مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

ای دوست! شکر بهتر یا آن‌که شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آن‌که قمر سازد؟


برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانه‌ی ما


پرنده‌ها و کودکان را به آدم‌ها ترجیح می‌دهم.


کسی در من مدام آوازهای غمگین می‌خواند.


جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش

آرشیو


   اگر خود را در میان یک گروه نزدیک و هم‌عقیده یافتی، باید آنچه را در ذهنت می‌گذرد بیان کنی؛ حتی اگر گروه به آن علاقه‌ای نشان ندهد. فرضیات ضمنی را زیر سوال ببر؛ حتی اگر این کار باعث شود از آسایش دور باشی. اگر رهبری یک گروه را برعهده داری، یک نفر را به عنوان "مخالف" منصوب کن. او احتمالا محبوب‌ترین فرد گروه نخواهد بود، اما شاید مهم‌ترین عضو باشد.



مهدیار دلکش



انگشتان کشیده‌ات

چون موج بلندی

صورتم را پوشاند

و صدایت

خنکای نسیم، میان برگ‌های درختی در تابستان


دوستت داشتم

همان‌طور که درخت، نسیم را

که خرس، کندوی عسل را

که زبان، هم‌زبان را


دوستم داشتی

همان‌طور که قفل، کلید را

که موج، ساحل را

که تن عریان، لباس را


در رویا بودم انگار

خط‌های گرد دامن کوه‌

نوازشم می‌کرد

صدایی زیر گوشم گفت:

«تو یک کوه را مست کرده‌ای

چشم‌ها را ببند

پرواز کن

بالاتر ای عقاب!

این کوه می‌خواهد فوران کند.»


پرنده‌ها رویا نمی‌خواهند

نسیمِ زیر بال‌های‌شان حقیقی‌ست

بال‌های‌شان حقیقی‌ست

و پروازشان

-که انسان را رویایی می‌کند-

حقیقی‌ست.


دوست دارم بدانم پرنده‌ها چه خوابی می‌بینند

می‌دانم

دوست ندارند انسان باشند

و خواب پریدن نمی‌بینند.


ای عقاب!

ای اوج!

جز نوزاد و خدا

چه رویایی می‌توانی داشته باشی؟



مهدیار دلکش



مهدیار دلکش



   آقای تاناکا دنیای دور و برش را همان‌گونه که بود، می‌دید. مثل پدرم نگاهش گنگ نبود. به چشم من همان‌طور نگاه می‌کرد که به چکیدن قطرات شیره بر تنه‌ی درختان کاج و یا حلقه‌ی روشن آسمان، در جایی که خورشید، پشت ابر قرار می‌گیرد.

او در دنیای مرئی زندگی می‌کرد، حتی اگر همیشه از بودن در آن، احساس خشنودی نمی‌کرد. او متوجه درخت‌ها، گل‌و‌لای و بچه‌ها در خیابان می‌شد.


مهدیار دلکش


اگر ما یک آدم مصنوعی درست کنیم، و این آدم مصنوعی شروع به صحبت‌کردن درباره‌ی بورس یا مسابقه‌ی اسب‌دوانی کند، بدون آن‌که ساده‌ترین و مهم‌ترین سوال را مطرح کند، یعنی این‌که چگونه همه‌چیز به وجود آمده است، در این صورت حسابی خواهیم خندید.


مهدیار دلکش




مهدیار دلکش



تن‌تن، برای من یعنی کودکی‌ام. یعنی آن حوض توی حیاط. یعنی آن ماهی حوض، که دور از چشم مامان برایش آب می‌ریختم؛ فکر می‌کردم اگر آب حوض بیشتر باشد، خوشحال‌تر می‌شود.

تن‌تن، برای من یعنی بازی‌هایم با محمد. یعنی قلعه‌ساختن دو طرف خانه و پرتاب توپ به قلعه‌های همدیگر.

تن‌تن، برای من یعنی شکیبا؛ دخترک موبور همسایه. یعنی خاله‌بازی‌هایم با شکیبا. یعنی قوری و سماور او.

زندگی، عجیب است.


مهدیار دلکش



فیلم درست در جایی که توقعش را نداشتم، به شعر نزدیک شد. تقابل فضاهای متضاد و عکس‌العمل کاراکترها نسبت به شرایط متفاوت، به نشان‌دادن پیچیدگی‌های روانی انسان بسیار کمک کرده است.

