مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

ای دوست! شکر بهتر یا آن‌که شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آن‌که قمر سازد؟


برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانه‌ی ما


پرنده‌ها و کودکان را به آدم‌ها ترجیح می‌دهم.


کسی در من مدام آوازهای غمگین می‌خواند.


جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش

آرشیو

۷ مطلب با موضوع «دینی» ثبت شده است



   هضم بعضی از کارای آدما برام سخت‌ه. یکیش همین که میرن سر قبر یه آدمی (هرچقدر هم خوب و محترم) و از اون می‌خوان که مشکلات‌شون حل بشه. جسم اون آدم که پودر شده تا الان؛ اگر هم روحی باشه، محدود به اون مکان نیست. و خب اصلاً روح یک مرده، چه ارتباطی با مشکلات ما داره؟ خود خدا (به فرض وجود) شاهد و بیننده‌ی هزاران شر و مشکل روی کره‌ی زمین‌ه؛ بدون اون‌که دخالتی کنه؛ کودکی که بی‌گناهه و سرطان داره؛ کودکی که توی جنگ‌ه؛ کودکی که غذا برای خوردن نداره و ...

   نکته‌ی دیگه‌ای که درکش نمی‌کنم، تمام اتفاقاتی‌ه که بر اساس تقویم رخ میدن؛ از تولد و مرگ و شادی و عزاداری .. من نمی‌فهمم چرا آدما نگاه‌شون به تقویم‌ه که مثلا امروز حال‌شون باید چطور باشه؟ هزارسال پیش یه آدمی فوت کرده؛ خب روحش شاد باشه .. چه ربطی به الانِ من و شما داره که عزاداری کنیم؟ اگر هم می‌خوایم زنده بمونه، می‌تونیم از کاراش و حرفاش بگیم؛ اونم نه در یه روز خاص؛ اونم نه با عزاداری.

   این همه انفعال و معطل گذشته موندن (دین و سنت و تقویم) ما رو متوقف و مقلد و مرده نگه می‌داره. میفتیم توی یه سیکلی که بیرون‌اومدن ازش دشوار میشه. سیکلی که پر از باید و نبایده و قفس میشه برای پرواز و زمان حال. با قطب‌نمای درون باید حرکت کرد؛ با حضور قلب و عشقی به وسعت کائنات.



مهدیار دلکش

   

   رُّسُلًا مُّبَشِّرِینَ و َمُنذِرِینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ کَانَ اللّهُ عَزِیزًا حَکِیمًا (نسا ۱۶۵)

   پیامبرانى که بشارتگر و هشداردهنده بودند تا براى مردم پس از پیامبران در مقابل خدا حجتى نباشد و خدا توانا و حکیم است.


   می‌خواهم در مورد «للناس علی‌الله حجه» حرف بزنم؛ این‌که از نظر قرآن، تحت شرایطی، مردم علیه خدا هم می‌توانند اقامه‌ی دلیل و حجت کنند و او را مورد مواخذه قرار دهند. در قرآن، «حق» پرسش‌گری و مواخذه از خدا، برای مردم موجود و ممکن و محفوظ است و خدا برای حق آفریده‌هایش، چاره‌ای اندیشیده است و پیامبرانی را فرستاده و بعد از آن‌ها تکلیفی خواسته است.

   دینی که اکنون برای ما می‌گویند، دینی‌ست سراسر تکلیف و باید و نباید؛ بی‌آن‌که حقی برای مسلمانان قائل باشند. مسلمانان باید تک‌تک دستورات را انجام دهند و چیزی نخواهند. باید زکات و خمس بدهند و کاری با ادامه‌ی ماجرا نداشته باشند. حتی در سیاست هم همین سیستم پیاده می‌شود ..

   فارغ از این آیه و تفاسیرش هم ما باید بدانیم که هرجا که حقی باشد، تکلیفی هم خواهد بود. اگر احترام به والدین و تکریم آن‌ها تکلیف فرزندان است؛ ایجاد شرایط مناسب برای رشد هم حق فرزندان در برابر والدین است.

اگر خوب درس‌خواندن، تکلیف دانشجو است، تدریس خوب و برخورد مناسب استاد هم حق دانشجو است.

اگر دادن مالیات، تکلیف شهروندان است، آزادی و انواع خدمات رفاهی هم از حقوق اوست و باید آن‌ها را از حکومتش بخواهد.

