مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

ای دوست! شکر بهتر یا آن‌که شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آن‌که قمر سازد؟


برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانه‌ی ما


پرنده‌ها و کودکان را به آدم‌ها ترجیح می‌دهم.


کسی در من مدام آوازهای غمگین می‌خواند.


جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش

آرشیو



مهدیار دلکش


در دیالوگی از فیلم بیفور سانست گفته می‌شود که «افرادی که مهربان‌تر و سخت‌کوش‌تراند و برای بهترشدن دنیا تلاش می‌کنند، علاقه و اشتیاقی به رهبر بودن ندارند.»

حرفی که بسیار آن را می‌پسندم و با آن هم‌دل هستم. به تاریخ بشریت نگاه کنید. کسانی که حاضر می‌شوند انسان‌هایی را بکشند (با عناوین مختلف از جمله دستور و صلاح دین، انقلاب، کشور و ... ) تا در صدر بمانند، هرگز افراد باصلاحیتی برای رهبری نیستند. و اساسا افرادی که انسان‌دوست هستند، با انقلاب و جنگ مخالف‌اند؛ حتی اگر در کشوری دیکتاتوری زندگی کنند. چرا که انقلاب برابر است با کشته‌شدن انسان‌ها و به روی کارآمدن رهبری با فکر متفاوت اما هم‌چنان خون‌ریز و قدرت‌طلب. این‌جاست که به اهمیت اصلاحات پی می‌بریم. به تنها راه انسان‌دوستانه برای داشتن زندگی‌ای بهتر و جامعه‌ای که در آن تمامی افراد، با سلایق گوناگون زندگی می‌کنند؛ بدون آن‌که حق دیگری را برای زیستن نادیده بگیرند. راه اصلاحات، صبوری می‌خواهد و شفقت.


مهدیار دلکش



همیشه در گوش‌مان خوانده‌اند که بهشت زیر پای مادران است. پدران بهترین‌ها هستند .. در فرهنگ متملقانه و ریاکارانه‌ی ایرانی، کمتر نقدی بر والدین نوشته شده است. کسانی که همیشه محق بوده‌اند و بهترین تشخیص‌دهنده‌ی صلاح فرزندان. دیکتاتورانی که به اسم علاقه، سرنوشت فرزندان و آینده‌شان را تعیین می‌کنند و چه بسیار استعدادها را که کشته‌اند. و چه بسیار عقایدی را که تحمیل کرده‌اند و ما امروز خیال می‌کنیم که خودمان انتخاب‌شان کرده‌ایم.

بله، اکثر پدر و مادرها فرزندان خود را دوست دارند، اما باید دید که اساس این علاقه در کجا است. علاقه به موجوداتی که دارای حق انتخاب‌اند و برای والدین‌شان هدف بوده‌اند ... و یا وسیله‌هایی که برای ارضای ناتوانی‌ها و عقده‌های والدین به دنیا می‌آیند و قرار است عصای دست باشند و پرستاری در پیری و ادامه‌دهنده‌ی نسل و ژن؟

بیشتر مدل دوم است. بیشتر، خودخواهی است و کمترین چیزی که اهمیت دارد، خود فرزندان‌اند. که در کدام کشور پرورش می‌یابند؟ با کدام سیستم آموزشی و پرورشی؟ با کدام امکانات؟ که استرس‌ها تحمل می‌کنند برای خیمه‌شب‌بازی کنکور. که عقده‌ها در دل‌شان می‌نشیند از تفکرات غالبا سنتی و پوسیده‌ی والدین‌شان. که همیشه در اضطراب‌اند از رابطه با جنس مخالف؛ از نوع رابطه؛ از حدود رابطه. که دچار تضادهای زیادی می‌شوند بین آن‌چه که والدین‌شان می‌خواهند و آن‌چه که فکر می‌کنند درست است. که نمی‌توانند حتی تصور زندگی مستقلانه و تنها بودن را داشته باشند.

