مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

ای دوست! شکر بهتر یا آن‌که شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آن‌که قمر سازد؟


برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانه‌ی ما


پرنده‌ها و کودکان را به آدم‌ها ترجیح می‌دهم.


کسی در من مدام آوازهای غمگین می‌خواند.


جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش

آرشیو




مهدیار دلکش



از تمام دست‌ها

دست تقدیر

از تمام لب‌ها

لب پنجره

از تمام سینه‌ها

سینه‌ی قبرستان


می‌خندیدی و برای زمستان هیزم جمع می‌کردم

ما زیر یک خورشید

زیر یک ماه رنج کشیدیم

می‌گفتیم دشت

و چیزی در ما دویدن می‌گرفت

می‌گفتیم اسب

و در خودمان می‌دویدیم


امشب را با مرگ می‌خوابم

تنگ در آغوشش

می‌خواهم صبح

تنها

یکی از ما زنده مانده باشد




یک. وقتی که بچه بودم خیال می‌کردم / هر پروانه / که نجات می‌دهم / هر حلزون / هر تارتنک / هر مگس / هر گوشخزک و هر کرم خاکی / خواهد آمد و برایم اشک خواهد ریخت / آن‌وقت که خاک ‌می‌شوم / و آنان‌که یک بار نجات‌‌شان داده‌ام / هنوز اگر نمرده باشند / همه خواهند رسید / برای مراسم تدفین‌ام / هنگام که عمری رفت / دریافتم / بیهوده ا‌ست این / هیچ‌یک نمی‌آیند / بیش از همه، / من باید / زنده بمانم / حالا وقتِ پیری / می‌پرسم اگر من نجات‌شان دادم / لحظه‌ی آخر / پس از همه / دو ــ سه‌تایشان / از راه / می‌رسند؟ (اریش فرید)


مهدیار دلکش



یه جایی هست که توی کارکرد و فایده‌ی حرف‌زدن، نوشتن و به اشتراک‌گذاشتن، شک می‌کنی. می‌ایستی جلوی خودت و میگی: باید چیکار کرد؟

خودت، نگاهت می‌کنه فقط؛ چیزی نمیگه.

برای یه آدمِ نوشتنی، تجربه‌ی وحشتناکی‌ه.

فکر می‌کنم همه‌ی اونایی که سکوت رو ترجیح میدن و دیگه نمی‌نویسن، این حس رو تجربه کرده‌‌ن.


مهدیار دلکش




مهدیار دلکش




   تقریبا روزی نیست که به مرگ فکر نکنم. و حس می‌کنم که نحوه‌ی مواجهه‌ی من با مرگ، کمی با اطرافیانم متفاوت است. معمولا لحظه‌ی شنیدن خبر، کمی برانگیخته می‌شوم و بعد به حالت قبل بر‌می‌گردم. به آن آدم فکر می‌کنم؛ به چیزهایی که به دنیا اضافه کرده یا می‌توانست اضافه کند .. و بعد به بازماندگانش فکر می‌کنم ..

قاعده این است که آمده‌ایم که برویم؛ و ما معمولا قاعده را فراموش می‌کنیم یا زمانی خاص برای آن درنظر می‌گیریم ..

اما این عکس .. که ظاهرا از ساختمان پلاسکو گرفته شده، برای من نزدیک‌ترین تصویر به مرگ است .. چیزهایی زیادی که رفته و خاک شده؛ و چیزهایی کمی که مانده؛ تنها اندکی از آن همه بودن؛ صورتی، سبز، کمی آبی .. لباس‌هایی که چشم انتظار خریده‌شدن و پوشیده‌شدن‌اند .. آدم‌هایی که چشم انتظار آدم‌هایی دیگر ..

از بودن من چه می‌ماند؟ تنها چند شعر ..


مهدیار دلکش




اگر می‌خواهید فیلم را ببینید، یادداشت را نخوانید.


   کاپیتان خارق‌العاده، داستان مردی‌ست که می‌خواهد ایده‌آل‌هایش را زندگی کند و با آهنگ درونش پیش برود. مردی که به درستی، به سیستم آموزشی حاکم، بی‌اعتماد است و وظیغه‌ی آموزش فرزندانش را خود برعهده گرفته است.