   عزیزی می‌گفت که برای شهروندان کشورهای جهان سومی، باید از حقوق گفت و آن‌ها را با حقوقشان آشنا کرد و در کشورهای پیشرفته باید از تکالیف برای مردم گفت. و چه درست هم می‌گفت.

وقتی که ما حتی در برابر خدا هم حق داریم، آیا در برابر بندگانش نداریم؟

   چه زیادند آدم‌ها و مسئولینی که خود را در برابر هیچ‌چیز و هیچ‌کسی پاسخگو نمی‌دانند و اگر قدرتی داشته باشند، زیردستان‌شان را فاقد حقوق می‌دانند و تا می‌توانند بر گردن آن‌ها تکلیف سوار می‌کنند. آدم‌هایی که بنابر صلاح‌دیدشان رفتار می‌کنند و خود را بالاتر از خدا و نقد می‌دانند؛ آدم‌هایی که هر روز می‌بینیم‌شان؛ آدم‌هایی که انگار روز‌به‌روز بیشتر می‌شوند.


مهدیار دلکش


   ۹۳ برای من سال نسبتا پرتناقضی بود؛ چون هدف گذاری اشتباهی کرده بودم. قصد داشتم که ساحت های وجودی ام را از تناقض دربیاورم. در حالی که هنوز بر آن ها مسلط نبودم و هنوز خودم را آن طور که باید، نمی شناختم. یک سال را از دست دادم. اما باز شادم که به اشتباهم پی بردم. سال ۹۴ را باید به خودشناسی بگذرانم. هنوز خودم را نشناخته ام؛ هنوز به همه ی خودم آگاه نیستم. خودشناسی، صفت های دوست داشتنی عاریتی را بدل به جزیی از انسان می کند. و تو دیگر نیازی به نمایاندن چیزی نداری، بلکه آن چیز، تویی و در توست.
   کریشنا مورتی، در کتاب اولین و آخرین رهایی اش می گوید که برای شدن، ابتدا باید بر آن چه که هست، تسلط یافت؛ بدون ذهنی گری و پیش فرض؛ با ذهنی خالی و هشیار و آماده ی دریافت؛ بدون گذشته و آینده. هر تلاشی برای شدن، بدون شرایط بالا، محکوم به شکست و تشویش و ناراحتی و غم است.
   ما باید با از بین بردن ذره ذره ی تاریکی، به نور برسیم و نور بشویم. در تاریکی نشستن و خواستن نور، ثمری ندارد. ما باید خود را بشناسیم و اگر توانستیم بدون برچسب و چهارچوب و دین و آیین (و هر گونه محدودکننده و قفسی)، خود را دریابیم، خدا را نیز خواهیم یافت و فریاد انالحق سر خواهیم داد. آن وقت دیگر فاصله ای بین ما و خدا نخواهد بود. آن وقت دیگر نیازی به دعا و مناجات نیست. چون خدا در ماست و ماست. دعا برای زمانی ست که فاصله باشد، و من و تویی.
   چگونه می شود یک ناشناخته را شناخت؟ چیزی که به آن می گوییم لیس کمثله شی ؟ هر تعریفی که از این ناشناخته بشود، صرفا تعریفی ست که آن شخص براساس ذهنیت خود و محیط و شرایط زندگی خود به آن رسیده است. شبیه همان داستان مولانا و فیلی ست که در تاریکی بود و هر کسی به یک اندام او دست می کشید و تعریفی از آن می کرد. اما آن فقط اندامی از اندام های آن فیل بود و نه همه ی آن؛ و همه در حالی که درست می گفتند، همه ی حقیقت را نمی دانستند و نمی توانستند که بدانند.
   تصور ما از خدا نیز همین گونه است. هر کسی تعریف و تصوری از خدا دارد؛ اما چون خدا ناشناخته ست و ما در تاریکی هستیم، نمی توانیم تمام حقیقت را ببینیم؛ و تعریفی ناقص داریم. باید از چهارچوب ها و محدودکننده ها و تعاریف مشخص و آن چه که از گذشته و توسط دیگران به ما رسیده است، خود را خالی کنیم تا نور شویم و بینا؛ و خود و دنیا را از تاریکی نجات دهیم.


+ به همه ی دوستان، اکیدا پیشنهاد می کنم که کتاب اولین و آخرین رهایی از جیدو کریشنا مورتی (انتشارات مجید) را مطالعه کنند. واقعا کتاب تحول آفرین و مفیدی ست.

