مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

ای دوست! شکر بهتر یا آن‌که شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آن‌که قمر سازد؟


برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانه‌ی ما


پرنده‌ها و کودکان را به آدم‌ها ترجیح می‌دهم.


کسی در من مدام آوازهای غمگین می‌خواند.


جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش

آرشیو




مفید در برابر باد شمالی

دانیل گلاتائور

شهلا پیام

نشر ققنوس

دویست‌وچهل‌و‌هشت صفحه

چهارده‌هزار تومان


سراسر کتاب، مکالمات ایمیلی یک زن و مرد است؛ خوش‌خوان و جذاب مخصوصا برای نسل ما که بخشی از زندگی‌مان در دنیای مجازی گذشته است.


برشی از کتاب:


موضوع: امی


نه امی، شما هرکسی نیستید. به‌خصوص برای من. شما مثل صدای دوم درون من هستید که در طول روز، همراه من است. شما از دیالوگ تنهای درونی من یک گفت‌وگو به وجود آورده‌اید. شما زندگی درون مرا وسعت می‌بخشید ...

امی، من می‌ترسم از این که ندای دوم خودم را از دست بدهم، ندای امی را.

من می‌خواهم او را نگه‌دارم. می‌خواهم با او محتاطانه رفتار کنم. او برای من غیرقابل صرف‌نظرکردن شده است.


لئوی شما



مهدیار دلکش


مهدیار دلکش




تیستوی سبزانگشتی
موریس دروئون
لیلی گلستان
صدوسی‌وپنج صفحه

کتاب را با مشقت پیدا کردم؛ از پاساژ صفویِ انقلاب و پشت قفسه‌ای از کتاب‌های قدیمی. پیرمردِ کتاب‌فروش، حوصله‌ی گشتن نداشت و من که بیش از سی کتابفروشی و شهرکتاب را گشته بودم، هنوز حوصله‌م زیاد بود ..
مثل شازده کوچولو، فقط یک کتاب نیست؛ یک روش زیست است؛ یک ایده‌آل؛ تابلویی که بالای طاقچه‌ی مغزت و بهترین گوشه‌ی قلبت، آویزان می‌شود تا تو آن را مدام ببینی و بخواهی که انسان بهتری باشی. ما به تیستوها و شازده کوچولوها مدیونیم. اما چرا این کتاب، به اندازه‌ی شازده کوچولو، بر سر زبان‌ها نیست؟ این، ظلم است. ظلم است که نشر ماهی دیگر این کتاب را چاپ نمی‌کند‌.
عمیقاً مخالفم که این کتاب، مخصوص نوجوان‌هاست. اتفاقاً این کتاب را باید بزرگ‌ترها بخوانند تا به کودکی و خودشان برگردند؛ به روزهایی که خوشبختی، نزدیک بود؛ که ستاره‌ها نزدیک بودند. و می‌شد راحت با دست چیدشان.


برشی از کتاب:

آدم‌بزرگ‌ها درباره‌ی همه‌چیز فکرهای از پیش شناخته‌شده‌ای دارند که وادارشان می‌کند، بدون فکرکردن حرف بزنند، و می‌دانیم که فکرهای از پیش شناخته‌شده همیشه عقاید نادرستی بوده است. این عقاید، مال سال‌ها پیش است و معلوم نیست به دست چه کسانی ساخته و پرداخته شده است. این‌ها دیگر حسابی هم کهنه شده، ولی چون تعداد این عقاید و افکار، زیاد است، و درباره‌ی همه‌چیز هم هست، کمتر اتفاق می‌افتد که کسی آن‌ها را عوض کند و یا تغییری درشان بدهد.


مهدیار دلکش




   خلاقانه؛ شجاعانه و چشم‌نواز.

   دوست ندارم که موقع معرفی فیلمی، داستان فیلم را لو بدهند. پس آن‌چه بر خود نمی‌پسندم بر شما هم نمی‌پسندم. فقط بگویم که خدا، دخترش، مسیح و حواریون به بلژیک آمده‌اند! فیلمی‌ست با ایده‌ای ناب که در عین لحظات بعضاً کمدیش، نقدهای جدی‌ای بر خدا و مذهب دارد. به دوستان شاعرم پیشنهاد می‌کنم که صحنه‌های چشم‌نواز این فیلم را از دست ندهند.

شما اگر خدا می‌شدید، چگونه خدایی می‌شدید؟ قوانین‌تان چه بود؟ کتاب مقدس‌تان؟

   عجله نکنید. این فیلم را ببینید و بعد پاسخ بدهید.


