مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

ای دوست! شکر بهتر یا آن‌که شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آن‌که قمر سازد؟


برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانه‌ی ما


پرنده‌ها و کودکان را به آدم‌ها ترجیح می‌دهم.


کسی در من مدام آوازهای غمگین می‌خواند.


جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش

آرشیو




مهدیار دلکش


  او می‌مانْد؛ در چیزهایی که دوست‌شان می‌داشت. قسمتی از خودش، در تماشا و تنفسِ «آن» ثانیه‌ها جامی‌مانْد. او پراکنده شده بود؛ چیزهایی که دوست‌شان داشت، شده بود. او در پراکندگی‌اش، آرام شده بود. «سکن‌ الفواده بعشقها و ودادها» شده بود. «زیر شمشیر غمش، رقص‌کنان باید رفت»، شده بود. دل‌آرام شده بود. اما هنوز به اسمی که سال‌ها پیش، روی او گذاشته بودند، خوانده می‌شد. با «رنجِ دوست‌داشتن»، دوست شده بود؛ با زندگی، با صدای آوازی که نمی‌خواست، اما می‌شنیدش، دوست شده بود. مثل نوزادی به بغل‌کننده‌اش، اعتماد کرده بود. و برای اندوه‌هایش، کتاب می‌خواند.


مهدیار دلکش




دختر ستاره‌ای

جری اسپینلی

نشر ایران‌بان

دویست‌و‌سی‌و‌سه صفحه


دختر ستاره‌ای، انگار کودکی‌های آمِلی‌ست؛ با همان میزان از شور و قدرتِ بودن؛ با همان میزان از آفرینندگی و خلانگی و سرزندگی و مهربانی. دختر ستاره‌ای، آدم‌ها را بلد است و آدم‌ها -تمام آدم‌ها- برایش مهم و مسئله‌اند. او خودش را وقف شادی دیگران کرده است؛ دوست و دشمن.

همیشه چنین شخصیت‌هایی من را به وجد آورده‌اند؛ آدم‌های اورجینال، که بودن‌شان شعر است و لبخند.

این کتاب هم مثل تیستو، برای من در دسته‌ی فرانقدها قرار می‌گیرد. و معتقدم که تمام انسان‌ها باید این کتاب را بخوانند و از روی دست دختر ستاره‌ای، تقلب کنند؛ برای بهتر بودن‌. کاش از این کتاب، بیشتر گفته شود.

ممنون از رعنا بابت معرفی این کتاب؛ رعنایی که دختر ستاره‌ای‌ست.


برشی از کتاب:


گاهی اوقات حواس ما مزاحممون میشن. زمین با ما صحبت می‌کنه، اما به‌خاطر همه‌ی جار و جنجالی که حواسمون به‌وجود میارن، نمی‌تونیم صداشو بشنویم. گاهی اوقات لازمه اونا رو از بین ببریم. حواسمونو فراموش کنیم. اون‌موقع شاید زمین با ما ارتباط برقرار کنه. جهان هستی، با ما صحبت کنه. ستاره‌ها نجوا کنن.


مهدیار دلکش





مهدیار دلکش






  

در مدار مهر

صدیق قطبی

افق علم

صدو‌هشتاد‌و‌چهار صفحه

شش‌هزار‌وپانصد تومان


   کتابی‌ست در شاخه‌ی اخلاق و راه‌ و ‌رسم زندگی، با سه محورِ: طلبِ حقیقت، زیبایی و خیر؛ پر است از نقل‌قول‌های نویسنده‌ها، متفکران، بزرگان و کتاب‌های مختلف که به خوبی توسط صدیق قطبی دست‌چین شده‌اند و در جای خود نشسته‌اند. با توجه به این‌که کتاب در قطع جیبی-پالتویی و خوش‌خوان است، پیشنهاد می‌کنم که این کتاب را بخوانید و قسمت‌هایی از آن را برای خود بنویسید و در مقابل چشمان‌تان بگذارید تا فراموش‌شان نکنید. 💫


برشی از کتاب:


یوستین گوردر در فرازی از یک داستان، اشاره‌ی تامل‌انگیزی درباره‌ی پرسش‌کردن دارد: «پرسیدم: چرا تعظیم می‌کنی؟

گفت: ما توی سیاره‌مان، همیشه وقتی کسی سوال هوشمندانه‌ای بکند، تعظیم می‌کنیم.

گفتم: پس وقتی می‌خواهید به کسی احترام بگذارید، چه‌کار می‌کنید؟

او گفت: سعی می‌کنیم سوالی هوشمندانه مطرح کنیم.

چرا؟

او گفت: ببین! برای پاسخ که تعظیم نمی‌کنند. هیچ جوابی آن‌قدر صحیح نیست که شایسته‌ی تعظیم باشد.

و بعد ادامه داد: کسی که تعظیم می‌کند، خم می‌شود. تو نباید در مقابل یک پاسخ خم‌‌ شوی.

پرسیدم: چرا نه؟

چون پاسخ فقط بخشی از راه است که پشت سر گذاشته شده، این «سوال» است که همیشه به پیش رو اشاره دارد.» 




مهدیار دلکش


     فیلم آقای آنجلوپولوس نیازمند حوصله و تامل زیادی است. حتما باید دوبار آن را دید تا نشانه‌ها و استعارات فیلم را درست فهمید. ما با یک شعر مواجهیم. یک شعر کامل و یک فلسفه‌‌ی قوی. یک نقد جدی بر هستی و خدا. و بازی عالی دو کودک که بیننده را با خود همراه می‌کنند.



مهدیار دلکش




مهدیار دلکش



جامانده از کوچ

کشتی‌ها را تماشا می‌کند

دود کشتی‌ها

دود پیپ‌های ملوانان

به آسمان می‌رود

و چیزی از آسمان

به زمین نمی‌آید

خورشید پشت ابر

فانوس دریایی در خواب

ماهی‌ها رفته‌اند


صدایش را از یاد برده است

و در این عصر خاکستری

به معنی بال‌هایش فکر می‌کند

نهنگ‌ ساحل را برای خودکشی ترجیح می‌دهد

و مرغ دریایی

نشستن و تماشا را



یک. دست‌های ما / کوتاه بود / و خرماها / بر نخیل / ما دست‌های خود را بریدیم / و به سوی خرماها / پرتابکردیم / خرما فراوان بر زمین ریخت / ولی ما دیگر / دستنداشتیم! (کیومرث منشی‌زاده)


مهدیار دلکش


به تصویر درختی

که در حوض

زیر یخ زندانی‌ست،

چه بگویم؟

من تنها سقف مطمئنم را

پنداشته بودم خورشید است

که چتر سرگیجه‌هام را

- هم‌چنان که فرو نشستن فواره‌ها

از ارتفاع گیج پیشانی‌ام می‌کاهد –

در حریق باز می‌کند؛

اما بر خورشید هم

برف نشست.

چه بگویم به آوای دورشدن کشتی‌ها

که کالاشان جز آب نیست

- آبی که می‌خواست باران باشد -

و بادبان‌هاشان را

خدای تمام خداحافظی‌ها

با کبوتران از شانه‌ی خود رم داده.



مهدیار دلکش




مهدیار دلکش