مهدیار دلکش


   هیچ وقت نتوانسته ام آدم هایی را که به کائنات، به چشم یک موضوع حل شده نگاه می کنند، درک کنم. آدم هایی که سال ها زندگی می کنند، بی آن که برایشان سوالاتی راجع به آمدن، زیستن، رفتن، خدا و ... پیش بیاید. و به نوشته های کتاب درسی یا عقاید پدر و مادرشان اکتفا می کنند. و خیال می کنند که جز آن نیست و نمی تواند هم باشد. تعدادشان هم کم نیست و محدود به طیف فکری خاصی هم نیست. بسیار دیده ام آدم هایی را که به لحاظ عملی، طوری زندگی می کنند که انگار خدایی نیست ولی در پس ذهنشان همان حرف های کتاب درسی است. از همان هایی می گویم که روزهای محرم و شب های قدر، ناگهان دچار تحول و دوگانگی می شوند.
   آدم ها دنبال آرامش اند و نه دنبال حقیقت. و راسل چه خوب گفته است که هیچ چیزی مثل نادانی، امنیت و آرامش نمی دهد. اکثر آدم ها تفکری را انتخاب می کنند که به آن ها آرامش بدهد. بسیار توجیه می کنند و به چیزهایی معتقدند و عمل می کنند که مشابه همان ها در مسلک و آیین دیگری، برایشان خنده دار و ناپذیرفتنی ست.
   تفکرات زیادی انتزاعی را دوست ندارم. خیلی کم اند موضوعاتی که فراعقلی باشند. در برابر خیلی از موضوعات باید چرا آورد و به چالششان کشید. مخصوصا آن هایی را که از شدت قابل دفاع نبودن برچسب "مقدس" خورده اند.
   موضوع دیگر این است که چرا ما از دردها ناله می کنیم ؟ چرا فکر می کنیم که آمده ایم تا لذت ببریم ؟ پیامبر در قرآن گفته که اولا انسان، ضعیف و دوما در رنج آفریده شده است. خیلی از بزرگان و فیلسوفان هم همین نظر را دارند. با آگاهی و درنظر گرفتن این پیش فرض، حالا این ما هستیم که باید بهترین استراتژی را در برابر زندگی اتخاذ کنیم. متداول ترین روش این است که منفعلانه و ضعیفانه بنشینیم تا دردها و شادی ها بیایند و خودشان هم بروند؛ بی آن که در آن ها عمیق شویم. اما دو روش دیگر این است که یا شاد باشیم و تا می توانیم به دردها کم محلی کنیم یا این که دردها را تک تک تجربه کنیم تا در برابر آن ها واکسینه شویم و دیگر هیچ دردی نتواند روی ما اثر بگذارد و بعد به یک شادی عارفانه و مولاناوار برسیم. البته که من راه دوم و سخت تر را ترجیح می دهم.

مهدیار دلکش


   من آن بت پرست های پیش از پیامبران را ترجیح می دهم. همان ها را که جاهلی می گوییم. لااقل آن قدر بزرگ فکر می کردند که انسان ها را شایسته ی پرستش نمی دانستند و یک "دیگری" را می آفریدند تا نشانه و نمادی از آن خدای بزرگشان باشد.
   بت پرست های مدرن اما به "آدم" رضایت داده اند. بت های خود را می پرستند و بت های دیگران را فرو می کوبند. سلسله ی پهلوی از این طرف؛ پیشوایان دین از آن طرف. شجریان از این طرف؛ شاهین نجفی از آن طرف. خاتمی و میرحسین از این طرف؛ رهبر ایران از آن طرف. شاملو از این طرف؛ علیرضا آذر و کامران رسول زاده آن طرف. ایکس این طرف؛ ایگرگ آن طرف. و آخر هم ندارد سر این رشته ی دراز.
   آدم را چه شده است که عقلش را به خاطر آدم دیگری که حتما کامل نیست و بعضا عیب و خطاهای واضحی هم دارد، تعطیل می کند و او را در مسند خدایی می نشاند ؟ و وای بر حال آن بت. که آسیبی که او می بیند بسیار بیشتر از بت پرستان است. ای بسا که این پرستیدن ها، آن ها را به این توهم رسانده که بت اند و بی عیب و خدا و هر کاری که می خواهند می توانند بکنند و دیگران هم حق ندارند که دم بزنند و حق، فقط در جیب آن هاست.
   ابراهیم شویم. بت هایمان را بشکنیم. دوست داشته باشیم دوست داشتنی هایمان را. و عیب هایشان را هم ببینیم. و بگوییم.