مهدیار دلکش




مهدیار دلکش


  او می‌مانْد؛ در چیزهایی که دوست‌شان می‌داشت. قسمتی از خودش، در تماشا و تنفسِ «آن» ثانیه‌ها جامی‌مانْد. او پراکنده شده بود؛ چیزهایی که دوست‌شان داشت، شده بود. او در پراکندگی‌اش، آرام شده بود. «سکن‌ الفواده بعشقها و ودادها» شده بود. «زیر شمشیر غمش، رقص‌کنان باید رفت»، شده بود. دل‌آرام شده بود. اما هنوز به اسمی که سال‌ها پیش، روی او گذاشته بودند، خوانده می‌شد. با «رنجِ دوست‌داشتن»، دوست شده بود؛ با زندگی، با صدای آوازی که نمی‌خواست، اما می‌شنیدش، دوست شده بود. مثل نوزادی به بغل‌کننده‌اش، اعتماد کرده بود. و برای اندوه‌هایش، کتاب می‌خواند.


مهدیار دلکش




دختر ستاره‌ای

جری اسپینلی

نشر ایران‌بان

دویست‌و‌سی‌و‌سه صفحه


دختر ستاره‌ای، انگار کودکی‌های آمِلی‌ست؛ با همان میزان از شور و قدرتِ بودن؛ با همان میزان از آفرینندگی و خلانگی و سرزندگی و مهربانی. دختر ستاره‌ای، آدم‌ها را بلد است و آدم‌ها -تمام آدم‌ها- برایش مهم و مسئله‌اند. او خودش را وقف شادی دیگران کرده است؛ دوست و دشمن.

همیشه چنین شخصیت‌هایی من را به وجد آورده‌اند؛ آدم‌های اورجینال، که بودن‌شان شعر است و لبخند.

این کتاب هم مثل تیستو، برای من در دسته‌ی فرانقدها قرار می‌گیرد. و معتقدم که تمام انسان‌ها باید این کتاب را بخوانند و از روی دست دختر ستاره‌ای، تقلب کنند؛ برای بهتر بودن‌. کاش از این کتاب، بیشتر گفته شود.

ممنون از رعنا بابت معرفی این کتاب؛ رعنایی که دختر ستاره‌ای‌ست.


برشی از کتاب:


گاهی اوقات حواس ما مزاحممون میشن. زمین با ما صحبت می‌کنه، اما به‌خاطر همه‌ی جار و جنجالی که حواسمون به‌وجود میارن، نمی‌تونیم صداشو بشنویم. گاهی اوقات لازمه اونا رو از بین ببریم. حواسمونو فراموش کنیم. اون‌موقع شاید زمین با ما ارتباط برقرار کنه. جهان هستی، با ما صحبت کنه. ستاره‌ها نجوا کنن.


مهدیار دلکش





مهدیار دلکش






  

در مدار مهر

صدیق قطبی

افق علم

صدو‌هشتاد‌و‌چهار صفحه

شش‌هزار‌وپانصد تومان


   کتابی‌ست در شاخه‌ی اخلاق و راه‌ و ‌رسم زندگی، با سه محورِ: طلبِ حقیقت، زیبایی و خیر؛ پر است از نقل‌قول‌های نویسنده‌ها، متفکران، بزرگان و کتاب‌های مختلف که به خوبی توسط صدیق قطبی دست‌چین شده‌اند و در جای خود نشسته‌اند. با توجه به این‌که کتاب در قطع جیبی-پالتویی و خوش‌خوان است، پیشنهاد می‌کنم که این کتاب را بخوانید و قسمت‌هایی از آن را برای خود بنویسید و در مقابل چشمان‌تان بگذارید تا فراموش‌شان نکنید. 💫


برشی از کتاب:


یوستین گوردر در فرازی از یک داستان، اشاره‌ی تامل‌انگیزی درباره‌ی پرسش‌کردن دارد: «پرسیدم: چرا تعظیم می‌کنی؟

گفت: ما توی سیاره‌مان، همیشه وقتی کسی سوال هوشمندانه‌ای بکند، تعظیم می‌کنیم.

گفتم: پس وقتی می‌خواهید به کسی احترام بگذارید، چه‌کار می‌کنید؟

او گفت: سعی می‌کنیم سوالی هوشمندانه مطرح کنیم.

چرا؟

او گفت: ببین! برای پاسخ که تعظیم نمی‌کنند. هیچ جوابی آن‌قدر صحیح نیست که شایسته‌ی تعظیم باشد.

و بعد ادامه داد: کسی که تعظیم می‌کند، خم می‌شود. تو نباید در مقابل یک پاسخ خم‌‌ شوی.

پرسیدم: چرا نه؟

چون پاسخ فقط بخشی از راه است که پشت سر گذاشته شده، این «سوال» است که همیشه به پیش رو اشاره دارد.» 




مهدیار دلکش


     فیلم آقای آنجلوپولوس نیازمند حوصله و تامل زیادی است. حتما باید دوبار آن را دید تا نشانه‌ها و استعارات فیلم را درست فهمید. ما با یک شعر مواجهیم. یک شعر کامل و یک فلسفه‌‌ی قوی. یک نقد جدی بر هستی و خدا. و بازی عالی دو کودک که بیننده را با خود همراه می‌کنند.



مهدیار دلکش