مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

ای دوست! شکر بهتر یا آن‌که شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آن‌که قمر سازد؟


برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانه‌ی ما


پرنده‌ها و کودکان را به آدم‌ها ترجیح می‌دهم.


کسی در من مدام آوازهای غمگین می‌خواند.


جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش

آرشیو


خیلی وقت است که این‌جا از خودم و روزهایم ننوشته‌ام. آخرین‌بار را یادم نمی‌آید.

آن شب به مهدی می‌گفتم از نزدیک‌شدن به آزادی. از درآمدن از زندان کوچک. و البته که زندان‌های بزرگ‌تر هنوز هستند. و روزهایی که درباره‌شان هیچ پیش‌زمینه و ایده‌ای ندارم. آینده‌ای مبهم همراه با کورسویی از امید و خوش‌بینی.

تنها چیزی که از آن مطمئن هستم، این است که سفر را دوست دارم و از ثابت ماندن برای مدتی طولانی بدم می‌آید. امیدوارم که واقعیت زندگی، من را مجبور به چیزی که دوست ندارم، نکند. و امیدوارم که ورِ احمق و کله‌شقم زمام امور را در دست بگیرد.

روزهای تازه‌ای در پیش‌اند که شباهتی به روزهای قبل ندارند. و من باید گم نشوم. و من باید ضرباهنگ مهدیاربودن‌م را حفظ کنم و با گردباد واقعیات نروم.

مهدیار عزیزم! من تمام تلاشم را خواهم کرد. و قول می‌دهم که با نبودنت نباشم.


مهدیار دلکش


مثل باد

از لب پرچین‌ها گذشتم

از شالیزارها گذشتم

از اصطبل‌ها


در پی تو

بوی یال اسب‌

بوی گندم

بوی ستارگان

با من آمیخت


مثل باد

مرا در چرخیدن آسیاب ببینید

مرا در شور شاخه‌ها

هنگامی که پرنده‌ای‌ از روی‌شان می‌پرد


مرا در شعرهایم نبینید

که خودکشی بادند

نباید ایستاد

آه که این را چقدر دیر فهمیدم

شعر چه چیزی را می‌خواهد به درخت اضافه کند؟

هربار ایستادم تنهاتر شدم

هربار بادی به من وزید

تنهاتر شدم.

ابری که می‌ایستد

دیگر پاره‌ی تنش را نخواهد دید.

باید رفت

و روی هیچ شاخه‌ای ننشست

شور شاخه‌ها

پرنده‌های زیادی را در قفس کرده است

می‌روم

مثل باد

تا دردهایم ته‌نشین نشوند

تا بادی

تنهاییم را به رویم نیاورد





یک. رویای من / اسبی جوان و دونده بود / که هیچ‌وقت به میدان مسابقه نرفت / اسبی جوان و دونده که به خیش بستند / تا گرسنگی آدم‌ها را شخم بزند / رویای من جای خوبی به دنیا نیامده بود (سیدرسول پیره)


مهدیار دلکش




مهدیار دلکش



عمیقاً معتقدم که اگر ما برای عقاید و باورهای‌مان دلایل کافی و راضی‌کننده داشته باشیم، به دنبال این نخواهیم بود که دیگران هم شبیه به ما بیندیشند و دیگران را برای تاییدشدن، شبیه به خودمان نخواهیم خواست. به میزانی که عقاید ما غیرقابل‌دفاع و خردستیز باشند، ما مجبور هستیم که از فشار و پرخاش‌گری بیشتری برای به راه خودکشاندن دیگران استفاده کنیم.

من دو طیف تندرو در جامعه می‌بینم. سنتی-مذهبی‌های راستی و مدرن و پست‌مدرن‌های چپی. اشتراک هر دو در خودحق‌پنداری و خودشیفتگی نظری آن‌هاست. چپ‌های تندرو البته به ندرت در عمل به حذف دیگران می‌پردازند؛ برخلاف راستی‌های تندرو که از هیچ راهی برای پیاده‌شدن افکارشان کوتاهی نمی‌کنند.

من روزه می‌گیرم؛ پس تو هم باید چیزی نخوری. من روزه نمی‌گیرم؛ پس تو هم نباید روزه بگیری.

روزه‌گرفتن، نمازخواندن، حجاب‌داشتن به طور کلی دین داشتن، بد یا خوب نیستند؛ نحوه‌ای از وجود و طی طریق‌اند. هدف نیستند؛ وسیله‌اند برای آدم خوبی شدن.

اگر بی‌این‌ها می‌توانی آدم بهتری باشی، باش. و به دیگرانی که از آن جاده می‌روند، سنگ نپران. مقصد یکی‌ست.

و اگر دین و سنت را دوست داری، فراموش نکن که باید حرکت کنی. ننشین. راضی نباش. به شخصی کلنگی دادند تا به گنج برسد. نشست و عاشق کلنگ شد. گنج را فراموش نکن. و نخواه که همه عاشق کلنگ شوند. بعضی‌ها با دست خاک را کنار می‌زنند؛ بعضی با جرثقیل.


مهدیار دلکش


محیا دعوتم کرده به نوشتن از سه شخصیت محبوب زندگیم.

یک. سهراب سپهری:

من با سهراب شروع شدم. نوجوانیم با سهراب گذشت. و انطباق عجیب شخصیتش با من، او را برایم تبدیل به من کرده بود. هر جا که از او می‌گفتند، انگار که از من می‌گفتند. نسبت به او حس مالکیت داشتم و هنوز هم دارم. سهراب من را نرم و پذیرنده کرد. درخت را به من نشان داد. آسمان را برایم مهم کرد و چشم‌هایم را باز. سهراب کثافتِ گه است. سهراب، سپید است. با رگه‌هایی از آبی کم‌رنگ. آن‌جا که از «ترنم موزون حزن» می‌گوید؛ آن‌جا که از «آدم این‌جا تنهاست.»

