مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

ای دوست! شکر بهتر یا آن‌که شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آن‌که قمر سازد؟


برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانه‌ی ما


پرنده‌ها و کودکان را به آدم‌ها ترجیح می‌دهم.


کسی در من مدام آوازهای غمگین می‌خواند.


جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش

آرشیو

۷ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است




   بیایید از دوست‌داشتنی‌های‌مان بنویسیم؛ تا زنده‌اند بنویسیم. کلمات را برای زندگان خرج کنیم. چقدر زشت و کریه است که به محض مردن آدم‌ها از آن‌ها می‌گوییم.
اگر کسی دوست‌داشتنی است،حق و لیاقت دانستن این موضوع را دارد.
   از شما می‌خواهم که برای دوست‌داشتنی‌های‌تان تا زنده‌اند بنویسید و در شبکه‌های اجتماعی‌تان انتشار دهید. یا نوشته‌تان را برای خودشان بفرستید.
   اعضای خانواده؛ نزدیکان؛ خواننده؛ نویسنده؛ شاعر؛ فوتبالیست .. فرقی نمی‌کند؛ برای هر کسی که دوستش دارید، که در زندگی شما تاثیر زیادی گذاشته است، که مرگش شما را ناراحت خواهد کرد، بنویسید. در روزی غیر از تولد یا مرگش؛ در یک روز معمولی بنویسید.
زنده باد زندگان و زندگانی!

برای آقا محمد داداش:

   برای «مهربان‌ترین آدم زندگیم» بودن، رقابت تنگاتنگی با مادرم دارد. احساساتی؛ احساساتی؛ بامعرفت؛ با محبت؛ دلسوز؛ کاردرست؛ خانواده‌دوست؛ فانتزی‌باز؛ رویاپرداز؛ دست‌و‌دل‌باز؛ دل‌زنده .. این‌ها بارزترین‌های آقا محمد داداش هستند. اگر بدقولی و بی‌اعصابی‌های گاه‌گاهش نبود، که دیگر انسان نبود.
   آقا محمد داداش، ظرفیت‌هایی بیشتر از حد معمول یک انسان، برای مهرورزی دارد. می‌تواند برای خوشحالی کسی که دوستش دارد، کارهایی بکند که خودِ آن آدم هم سوپرایز و شگفت‌زده شود. و واقعا خوشا به حال کسی که همسر او خواهد شد.
   کودکیِ ما با هم گذشت. از وقتی که مادرم را شناختم، او هم بود؛ با شیشه شیری در دست؛ با بوسه‌ها و آغوش‌هایش. از همان کودکی برایم یک رهبر بود؛ یک الگو؛ یک مبارز.
   آقا محمد داداش، راهی را که زندگی پیشنهادش داده بود، نپذیرفت و راه تازه‌ای ساخت. جنگید و جنگید و حقش را گرفت. و حالا طوری زندگی می‌کند که می‌خواهد‌.
   دو سال پیش که برای تمرین رانندگی توی ماشینش نشسته بودم و او هم کنارم با حوصله نکات رانندگی را گوشزد می‌کرد، پرت شدم به سال‌ها سال‌ها قبل؛ به دوچرخه‌ی قرمزمان و کمکی‌هایش؛ به نشستن من روی دوچرخه و کمک آقا محمد داداش برای نیفتادن دوچرخه؛ پرت شدم به کارت‌بازی و تیله‌بازی؛ به قلعه‌سازی و خراب‌کردن‌شان؛ به فکر بکر؛ به این‌که چه کسی زودتر پیام بازرگانی را حدس می‌زد؛ به نامی‌سی‌جی۱۲۵.
   بدون آقا محمد داداش، مهدیار هم طور دیگر می‌بود؛ طور غیرجالب‌تر؛ فقط شاید کمی مستقل‌تر می‌شد.
   سپاس تو راست ای برادر؛ ای آقا محمد داداش! سایه‌ات کم مباد ای سرو رعنا!