مهدیار دلکش


   خب. بنا دارم هر روز دوازده تا از حکمتای نهج البلاغه رو بخونم. و بهترین هاش رو بذارم توی این پست. روزی سه یا چاهارتا حکمت. آدرس سایت رو می ذارم تا شما هم اگه دوس داشتین، همراهی کنین.                                                      
      360 حکمت نهج البلاغه   حکمت های روز هشتم (از حکمت هشتاد و پنج تا حکمت نود و شش)

حکمت هشتاد و پنج. کسی که از گفتن "نمی دانم" روی گردان است، به هلاکت و نابودی می رسد.

حکمت نود. فقیه کامل کسی ست که مردم را از آمرزش خدا مایوس، و از مهربانی او ناامید نکند. و از عذاب ناگهانی خدا ایمن نسازد. حکمت نود و یک. دل ها مانند بدن ها افسرده می شوند. پس برای شادابی دل ها، سخنان زیبای حکمت آمیز را بجویید. حکمت نود و دو. بی ارزش ترین دانش، دانشی ست که بر سر زبان ست. و برترین علم، علمی ست که در اعضا و جوارح آشکار است.

مهدیار دلکش


   انگار برگی، زیر نور آفتاب، رگبرگ هایش را دیده باشد؛ برای اولین بار. به خودم پی برده ام. روی خودم مکث کرده ام. با خودم دوست شده ام و از او عذرخواهی کرده ام بابت سال هایی که صبورانه کنارم زندگی کرده و حرفی نزده است.
   ابراهیم شده ام. به هر که نوری می تاباند، می گویم: من غروب کنندگان را دوست ندارم. فلانی جان! از تو ممنونم که زیبایی. اما به من بگو که زیبایی ات تا کی ادامه دارد ؟ دیدی فلانی جان ؟ نور بعدی لطفا !
   سخت است در برابر چشم بت پرستان، بت هایشان را بشکنی. اما باید بشکنیم. و از چیزی نترسیم. دنیا را دوباره تعریف کنیم؛ با واژه های خودمان. و مواظب باشیم که بت جدیدی نسازیم. در دنیایی که ظاهر مهم تر است، از ظاهری که می توانیم داشته باشیم، یک پله پایین تر را نشان دهیم. بگذاریم ظاهرپرستان، به ظاهرهای دیگر مشغول باشند و ما به درونمان. ریشه هامان را دریابیم و راه خودمان را برویم.
   آن چه می ماند چیست ؟ آن که می ماند ؟ مروارید چیست ؟ نکند صدف، ما را به خود مشغول کند ؟ راه کدام ست ؟ چرا چاه ها طرفداران بیشتری دارند ؟ چرا می ایستیم ؟ انتهای جاده، شاید منظره ای زیبا انتظارمان را می کشد؛ منظره ای که کسی سختی راه را برای دیدنش به جان نخریده است. اگر هم همسفری را انتخاب کردیم، کسی باشد که دغدغه ی مناظر انتهای جاده را داشته باشد. خسته نشود. سرعتمان را کم نکند. اما تنهایی چیز دیگری ست.
   باید با زندگی مواجه شد. شبیه یک اتفاق هیجان انگیز. باید مماس شد. باید تن داد. باید شکر شد. در آب حل شد. آن وقت دیگر نه تو شکر خواهی بود و نه آب، آب. هر دو، دیگری می شوید. یکی می شوید. و این "شدن" دریچه های تازه ای را رو به ما می گشاید. آن وقت تا زندگی هست، تو نیز خواهی بود.
   انگار رنگ تازه ای به رنگ ها اضافه شود. هیچ دو آدمی شبیه یکدیگر نیستند. انگار هر آدمی، یک رنگ جدید به دنیا اضافه کند. بعد از آن اتفاق ِ"شدن"، یک رنگ جدید به دنیا اضافه می شود. گوشت را بیاور جلو .. بهشت هم همین "شدن"ست. همین درک ست. ریشه هایت را که دریابی، تو بهشت خواهی شد و مرگ دیگری در کار نخواهد بود. بهشت حوری دار و رود عسل و شیر، برای به راه کشاندن اعراب بیابانی بوده است. بهشت من و تو اما جایی ست پر از انسان هایی که "شده"اند. آدم هایی که ریشه هاشان را دریافته اند.

مهدیار دلکش