برای لونرفتن فیلم، از گفتن جزئیات خودداری می‌کنم، اما بگویم که این فیلم، شعر دارد؛ تصویر چشم‌نواز دارد؛ سردی دارد؛ سکوت دارد؛ خشونت عریان دارد و شما را در لحظاتی میخکوب خواهد کرد؛ مشخصا به سکانس حمام و تلفن‌زدن ماریا اشاره می‌کنم؛ ساچ عه واو.

موضوعی که از نظر من سینمای اروپا (اکثر فیلم‌هایش) را نسبت به هالیوود (اکثر فیلم‌هایش) برتری می‌دهد، مشارکت‌دادن بیننده در فیلم و دولایه‌بودن و نزدیک‌شدن به انسان در آنها است؛ فیلم‌های اروپایی، همه‌چیز را مستقیم نمی‌گویند. به بیننده اجازه می‌دهند تا وارد فیلم شود و خالی‌ها و سکوت‌های فیلم را با ذهن و تخیلش بفهمد و بسازد؛ لذت کشف.

و صحنه‌ی پایانی این فیلم. که ظاهرا فقط یک جنگل است؛ اما ما باید جای خالی گوزن‌ها را در آن حس کنیم.



مهدیار دلکش





مهدیار دلکش




🚫 پیشنهاد می‌کنم ابتدا فیلم را ببینید و بعد یادداشت را بخوانید 🚫


چیزی که بیش از هر چیز دیگرِ این فیلم، مرا خوشحال کرد، واقعی‌بودن داستان و صحنه‌های واقعی بعد از تیتراژ پایانی بود. «کاپتن فنتستیک» کمی فانتزی بود. کمی غیرواقعی‌تر از آن که بشود تمام آن را باور کرد. اما قلعه‌ی شیشه‌ای، واقعیت دارد و آدم‌هایی این چنینی، واقعا نفس کشیده‌اند و می‌کشند روی این سیاره به نسبت گه.

بگذارید از اسم فیلم، شروع کنم. در تمام طول فیلم،‌ صحبت از ساختن یک قلعه‌ی شیشه‌ای است. طرح و نقشه‌ی آن، توسط پدر خانواده و با تمام جزئیات کشیده شده و همه برای ساختن آن تلاش می‌کنند؛ خانه‌ای که هیچ‌وقت ساخته نمی‌شود؛ استعاره‌ای از اتوپیای پدر خانواده که هرچه می‌گذرد به دیستوپیا شبیه‌تر می‌شود و تا مرز ویرانی هم پیش می‌رود. قلعه‌ای که کامل‌شدنش مهم نبود و رنگ‌کردن ستون‌ها و دیوارهایش اهمیت داشت؛ کندن زمینش با شکم‌های گرسنه‌ی چندروز غذانخورده، مهم بود. پدر قصه اما ذره‌ای از آرمان‌هایش کوتاه نمی‌آید. و نتیجه؟ فرزندان خانواده، کم‌کم و نفربه‌نفر، به دامن واقعیت پناه می‌برند؛ چون دنیا را آن‌طور که پدر می‌بیند، نمی‌بینند. آنها دوست دارند زندگی نرمال را هم تجربه کنند و پدر، تنهاتر می‌شود.

قدرت کارگردان این است که شما را وارد قصه می‌کند. هیچ‌کدام از شخصیت‌ها، دوست داشتنی مطلق یا دوست‌نداشتنی مطلق نیستند. آنها انسان‌اند و در هر سکانس، شما دل‌تان پیش یکی از آن‌هاست و حق را به او می‌دهید؛ یک داستان واقعی. فیلم، مرا به فکر برد -کاری که یک فیلم خوب باید انجام دهد- به این نتیجه رسیدم که اگر می‌خواهم با مدل خاص خودم زندگی کنم،‌ ازدواج نکنم و بچه‌ای را به دنیا نیاورم که او هم مجبور شود به سبکی که دوست ندارد زندگی و مرا تحمل کند. شاید آنها دوست نداشته باشند که بوهمین، ادونچرر، «بز کوهی» یا هر گه دیگری باشند.

از لحظات درخشان فیلم، سکانس شنایاددادن پدر به ژانت در استخر است. و بعد مکالمه بین‌شان. آنجا که ژانت می‌گوید:

Don't touch me! You tried to kill me.

و بعد پدرش می‌گوید:

Hey, I would never let anything bad happen to you. But I can't let you cling to the side your whole life just because you're scared. If you don't want to sink, you have to learn how to swim


مهدیار دلکش