مهدیار دلکش




   کتابِ پرمایه‌ای‌ست. و اگر ماهیگیر توانایی باشید، ماهی‌های زیاد و بزرگی را می‌توانید از این کتاب صید کنید.


برش‌هایی از کتاب:

  قواعدی داشته باش؛ اما از قواعدت، برای راندن دیگران یا داوری درباره‌شان استفاده نکن؛ به ویژه از بت‌ها بپرهیز ای دوست! و مراقب باش از راستی‌هایت بت نسازی! ایمانت بزرگ باشد، اما با ایمانت در پی بزرگی مباش!


آن‌ها قرآن را سطحی می‌خوانند، من اما قرآن را همه‌جا می‌خوانم؛ در هر سنبلی؛ در هر مورچه‌ای؛ در هر ابری. آن‌چه می‌خوانم قرآنی است که نفس می‌کشد ..

هر انسانی به کتابی مبین می‌ماند در جوهره‌اش؛ منتظر خوانده‌شدن. هر کدام از ما در اصل کتابی هستیم که راه می‌رود و نفس می‌کشد. کافی است جوهره‌مان را بشناسیم ..

تمام کائنات با همه‌ی لایه‌ها و با همه‌ی بغرنجی‌اش، در درون انسان پنهان است. شیطان مخلوقی ترسناک نیست که بیرون از ما در پی فریب‌دادن‌مان باشد، بلکه صدایی است درون خودمان.

فراموش نکن هر که نفْسش را بشناسد، پروردگارش را شناخته است. انسانی که نه به دیگران، بلکه به خود بپردازد، سرانجام پاداشش شناخت آفریدگار است.


خدا بی‌نقص و کامل است. او را دوست‌داشتن آسان است. دشوار آن است که انسان فانی را با خطا و صوابش دوست داشته باشی. فراموش نکن که انسان هر چیزی را فقط تا آن حد که دوستش دارد، می‌تواند بشناسد. پس تا دیگری را حقیقتاً در آغوش نکشی، تا آفریده را به خاطر آفریدگار دوست نداشته باشی، نه به قدر کافی ممکن است بدانی، و نه به قدر کافی ممکن است دوست داشته باشی.


به جای مقاومت در برابر تغییراتی که خدا برایت رقم زده است، تسلیم شو. بگذار زندگی با تو جریان یابد، نه بی تو. نگران این نباش که زندگی‌ات زیر و رو شود. از کجا معلوم زیر ِ زندگی‌ات بهتر از رویش نباشد؟



مهدیار دلکش



مهدیار دلکش


   


  سطح کتاب، آن‌قدرها بالا نیست. اما میان همین حرف‌های معمولی و گاهاً شعاری، حرف‌های نابی هم پیدا می‌شود که در ادامه خواهم آوردم‌شان:


   بگذار شادمانه بمیرم. و شادمانه‌مردن، ممکن نیست مگر آن‌که یقین بدانم تو می‌دانی که بر این مرده حتی قطره‌ای نباید گریست .. من هر روز که بروم، بی‌آرزو رفته‌ام. مطلقاً بی‌توقعم. ابداً تشنه نیستم و چشم‌هایم به دنبال هیچ، هیچ و هیچ‌چیز نیست .. من به مراتب بیش از شایستگی‌ام، شیره‌ی زندگی را مکیده‌ام. و اینک، هرچه فکر می‌کنم، می‌بینم که جز شادی و آسودگی خاطرت، چیزی نمانده که بخواهم .. من با جهان، شادمانه وداع می‌کنم، با من عزادارانه وداع مکن. و هرگز نیم‌نگاهی هم به جانب آن‌ها که بر مزار من زار می‌زنند و شیون می‌کنند، نینداز. آن‌ها مرا نمی‌شناسند و هرگز نمی‌شناخته‌اند. ای کاش به آن‌جا رسیده باشم که رهگذران، بر سنگ گورم، شاخه‌گلی بگذارند و از کنارم هم‌چنان که زیرلب به شادی آواز می‌خوانند، بگذرند .. به یاد داشته باش که از تو بغض‌کردن و خودْخوردن و غم فرودادن و در خلوتْ‌گریستن و در جمعْ‌لبخندزدن نمی‌خواهم. این سفر را باورداشتن و برای راهیِ شاد و راضیِ این سفر، دستی شادمانه تکان‌دادن می‌خواهم. بگو: آیا این درست است که ما به خاطر کسی شیون کنیم، بر سر بکوبیم، جامه‌ی عزا بپوشیم، ماتم بگیریم که از ما جز خنده بر رفته‌ی خویش را توقع نداشته است؟


