مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

ای دوست! شکر بهتر یا آن‌که شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آن‌که قمر سازد؟


برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانه‌ی ما


پرنده‌ها و کودکان را به آدم‌ها ترجیح می‌دهم.


کسی در من مدام آوازهای غمگین می‌خواند.


جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش

آرشیو



بشریت را به صورت عام دوست دارم، نه به صورت انفرادی و یک فرد. در رویا همیشه می‌بینم که بشریت را به نحوی خارق‌العاده دوست دارم؛ حتی تا آنجا که حاضرم به هر دلیلی جانم را به خاطر مردمی که در خطر هستند، فدا کنم. ولی حاضر نیستم حتی برای دوشبانه‌روز، در اتاقی که شخصی دیگر بستری شده است، سر کنم. این را به تجربه دریافته‌ام. به محض اینکه فردی به من نزدیک می‌شود، وجودش عزت‌نفس مرا می‌گیرد و استقلال فردی‌ام را از بین می‌برد. ظرف ۲۴ ساعت از آن شخص -حتی اگر بهترین انسان روی زمین هم باشد- منزجر می‌شوم‌.


مهدیار دلکش



از پنجره ستاره‌ای را تماشا می‌کنم

از خود می‌پرسم:

آیا او هم مرا می‌بیند؟

مورچه‌ای زیر پایم

همین سوال را از خود می‌پرسد

سوال ستاره چیست؟



مهدیار دلکش




مهدیار دلکش


   اگر خود را در میان یک گروه نزدیک و هم‌عقیده یافتی، باید آنچه را در ذهنت می‌گذرد بیان کنی؛ حتی اگر گروه به آن علاقه‌ای نشان ندهد. فرضیات ضمنی را زیر سوال ببر؛ حتی اگر این کار باعث شود از آسایش دور باشی. اگر رهبری یک گروه را برعهده داری، یک نفر را به عنوان "مخالف" منصوب کن. او احتمالا محبوب‌ترین فرد گروه نخواهد بود، اما شاید مهم‌ترین عضو باشد.



مهدیار دلکش



انگشتان کشیده‌ات

چون موج بلندی

صورتم را پوشاند

و صدایت

خنکای نسیم، میان برگ‌های درختی در تابستان


دوستت داشتم

همان‌طور که درخت، نسیم را

که خرس، کندوی عسل را

که زبان، هم‌زبان را


دوستم داشتی

همان‌طور که قفل، کلید را

که موج، ساحل را

که تن عریان، لباس را


در رویا بودم انگار

خط‌های گرد دامن کوه‌

نوازشم می‌کرد

صدایی زیر گوشم گفت:

«تو یک کوه را مست کرده‌ای

چشم‌ها را ببند

پرواز کن

بالاتر ای عقاب!

این کوه می‌خواهد فوران کند.»


پرنده‌ها رویا نمی‌خواهند

نسیمِ زیر بال‌های‌شان حقیقی‌ست

بال‌های‌شان حقیقی‌ست

و پروازشان

-که انسان را رویایی می‌کند-

حقیقی‌ست.


دوست دارم بدانم پرنده‌ها چه خوابی می‌بینند

می‌دانم

دوست ندارند انسان باشند

و خواب پریدن نمی‌بینند.


ای عقاب!

ای اوج!

جز نوزاد و خدا

چه رویایی می‌توانی داشته باشی؟



مهدیار دلکش



مهدیار دلکش



   آقای تاناکا دنیای دور و برش را همان‌گونه که بود، می‌دید. مثل پدرم نگاهش گنگ نبود. به چشم من همان‌طور نگاه می‌کرد که به چکیدن قطرات شیره بر تنه‌ی درختان کاج و یا حلقه‌ی روشن آسمان، در جایی که خورشید، پشت ابر قرار می‌گیرد.

او در دنیای مرئی زندگی می‌کرد، حتی اگر همیشه از بودن در آن، احساس خشنودی نمی‌کرد. او متوجه درخت‌ها، گل‌و‌لای و بچه‌ها در خیابان می‌شد.


مهدیار دلکش


اگر ما یک آدم مصنوعی درست کنیم، و این آدم مصنوعی شروع به صحبت‌کردن درباره‌ی بورس یا مسابقه‌ی اسب‌دوانی کند، بدون آن‌که ساده‌ترین و مهم‌ترین سوال را مطرح کند، یعنی این‌که چگونه همه‌چیز به وجود آمده است، در این صورت حسابی خواهیم خندید.


مهدیار دلکش




مهدیار دلکش



تن‌تن، برای من یعنی کودکی‌ام. یعنی آن حوض توی حیاط. یعنی آن ماهی حوض، که دور از چشم مامان برایش آب می‌ریختم؛ فکر می‌کردم اگر آب حوض بیشتر باشد، خوشحال‌تر می‌شود.

تن‌تن، برای من یعنی بازی‌هایم با محمد. یعنی قلعه‌ساختن دو طرف خانه و پرتاب توپ به قلعه‌های همدیگر.

تن‌تن، برای من یعنی شکیبا؛ دخترک موبور همسایه. یعنی خاله‌بازی‌هایم با شکیبا. یعنی قوری و سماور او.

زندگی، عجیب است.


مهدیار دلکش