انسان، وسیله‌ای‌ست برای دوام‌بخشیدن به کارها یا کار، ابزاری‌ست برای ایجاد آسایش انسان؟ ما در خدمتِ کاریم یا کار، در خدمت ماست؟


   انسان، حتی در یک زندان انفرادی تنگ و تاریک نیز می‌تواند برای خود، زندگیِ نامحدودی به وجود بیاورد.


   عشق، شکستن و پاره‌کردن حریم ممنوعیت‌های ناموجه است. عشق، اوج آزادی فردی‌ست برای آن‌کس که خواهانِ شریف‌ترین آزادی‌هاست. عشق، نوع عمیق و متعالی اخلاق است که به جنگ با شبه‌اخلاق و اخلاقیات بازاری می‌رود.


   عشق، محصول ترس از تنهاماندن نیست. عشق، فرزند اضطراب نیست. عشق، آویختن بارانی به نخستین میخی که دست‌مان به آن می‌رسد، نیست.


  سن، مشکل عشق نیست. زمان نمی‌تواند بلور اصل را کدر کند. مگر آن‌که تو پیوسته برق‌انداختن آن را از یاد برده باشی.

   

   اگر پرنده را به قفس بیندازی، مثل این است که پرنده را قاب گرفته باشی. و پرنده‌ی قاب‌گرفته، فقط تصور باطلی از پرنده است. عشق، در قاب یادها، پرنده‌ای‌ست در قفس. منت آب و دانه بر سر او مگذار و امنیت و رفاه را به رخ او نکش. عشق، طالب حضور است و پرواز، نه امنیت و قاب.


   بگذار خالصانه قبول کنیم کوچکیم تا بتوانیم بزرگ شویم، عوض شویم. رشد کنیم و دیگری شویم. بزرگ، جایی برای تغییرکردن ندارد. وقتی مظروف، درست به اندازه‌ی ظرف بشود، دیگر چگونه تغییری در مظروف ممکن می‌شود جز ریختن بر زمین و تلف‌شدن؟


مهدیار دلکش


  

  برش‌هایی از کتاب:


  گوزن ماده‌ای ناگهان از بیشه‌ای بیرون می‌جهد. لحظه‌ای با دقت به تو خیره می‌شود و بعد می‌رود. چه روحی به آن جانور حرکت می‌دهد؟ چه قدرت اسرارآمیزی زمین را با گل‌هایی به هر رنگ رنگین‌کمان تزیین می‌کند؟ و آسمان شب را با تور فاخری از ستاره‌های چشمک‌زن می‌آراید؟ به جهان نگاه کن گئورگ! پیش از آن که خودت را بیش از حد با فیزیک و شیمی پر کنی، جهان را نگاه کن.


   هیچ دو پرتقالی، یک‌جور نیست یان‌اولاو! حتی دو پهنک علف، شبیه هم نیستند؛ به همین دلیل است که تو حالا اینجایی .. تو این همه راه نیامده‌ای که با "یک زن" دیدار کنی؛ اگر این‌طور است، دردسر بیهوده‌ای به خودت داده‌ای؛ چون اروپا پر از زن است. تو آمده‌ای تا با من دیدار کنی؛ و از من فقط یکی هست.


   عصر آگِست گرمی را به یاد می‌آورم که نشسته بودیم و از شبه‌جزیره‌ی بایگدوی، آبشار را تماشا می‌کردیم. نمی‌دانم این حرف از کجا آمد، اما ناگهان از دهانم پرید:"ما فقط یک‌بار به این جهان می‌آییم." ورونیکا گفت:"ما حالا اینجا هستیم." انگار می‌پنداشت باید این حقیقت را به یاد خودمان بیاوریم.



دختر پرتقالی

یوستین گاردر

162 صفحه

نمره: هجده‌ونیم


مهدیار دلکش




 می‌شد کتاب مختصرتری باشد ولی همین کتاب هم بسیار آموزنده و مفیدست؛ مخصوصاً برای آن‌هایی که کمتر کتاب‌های روان‌شناسی خوانده‌اند. تقریباً نیمی از کتاب در مورد اثرات و نیروی عجیب "تلقین" در زندگی انسان است.


برش‌هایی از کتاب:

   

   وقتی عادت خوشبختی را فراگرفتید، دیگر برده نیستید؛ ارباب می‌شوید. عادت خوشبخت‌بودن، به ما امکان می‌دهد که از سلطه‌ی شرایط، بیرون بیاییم؛ آزاد و یا تا حدود زیادی آزاد شویم.


   عمل و احساس شما، نه بر حسب شکل حقیقی اشیا، بلکه ناشی از تصویری است که از این اشیا در ذهن خود دارید.


   اگر تصویر ذهنی شما از خودتان، شایسته باشد و بتوانید با اطمینان به آن افتخار کنید، احساس اعتماد‌به‌نفس می‌کنید؛ می‌توانید آزادانه خودتان باشید و منظورتان را بفهمانید؛ در حد مطلوب خود عمل می‌کنید. اگر تصویر ذهنی، برایتان مایه‌ی خجالت باشد، پنهانش می‌کنید. خلاقیت متوقف می‌شود؛ آدم نچسبی می‌شوید و با شما کنارآمدن، دشوار می‌شود.




روان‌شناسی تصویر ذهنی

ماکسول مالتز

نشر شباهنگ

سیصدوسی‌و‌هفت صفحه

ده‌هزار تومان


مهدیار دلکش