با این فرزندان وابسته‌ی اخته‌شده‌ی فاقد شجاعت؛ با این کودکان دبستانی که تا هنگام ازدواج، دبستانی نگه‌داشته می‌شوند، سخت بشود تغییر مثبتی ایجاد کرد‌. تقصیری متوجه فرزندان نیست؛ که تا شخصیت‌شان شکل بگیرد؛ تا بخواهند خودشان را پیدا کنند، روی ریل خودخواهی والدین گذاشته شده‌اند و باید تا انتها بروند. چند نفر می‌توانند از ریل خارج شوند و شجاعت راه خود رفتن را داشته باشند؟ خیلی کم.

ما فرزندان، باید کاری کنیم. باید هنجارهای خود را و حق خود را برای والدین و جامعه، بازتعریف کنیم؛ تا جای ممکن، در چهارچوب صمیمیت و دوستی و آرام. و اگر نشد، آزادی ما مهم‌تر از ناراحت‌نشدن والدین است. باید به والدین یاد بدهیم که کنار ما و بال ما باشند و نه بالادست و مالک ما. اکثر پدرها و مادرهای ایرانی، تربیت درستی ندارند. همان‌طور که حمام می‌روند و یا سفره‌ی هفت‌سین می‌چینند و یا ازدواج می‌کنند، فرزند هم به دنیا می‌آورند؛ غریزی و بدون تفکر در مورد آن موجود؛ که از نیستی، به هستی می‌آورندش. اگر هم فکری باشد، در این‌باره است که چگونه آن فرزند کمبودهای زندگی‌شان را پر خواهد کرد؛ فکرهای خودخواهانه.

اکثر والدین، در پشت لایه‌ی مهربانانه‌شان، می‌توانند دیکتاتورترین‌ها و ظالم‌ترین‌ها و زورگوترین‌ها و قفس‌ترین‌ها و خودخواه‌ترین‌ها و زیاده‌خواه‌ترین‌ها باشند. زمان آن‌که آن‌ها بگویند و ما انجام دهیم، گذشته‌ است؛ وقت آن رسیده است که از برنامه‌های‌مان برای‌شان بگوییم؛ از دنیای‌مان؛ از حقوق‌مان ... و اگر پذیرا نبودند، راه‌مان را جدا کنیم و خودمان را، چیزی را که می‌توانستیم بشویم، از مرگ نجات دهیم. باید محکم ایستاد. حتی هزینه داد. و از چیزی نترسید.


مهدیار دلکش




مهدیار دلکش


هنگام پرواز دسته‌جمعی

پرنده‌ها کدام آواز را می‌خوانند؟

کاش می‌دانستم کدام پیراهنم

مرا بیشتر دوست دارد

این سیم‌های خاردار را از تنت بردار

عریان باش چون درخت

مثل زخمی عزیز

دردی که بند نمی‌آید

تنم را چون سرزمینی بی‌سپاه فتح کن


رود آیا رود است؟

یا قطره‌هایی که به دنبال یکدیگر می‌گردند؟

تنهایم

تکه‌چوبی در محاصره‌ی موریانه‌ها

صدایم کن

صدای تو آواز‌ی‌ست سبک‌تر از مرگ

آرام‌تر از نسیم

صدایت

پرنده‌ای‌ست که از پرواز خسته نمی‌شود




یک. به سربازی که تو را کشت، خواهم گفت / گیرم که هیچ‌کس نفهمید / از درخت زردآلو در امان نخواهی ماند / رودی که در مسیر جنگ قرار دارد، انسان نیست / آری، فراق با من کاری کرد / که نمک با زخم نمی‌کند / غم را هر کجا که رها می‌کنم / سر از خانه در می‌آورد / فکر می‌کنم / تنها یک بنای قدیمی مرا درک می‌کند. (غلامرضا بروسان)


مهدیار دلکش



   اگر فکر می‌کنید، چادر پوشش خوبی است، چادر سرتان کنید، اما لطفا به بقیه کار نداشته باشید.‌ خنده‌دار می‌شوید وقتی که می‌خواهید عقیده‌تان را با زور به ذهن دیگران تزریق کنید.