   بی‌پروا به تو می‌گویم که دوست داشتنی خالصانه، همیشگی، و رو به تزاید، دوست داشتنی‌ست بسیار دشوار؛ تا مرزهای ناممکن. اما من، نسبت به تو، از پسِ این مهمِ دشوار، به آسانی برآمده‌ام؛ چرا که خوبیِ تو، خوبیِ خالصانه، همیشگی و رو به تزایدی‌ست که هر امر دشوار را بر من آسان کرده است و جمیع مرزهای ناممکن را فروریخته‌.


   من هرگز ضرورت اندوه را انکار نمی‌کنم؛ چرا که می‌دانم هیچ‌چیز مثل اندوه، روح را تصفیه نمی‌کند و الماس عاطفه را صیقل نمی‌دهد. اما میدان‌دادن به آن را نیز هرگز نمی‌پذیرم؛ چرا که غم، حریص است و بیشترخواه و مرزناپذیر، طاغی و سرکش و بدلگام ... مگذار غم، سراسر سرزمین روحت را به تصرف خویش درآورد و جای کوچکی برای من باقی نگذارد. اگر به خاطر تزکیه‌ی روح، قدری غمگین باید بود -که البته باید بود- ضرورت است که چنین غمی، انتخاب‌شده باشد، نه تحمیل شده.


مهدیار دلکش

      

    همیشه آدم‌هایی که خودکشی می‌کنند، برایم جالب و قابل احترام بوده‌اند و هستند. آدم‌هایی که گاها برای حفظ عزت نفس‌شان، گاها برای دلیل محکمی برای ادامه نداشتن و گاها از اندوه زیاد، این تصمیم بزرگ و شجاعانه را گرفته‌اند و آدم‌های غالبا مرده و ترسو را با دنیا و هنجارها و دنیای‌شان تنها گذاشته‌اند. در عمق زندگی رفتن، اندوه‌های سهمگینی را در سینه‌ی آدم‌ها می‌نشاند و به نظر من آدم‌هایی که در سطح زندگی می‌کنند، حق محکوم‌کردن و برچسب‌زدن به این افراد را ندارند؛ چون اصولا از آن‌چه بر آن‌ها می‌گذشته، بی‌اطلاع‌اند و هرگز هم نمی‌توانند با اطلاع شوند.

   وقتی که به لیست بزرگانی که خودکشی کرده‌اند نگاه می‌کنم، به فکر فرو می‌روم. در سکوتی سنگین، به فکر فرو می‌روم‌. مدتی‌ست که در سایت‌های مختلف، به خواندن نامه‌های خودکشی این آدم‌ها مشغولم‌. در ادامه، منتخبی از چند نامه‌‌ی خودکشی را با شما به اشتراک می‌گذارم؛ شاید چکیده‌ی یک عمر زندگی یک آدم؛ شاید کمی نزدیک شدن به اندوه.



 ترجیح می‌دهم مثل یک انسان آزاد بمیرم، تا این‌که مثل یک برده در قفس‌، به زندگی کردن ادامه دهم. (نامه‌ی خودکشی نیکولاس سباستین چمفورت، نویسنده‌ی فرانسوی)


  اندوه تا ابد ادامه خواهد داشت. (نامه‌ی خودکشی ونسان ون‌گوک)


سیمای آرام و دلنشین رودخانه، از من طلب بوسه‌ای کرد. (نامه‌ی خودکشی لنگستون هیوز)