   فرزندان کاپیتانِ داستان ما، از هم‌سن‌های‌شان بیشتر می‌دانند و توانایی‌هایی دارند که کسی از کودکان و نوجوانان انتظار ندارد. کاپیتان، فرزندانش را با این شعار بزرگ کرده است: اگر خودت را نجات ندهی، کسی تو را نجات نخواهد داد.

صداقت، رک‌گویی، توجه به جزییات و ریزبینی، شجاعت و استقلال در عین اتحاد، از اصول تربیتی کاپیتان هستند. اصولی که دوست‌داشتنی هستند اما کافی ... ؟

در ادامه‌ی داستان، دل بعضی از فرزندان کاپیتان، هوای زندگی عادی و عادی‌بودن می‌کند. آن‌ها دوست دارند که مثل همه به دانشگاه بروند و تافته‌ی جدابافته نباشند. دوست دارند که به جای جنگل یا اتوبوس‌شان، در خانه‌ی پدربزرگ و در شهر زندگی کنند.

کاپیتان، به بن‌بست می‌رسد و سرِ ایده‌آلیستش به سنگ واقعیت می‌خورد‌. او حق را به فرزندانش می‌دهد. و انتخاب را به آن‌ها می‌سپارد ...

کاپیتان، به ما یک پیشنهاد هیجان‌انگیز می‌دهد؛ یک شیوه‌ی زندگی؛ شیوه‌ای که در آن، «درون» اصالت دارد و هنجارهای جامعه، نادیده گرفته می‌شود. اما آیا در این شیوه، دوام خواهیم آورد؟ چقدر دوام خواهیم آورد؟

اصالت با درون است؛ با آواز خواندن؛ با رقصیدن؛ حتی وقتی که خاکستر قلب خانواده را به دریا ریخته‌ایم.


مهدیار دلکش


مهدیار دلکش



 شبیه خودکاری
گوشه‌ی اتاق افتاده‌ام
کافی‌ست به ماهی فکر کنم
اتاقم، رودخانه خواهد شد
کافی‌ست به پرنده فکر کنم
تختم، ابر خواهد شد

نشسته‌ام در سکوت
به هیچ فکر می‌‌کنم
و اتاقم پر از تو شده است

دستی نیست
کاغذی نیست
در دلم می‌گویم:
خوش به حال لیوان‌ها
زود پر و خالی می‌شوند





یک. فروغلتیدن / حسِّ بهمن / در تک‌تکِ سنگ‌ها (تام ویلیامسون)

مهدیار دلکش



   هضم بعضی از کارای آدما برام سخت‌ه. یکیش همین که میرن سر قبر یه آدمی (هرچقدر هم خوب و محترم) و از اون می‌خوان که مشکلات‌شون حل بشه. جسم اون آدم که پودر شده تا الان؛ اگر هم روحی باشه، محدود به اون مکان نیست. و خب اصلاً روح یک مرده، چه ارتباطی با مشکلات ما داره؟ خود خدا (به فرض وجود) شاهد و بیننده‌ی هزاران شر و مشکل روی کره‌ی زمین‌ه؛ بدون اون‌که دخالتی کنه؛ کودکی که بی‌گناهه و سرطان داره؛ کودکی که توی جنگ‌ه؛ کودکی که غذا برای خوردن نداره و ...

   نکته‌ی دیگه‌ای که درکش نمی‌کنم، تمام اتفاقاتی‌ه که بر اساس تقویم رخ میدن؛ از تولد و مرگ و شادی و عزاداری .. من نمی‌فهمم چرا آدما نگاه‌شون به تقویم‌ه که مثلا امروز حال‌شون باید چطور باشه؟ هزارسال پیش یه آدمی فوت کرده؛ خب روحش شاد باشه .. چه ربطی به الانِ من و شما داره که عزاداری کنیم؟ اگر هم می‌خوایم زنده بمونه، می‌تونیم از کاراش و حرفاش بگیم؛ اونم نه در یه روز خاص؛ اونم نه با عزاداری.

   این همه انفعال و معطل گذشته موندن (دین و سنت و تقویم) ما رو متوقف و مقلد و مرده نگه می‌داره. میفتیم توی یه سیکلی که بیرون‌اومدن ازش دشوار میشه. سیکلی که پر از باید و نبایده و قفس میشه برای پرواز و زمان حال. با قطب‌نمای درون باید حرکت کرد؛ با حضور قلب و عشقی به وسعت کائنات.



مهدیار دلکش




مهدیار دلکش