.

دو. جلال‌الدین محمد رومی بلخی (مولانا):

اوف .. به بزرگیِ کائنات؛ که هر چقدر کهکشان در آن پیدا کنی، باز هم بزرگ‌تر از چیزی است که فکر می‌کنی؛ باز هم چیز تازه برای کشف هست. من هنوز مولانا را آن‌طور که هست، نشناخته‌ام؛ اما همین‌قدر هم که از او فهمیده‌ام، زندگی و دیدگاهم را متحول کرده است. حکمت و جنون او در حد اعلا است و کسی را مثل او نمی‌شناسم که چنین حکمت و جنون با کیفیتی داشته باشد. مولانا یک بی‌همه‌چیز است؛ او سراپا عشق است و چیز دیگری ندارد‌. «گفت آن چیزِ دگر نیست دگر هیچ مگو» مولانا برای من آبی و قرمز است؛ بنفش است.

.

سه. گورو شاکیامونی یا گوتاما بودا:

«بودا»، یک لقب عام است؛ به معنای بیدار شده و به روشنی رسیده. و خیلی‌ها به مقام بودایی رسیده‌اند و خواهند رسید. اما آن کسی که مورد علاقه‌ی من است و گفته‌هایش با بودن منطبق، گورو شاکیامونی نام دارد. انسان بزرگی که زیست آدم‌های زیادی را متحول کرده است. از نظر من، منطبق‌ترین و کاربردی‌ترین آیینی را که بشر به خود دیده است، این مرد پایه‌گذاری کرده است. من بودایی نیستم اما بودا از الهام‌بخش‌ترین انسان‌های زندگی‌ام بوده است. بودا سبز است؛ درخت آرامی که گنجشک‌ها رویش می‌نشینند.

.

آدم‌های دیگری هم هستند در زندگی‌ام؛ مثل عبدالکریم سروش؛ مصطفی ملکیان؛ کیهان کلهر؛ حسین علیزاده؛ گروس عبدالملکیان. که مدیون‌شان هستم.


مهدیار دلکش




مهدیار دلکش


 شب است 

کافه‌ها تعطیل شده‌اند

صندلی‌ها در سکوت

حرف‌های آدم‌ها را بالا می‌آورند


هربار در تاریکی دست فرو بردم

تاریکی تازه‌ای به دست آوردم

هربار خندیدم

غم تازه‌ای از راه رسید

سال‌هاست از دهان این کلبه

دودی بلند نشده است


قطار چگونه می‌تواند این همه غم را حمل کند

سنگینم

در سکوت جنگل

هوهوی قطاری

چی‌چی غمی

پیچیده است

فقط پرنده‌ها می‌توانند بدون کوله‌ سفر کنند


گل‌های کافه‌ها

دیگر بو نمی‌دهند

گل‌ها بوی‌شان را برده‌اند

در باغ‌های بی‌حصار

در جنگل‌های ساکت دور

آن‌جا که قطارها

کوله‌ها را زمین می‌اندازند

و به آسمان می‌روند





یک. و شاید سیگار / اختراع سرخ‌پوستی بود / که می‌خواست به معشوقه‌اش / پیام کوتاه بدهد. (آریا معصومی)


مهدیار دلکش




   فیلمی پر از استعاره‌ و شعر. نیازمند دقت و حوصله برای کشف لایه‌ی دوم و پشتی فیلم.

   تارکوفسکی یک شاعر است؛ یک عارف؛ شاید یک فیلسوف؛ و در آخر، یک کارگردان. او در آخرین فیلمش، از ایمان می‌گوید و امید؛ در عصری که مدرنیته، جای سنت و دین را تنگ کرده است و در حال پس‌زدن آن‌هاست. درختی که اگر با ایمان و امید آبیاری نشود، خواهد خشکید. 

   در آغاز، فقط یک کلمه بود؛ یک راز. و آن شاید خدا بود.


مهدیار دلکش



مهدیار دلکش


در دیالوگی از فیلم بیفور سانست گفته می‌شود که «افرادی که مهربان‌تر و سخت‌کوش‌تراند و برای بهترشدن دنیا تلاش می‌کنند، علاقه و اشتیاقی به رهبر بودن ندارند.»

حرفی که بسیار آن را می‌پسندم و با آن هم‌دل هستم. به تاریخ بشریت نگاه کنید. کسانی که حاضر می‌شوند انسان‌هایی را بکشند (با عناوین مختلف از جمله دستور و صلاح دین، انقلاب، کشور و ... ) تا در صدر بمانند، هرگز افراد باصلاحیتی برای رهبری نیستند. و اساسا افرادی که انسان‌دوست هستند، با انقلاب و جنگ مخالف‌اند؛ حتی اگر در کشوری دیکتاتوری زندگی کنند. چرا که انقلاب برابر است با کشته‌شدن انسان‌ها و به روی کارآمدن رهبری با فکر متفاوت اما هم‌چنان خون‌ریز و قدرت‌طلب. این‌جاست که به اهمیت اصلاحات پی می‌بریم. به تنها راه انسان‌دوستانه برای داشتن زندگی‌ای بهتر و جامعه‌ای که در آن تمامی افراد، با سلایق گوناگون زندگی می‌کنند؛ بدون آن‌که حق دیگری را برای زیستن نادیده بگیرند. راه اصلاحات، صبوری می‌خواهد و شفقت.


مهدیار دلکش