مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

ای دوست! شکر بهتر یا آن‌که شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آن‌که قمر سازد؟


برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانه‌ی ما


پرنده‌ها و کودکان را به آدم‌ها ترجیح می‌دهم.


کسی در من مدام آوازهای غمگین می‌خواند.


جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش

آرشیو


اگر ما یک آدم مصنوعی درست کنیم، و این آدم مصنوعی شروع به صحبت‌کردن درباره‌ی بورس یا مسابقه‌ی اسب‌دوانی کند، بدون آن‌که ساده‌ترین و مهم‌ترین سوال را مطرح کند، یعنی این‌که چگونه همه‌چیز به وجود آمده است، در این صورت حسابی خواهیم خندید.


مهدیار دلکش




مهدیار دلکش



تن‌تن، برای من یعنی کودکی‌ام. یعنی آن حوض توی حیاط. یعنی آن ماهی حوض، که دور از چشم مامان برایش آب می‌ریختم؛ فکر می‌کردم اگر آب حوض بیشتر باشد، خوشحال‌تر می‌شود.

تن‌تن، برای من یعنی بازی‌هایم با محمد. یعنی قلعه‌ساختن دو طرف خانه و پرتاب توپ به قلعه‌های همدیگر.

تن‌تن، برای من یعنی شکیبا؛ دخترک موبور همسایه. یعنی خاله‌بازی‌هایم با شکیبا. یعنی قوری و سماور او.

زندگی، عجیب است.


مهدیار دلکش



فیلم درست در جایی که توقعش را نداشتم، به شعر نزدیک شد. تقابل فضاهای متضاد و عکس‌العمل کاراکترها نسبت به شرایط متفاوت، به نشان‌دادن پیچیدگی‌های روانی انسان بسیار کمک کرده است.

برای لونرفتن فیلم، از گفتن جزئیات خودداری می‌کنم، اما بگویم که این فیلم، شعر دارد؛ تصویر چشم‌نواز دارد؛ سردی دارد؛ سکوت دارد؛ خشونت عریان دارد و شما را در لحظاتی میخکوب خواهد کرد؛ مشخصا به سکانس حمام و تلفن‌زدن ماریا اشاره می‌کنم؛ ساچ عه واو.

موضوعی که از نظر من سینمای اروپا (اکثر فیلم‌هایش) را نسبت به هالیوود (اکثر فیلم‌هایش) برتری می‌دهد، مشارکت‌دادن بیننده در فیلم و دولایه‌بودن و نزدیک‌شدن به انسان در آنها است؛ فیلم‌های اروپایی، همه‌چیز را مستقیم نمی‌گویند. به بیننده اجازه می‌دهند تا وارد فیلم شود و خالی‌ها و سکوت‌های فیلم را با ذهن و تخیلش بفهمد و بسازد؛ لذت کشف.

و صحنه‌ی پایانی این فیلم. که ظاهرا فقط یک جنگل است؛ اما ما باید جای خالی گوزن‌ها را در آن حس کنیم.



مهدیار دلکش





مهدیار دلکش




🚫 پیشنهاد می‌کنم ابتدا فیلم را ببینید و بعد یادداشت را بخوانید 🚫


چیزی که بیش از هر چیز دیگرِ این فیلم، مرا خوشحال کرد، واقعی‌بودن داستان و صحنه‌های واقعی بعد از تیتراژ پایانی بود. «کاپتن فنتستیک» کمی فانتزی بود. کمی غیرواقعی‌تر از آن که بشود تمام آن را باور کرد. اما قلعه‌ی شیشه‌ای، واقعیت دارد و آدم‌هایی این چنینی، واقعا نفس کشیده‌اند و می‌کشند روی این سیاره به نسبت گه.

بگذارید از اسم فیلم، شروع کنم. در تمام طول فیلم،‌ صحبت از ساختن یک قلعه‌ی شیشه‌ای است. طرح و نقشه‌ی آن، توسط پدر خانواده و با تمام جزئیات کشیده شده و همه برای ساختن آن تلاش می‌کنند؛ خانه‌ای که هیچ‌وقت ساخته نمی‌شود؛ استعاره‌ای از اتوپیای پدر خانواده که هرچه می‌گذرد به دیستوپیا شبیه‌تر می‌شود و تا مرز ویرانی هم پیش می‌رود. قلعه‌ای که کامل‌شدنش مهم نبود و رنگ‌کردن ستون‌ها و دیوارهایش اهمیت داشت؛ کندن زمینش با شکم‌های گرسنه‌ی چندروز غذانخورده، مهم بود. پدر قصه اما ذره‌ای از آرمان‌هایش کوتاه نمی‌آید. و نتیجه؟ فرزندان خانواده، کم‌کم و نفربه‌نفر، به دامن واقعیت پناه می‌برند؛ چون دنیا را آن‌طور که پدر می‌بیند، نمی‌بینند. آنها دوست دارند زندگی نرمال را هم تجربه کنند و پدر، تنهاتر می‌شود.