آن‌گاه که دیگر من از دنیا رفته‌ام، ماه زیبای آوریل موهای خیس از باران‌اش را پریشان می‌کند و تو دل‌شکسته بر روی پیکر بی‌جان من خم می‌شوی. و من اهمیتی نمی‌دهم. چرا که می‌خواهم در آرامش به‌سر برم. به‌سان درختان سرسبز، هنگامی که قطرات باران شاخه‌های نازک‌شان را خم می‌کند. و من ساکت‌تر و سنگ‌دل‌تر از اکنونِ تو خواهم بود. (نامه‌ی خودکشی سارا تیسدِیل؛ شاعر آمریکایی)


دنیای عزیز، دارم می‌روم چون خسته شده‌ام. گمان کنم به اندازه کافی عمر کرده‌ام. تو را با نگرانی‌هایت در این فاضلاب شیرین تنها می‌گذارم. خوش بگذرد.(نامه‌ی خودکشی جرج سندرز؛ بازیگر برنده‌ی جایزه‌ی اسکار)


اکنون می‌خواهم کمی بیشتر بخوابم. نام آن را ابدیت بگذارید. (نامه‌ی خودکشی جرزی کوزینسکی نویسنده‌ی لهستانی-آمریکایی)


واقعاً به من خوش گذشت. خداحافظ و متشکرم! (بخشی از نامه‌ی خودکشی رومن گاری)


من دارم وارد بزرگ‌ترین ماجرای زندگی‌ام می‌شوم. (یادداشت خودکشی کلارا بلندیک، بازیگر آمریکایی فیلم جادوگر شهر اُز)


طاقتِ جنونِ دیگری را ندارم. (قسمتی از نامه‌ی خودکشی ویرجینیا وولف)


مهدیار دلکش


مهدیار دلکش


همه‌چیز از نوری شروع شد

که روی موهای روشنت نشسته بود

گندمزار آتش گرفت

کلاغ‌ها نمی‌دانستند خبر را به کجا ببرند

مترسک‌ها سربرگردانده بودند

تا فاصله‌شان با مرگ را بسنجند


عزیزم

تو این درخت را می‌بینی

نه جنگلی را که به سبز معنا داده بود

نه پرنده‌هایی را که کوچ کردند


تبرت را بیاور

روی لب‌هایم بگذار

باز هم تکرار کن

بیشتر

بیشتر

بگذار رگ‌هایم بیدار شوند

درخت خشکیده مدارا نمی‌خواهد

یا جان‌پناهِ پرندگان خواهم شد

یا دفتری پر از شعرهای عاشقانه


گندم جان

من نخواهم مرد

چون نور را روی موهای روشنت می‌بینم

چون می‌دانم دیوانگی چیست

در قبرستان اگر

کسی از پشت، چشم‌هایت را گرفت

بی‌درنگ نام کوچکم را صدا بزن

من آن‌قدر دیوانه‌ام

که کلاغ‌ها نمی‌دانند

خبر مرگم را برای چه‌کسی ببرند؟

که هنگام مرگ

لبخند خواهم زد


گند‌مزار من!

آتشت را به من برسان

با تو من

یک جنگل هیزمم

با تو من

چقدر مردن را دوست دارم




یک. نازی وقتها گذشت و ما نگاه کردیم و از جنس تنهایی شدیم. درخت را که بلد شدیم، حرف از یادمان رفت. خرد، چند قدم بالاتر از لال‌شدن است. از خرد دست بشوییم و حرف بزنیم. از لیوان آب، از جنگ ویتنام، از کوچه‌های لندن ... وقتی با تو گفت‌وگو دارم، کودکیِ اشیاء به من برمی‌گردد. دنیا ساده می‌شود و حزن سادگی مرا تا شیطنت، تا طنز بالا می‌برد. آن‌وقت دلم می‌خواهد منطق خودم را با تمام صبحانه‌های خوب قاطی کنم؛ دلم می‌خواهد درها را روی زمین بخوابانم چون از ایستادن خسته شده‌اند. (سهراب سپهری - هنوز در سفرم)


دو. به صدای قلب مادرتان گوش بدهید.


مهدیار دلکش