  من با چادری که روی بدن است، مشکلی ندارم؛ اما چادری را که روی ذهن بیفتد؛ شجاعت را بگیرد؛ مانع تجربه‌کردن شود، زن را جنس دوم و مفعول کند، دوست ندارم.

   خدا اگر نوری داشته باشد، در قلب انسان‌های یکرنگ و عاشق می‌تاباند؛ نه در چادر و مانتو و عبا و کت!


مهدیار دلکش




مهدیار دلکش


   این‌که در شش‌ماه آینده، پیاده‌روها شلوغ‌تر خواهند شد؛ این‌که دیگر نمی‌توانم یقه‌ی کاپشنم را بالا بدهم و بیشتر از آهنگی که گوش می‌دهم لذت ببرم، ناراحتم می‌کند. این‌که جیب‌هایم کمتر می‌شوند؛ این‌که دیگر باران و برفی در کار نخواهد بود ..


   سرما را بیشتر از گرما دوست دارم. دو فصل آخر را بیشتر از دو فصل اول. و حالا فصل لوس بهار در راه است؛ فصلِ مهم‌شدن دقیقه و ثانیه‌ی تحویل سال. فصل «عیدت مبارک»‌ها؛ فصل دید و بازدیدهای مصنوعی و عادتی؛ فصل «چند ماه مونده خدمتت تموم شه» یا «راستی ترم چند بودی؟» فصل نوشدن‌های ظاهری و شادی‌های ظاهری و گذرا. فصل گرمای طاقت‌فرسا در راه است. فصل عرق ریختن. شش ماه آینده را به خودم تسلیت عرض می‌کنم.


                                                                                      امضا

بیگانه با مناسباتِ اجتماعیِ عادتی و عاشق فصول سرد سال 

مهدیار دلکش



سفرهای متعدد منصور ضابطیان، منجر به نگارش یک سه‌گانه شده که به ترتیب عبارت‌اند از:

مارک و پلو، مارک دو پلو، برگ اضافی

دوتای اول را خوانده‌ام. و به نظرم مارک دو پلو، به مراتب جذاب‌تر و پخته‌تر نوشته شده است. ضابطیان خوش‌صحبت است. و این باعث می‌شود که کتاب، خیلی زود تمام شود. بیان جزییات اتفاقات سفر، کمک می‌کند که خودمان را همراه و همدل او کنیم و مقداری از لذت سفر را بچشیم. حالا که این کتاب را خوانده‌ام، بیشتر از قبل مشتاق سفر و رفتن شده‌ام. سفرنامه‌های این کتاب به ترتیب علاقه‌ی من:

یونان، برزیل، کنیا، بلژیک، چک، هلند، آلمان، پرتغال و عراق.

تنها نکته‌ی منفی کتاب، عکس‌های سیاه و سفید و کم‌کیفیت و کمک‌نکننده به سفرنامه‌ها است که در لا‌به‌لای کتاب گنجانده شده‌اند.


برشی از سفرنامه‌ی عراق، که خیلی مرا خنداند:

کاروان پنجاه نفره‌ی ما همراه یکی دو کاروان دیگر ساعت دو و نیم، وسط باند رها می‌شود تا یک هواپیمای کوچک که منتظر رسیدن پله است، آن‌ها را سوار کند. تصویری که در اولین لحظه، مرا درجا میخکوب می‌کند، تصویر خلبان -یا یکی از کادر پرواز- است که تا کمر از شیشه‌ی کنار دست خلبان خم شده و دارد شیشه‌ی جلو را با یک لنگ قرمز پاک می‌کند. اگر تعجب و خنده‌ی دیگران را هم ندیده بودم، مطمئناً آن را به حساب توهم ناشی از خستگی و کم‌خوابی این روزها می‌گذاشتم، اما بقیه هم به همان چیزی نگاه می‌کردند که توجه مرا جلب کرده بود. خدا عاقبت‌مان را به خیر کند با این هواپیما.


مهدیار دلکش




مهدیار دلکش