قدرت کارگردان این است که شما را وارد قصه می‌کند. هیچ‌کدام از شخصیت‌ها، دوست داشتنی مطلق یا دوست‌نداشتنی مطلق نیستند. آنها انسان‌اند و در هر سکانس، شما دل‌تان پیش یکی از آن‌هاست و حق را به او می‌دهید؛ یک داستان واقعی. فیلم، مرا به فکر برد -کاری که یک فیلم خوب باید انجام دهد- به این نتیجه رسیدم که اگر می‌خواهم با مدل خاص خودم زندگی کنم،‌ ازدواج نکنم و بچه‌ای را به دنیا نیاورم که او هم مجبور شود به سبکی که دوست ندارد زندگی و مرا تحمل کند. شاید آنها دوست نداشته باشند که بوهمین، ادونچرر، «بز کوهی» یا هر گه دیگری باشند.

از لحظات درخشان فیلم، سکانس شنایاددادن پدر به ژانت در استخر است. و بعد مکالمه بین‌شان. آنجا که ژانت می‌گوید:

Don't touch me! You tried to kill me.

و بعد پدرش می‌گوید:

Hey, I would never let anything bad happen to you. But I can't let you cling to the side your whole life just because you're scared. If you don't want to sink, you have to learn how to swim


مهدیار دلکش




مفید در برابر باد شمالی

دانیل گلاتائور

شهلا پیام

نشر ققنوس

دویست‌وچهل‌و‌هشت صفحه

چهارده‌هزار تومان


سراسر کتاب، مکالمات ایمیلی یک زن و مرد است؛ خوش‌خوان و جذاب مخصوصا برای نسل ما که بخشی از زندگی‌مان در دنیای مجازی گذشته است.


برشی از کتاب:


موضوع: امی


نه امی، شما هرکسی نیستید. به‌خصوص برای من. شما مثل صدای دوم درون من هستید که در طول روز، همراه من است. شما از دیالوگ تنهای درونی من یک گفت‌وگو به وجود آورده‌اید. شما زندگی درون مرا وسعت می‌بخشید ...

امی، من می‌ترسم از این که ندای دوم خودم را از دست بدهم، ندای امی را.

من می‌خواهم او را نگه‌دارم. می‌خواهم با او محتاطانه رفتار کنم. او برای من غیرقابل صرف‌نظرکردن شده است.


لئوی شما



مهدیار دلکش


مهدیار دلکش




تیستوی سبزانگشتی
موریس دروئون
لیلی گلستان
صدوسی‌وپنج صفحه

کتاب را با مشقت پیدا کردم؛ از پاساژ صفویِ انقلاب و پشت قفسه‌ای از کتاب‌های قدیمی. پیرمردِ کتاب‌فروش، حوصله‌ی گشتن نداشت و من که بیش از سی کتابفروشی و شهرکتاب را گشته بودم، هنوز حوصله‌م زیاد بود ..
مثل شازده کوچولو، فقط یک کتاب نیست؛ یک روش زیست است؛ یک ایده‌آل؛ تابلویی که بالای طاقچه‌ی مغزت و بهترین گوشه‌ی قلبت، آویزان می‌شود تا تو آن را مدام ببینی و بخواهی که انسان بهتری باشی. ما به تیستوها و شازده کوچولوها مدیونیم. اما چرا این کتاب، به اندازه‌ی شازده کوچولو، بر سر زبان‌ها نیست؟ این، ظلم است. ظلم است که نشر ماهی دیگر این کتاب را چاپ نمی‌کند‌.
عمیقاً مخالفم که این کتاب، مخصوص نوجوان‌هاست. اتفاقاً این کتاب را باید بزرگ‌ترها بخوانند تا به کودکی و خودشان برگردند؛ به روزهایی که خوشبختی، نزدیک بود؛ که ستاره‌ها نزدیک بودند. و می‌شد راحت با دست چیدشان.


برشی از کتاب:

آدم‌بزرگ‌ها درباره‌ی همه‌چیز فکرهای از پیش شناخته‌شده‌ای دارند که وادارشان می‌کند، بدون فکرکردن حرف بزنند، و می‌دانیم که فکرهای از پیش شناخته‌شده همیشه عقاید نادرستی بوده است. این عقاید، مال سال‌ها پیش است و معلوم نیست به دست چه کسانی ساخته و پرداخته شده است. این‌ها دیگر حسابی هم کهنه شده، ولی چون تعداد این عقاید و افکار، زیاد است، و درباره‌ی همه‌چیز هم هست، کمتر اتفاق می‌افتد که کسی آن‌ها را عوض کند و یا تغییری درشان بدهد.


مهدیار دلکش




   خلاقانه؛ شجاعانه و چشم‌نواز.

   دوست ندارم که موقع معرفی فیلمی، داستان فیلم را لو بدهند. پس آن‌چه بر خود نمی‌پسندم بر شما هم نمی‌پسندم. فقط بگویم که خدا، دخترش، مسیح و حواریون به بلژیک آمده‌اند! فیلمی‌ست با ایده‌ای ناب که در عین لحظات بعضاً کمدیش، نقدهای جدی‌ای بر خدا و مذهب دارد. به دوستان شاعرم پیشنهاد می‌کنم که صحنه‌های چشم‌نواز این فیلم را از دست ندهند.

شما اگر خدا می‌شدید، چگونه خدایی می‌شدید؟ قوانین‌تان چه بود؟ کتاب مقدس‌تان؟

   عجله نکنید. این فیلم را ببینید و بعد پاسخ بدهید.


مهدیار دلکش