مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

ای دوست! شکر بهتر یا آن‌که شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آن‌که قمر سازد؟


برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانه‌ی ما


پرنده‌ها و کودکان را به آدم‌ها ترجیح می‌دهم.


کسی در من مدام آوازهای غمگین می‌خواند.


جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش

آرشیو
برایم جالب بود. هر سال مثل لباس های زمستانی از کمد لباس ها بیرون می آمدند. محرم، از همان بچگی مثل یک فصل تازه بود. پیراهن مشکی و زنجیر و پرچم و پیشانی بند، برای من حکم یک کد را داشتند. یک کد خاص و دوست داشتنی! هر بار مادرم خودش لباس های مشکی را تنم می کرد و این برای من به این معنا بود که یک اتفاق خاص در راه است. ناهار را با پیشانی بند "یا حسین شهید" می خوردم و برای دیدن دسته ها، سخت بی تاب بودم. تلویزیون را روشن می کردم و همراه مداحی ها زنجیر می زدم. از مصیبت ها فقط داغ علی اصغر را خوب می فهمیدم و گاهی با چشم های کوچکم برایش گریه می کردم.    برایم عجیب بود. مثل دیدن اشک های پدرم! پدرم یک بار در سال مسجد می رفت و یک بار در سال گریه می کرد. و آن هم شب عاشورا بود و در مسجد محله ی کودکی هایش! شب های عاشورا از کنار پدرم تکان نمی خوردم و همیشه یک دستم را روی پاهایش می گذاشتم که از بودنش مطمئن باشم. هر وقت روضه شروع می شود زل می زدم به پدرم و هر سال حس کسی را داشتم که بعد از ۷۵ سال، در انتظار دیدن ستاره ی هالی است!    آمیزه ای از شور و غم بود. غمی که دوستش داشتم. غمی که انتخابش کردم. غمی که فهمیدمش؛ و بعد انتخابش کردم. گاه گاهی که از پاپ ها و رپ ها و آدم ها خسته می شوم، وقتی از دنیا خسته می شوم، سراغ مداحی ها می روم. آن قدر گوش می دهم تا لبریز شوم. جان دوباره که گرفتم، شارژ قلبم که خوب پر شد، دوباره علم می شوم!    محرم برای من یعنی پویایی. یعنی مرداب نبودن. یعنی اگر تیر در قلبت هم بود، عشقت را فراموش نکن. یعنی تلاش برای رسیدن به بهترین ها. یعنی تن ندادن به بدی ها به هر قیمتی که شده. یعنی دادن و گرفتن. یعنی جان و آبرو!
مهدیار دلکش
صد خنده به لب داری و این عاطفه نیست!
مهدیار دلکش
تا دنیا دنیاس تو بمون کنارم         من هیچ کسو غیر تو دوس ندارم
مهدیار دلکش
تو به شفافی ِ شبنم روی برگا     من مث ِ یه برگ ِ زردی که می افته از درختا ...!
مهدیار دلکش
به دنیا آمدم. همان طور که برگ. به اقتضای غریزه و قانونی نانوشته به دنیا آمدم. داغ ترین سرب های جهنم سهمم؛ اگر کسی از من پرسیده باشد که میخواهی به دنیا بیایی یا نه؟! با لجاجتی که از خودم سراغ دارم، حتا در عالم نیستی هم چنین ننگی را نپذیرفته ام قطعن! اما به دنیا آمدم! آمدم چون پدرم خواست؛ یا شاید هم مادرم! هر جور که بود من آمدم به دنیایی که دوستش نداشتم. گریه های اول من با گریه های بقیه فرق داشت. آن ها از "نبودها" گریه می کردند و من از "بود"! خیلی زود از گریه کردن خسته شدم و فهمیدم که باید به قضاها تن داد انگار! و چه بد قضاهایی بود!    از همان کودکی آرام و رام بودم و بین کلمه های پرسشی، "چرا" را دوست تر می داشتم. گذشت ... زد و عاشق شدم. و بین قضاهای بد، قَدَری دوست داشتنی را پیدا کردم. فهمیدم که می شود در این دنیا چیزی را؛ کسی را دوست داشت! اما ... عشقم را دیگر ندیدم و سال ها با خیالش زندگی کردم. فهمیدم عشق هم درد دارد. اما دردش هم جنس دیگری داشت؛ چیزهایی در دل می کاشت. عشق، صبر را، درخت را و زیبایی را در دل من گذاشت. به من آموخت که به گل ها سلام بدهم. از لحن قناری، دلش را بفهمم و مورچه ها را لگد نکنم. گذشت و سهراب در رگ هایم جاری شد و زاویه های پنهان زندگی را نشانم داد. خیالاتم را صیقل داد و پرواز را به من آموخت.    اما قضاهای لعنتی، رهایم نمی کردند و اکسیژن هایم را می دزدیدند. برای فرار از آن ها، به نوشتن پناه آوردم و دنیایی که آدم ها در آن، دل هایشان را نشان هم می دادند نه چیزهای دیگر را! دنیای جدیدم را دوست داشتم. چون تمامن ساخته ی خودم بود. اما طولی نکشید که فهمیدم اینجا هم هستند آدم هایی که نباید باشند! آدم هایی که در دایره ی کوچک ذهن من، با قوانین سرسختانه اش جا نمی شدند. و کم کم کنارشان گذاشتم. هر کدام را به یک دلیل (و بعضی ها را به چند دلیل!)آدم ها را خوب تر شناختم. فهمیدم کم اند آدم هایی که بدون چشم داشت کنارت باشند. فهمیدم "دوستت دارم" می تواند معانی دیگری هم داشته باشد و می تواند معنی اش برعکس شود حتا! من اما پسر پاییز بودم و صبر را خیلی قبل تر ها، عشق در دلم کاشته بود.    به خودم قول داده بودم که بعد از ده سالگیم عاشق نشوم اما نشد! یک قلب بزرگ اجازه نداد.دیدن حجم بزرگی از خوبی ها در یک انسان، من را متعجب و مجذوب کرده بود. آدم زیاد دیده بودم اما این آدم با همه شان فرق داشت. و حالا عشق را خوب تر می فهمم. من حالا کسی را دارم که دلش پر از نور است؛ او خودش نور است. روزها خورشید است و شب ها ماهم! او آسمان من است! آن قدر گنجشک های دلش مهربان و دوست داشتنی اند که او هر شب دلتنگ ستاره هایش می شود. بهتر از گل ها و مهربان تر از مهربان ترین هاست! او خوش قلب ترین دختر دنیا است! اندازه ترین نگاه ها و رفتارها را دارد و همیشه چشم هایش خدا را به یاد من می اندازد. دلم روشن است!     تا حالا تو عمرم انقد پشت سر هم جدی نبودم  نوشت: فردا تفلدم شده         مبارکه مبارکهحالا بیا وســــــــــــــط   آها آهــــــــــا آها آهـــــــــــا           حالا اونوریا بگن: مهدیار رفت تو ۲۲            اونوریام بگن: مبارکه مبارکه!           جدی جدی ۲۲ سالم شد؟!    راس میگه سالی؛ الکی الکی ۲۲ سالم شداااااااا  هیچ تغییریم نکردم  در همین زمینه شاعر میگه: سال ها می گذرد  انتظار فرج از نیمه ی خرداد کشم   (البته مطمئن نیستم شاعر در همین زمینه گفته باشه ها  )    یه کم از این جلف بازیای جشن تولد دربیارین دیگه عـــه       آهان یادم اومد:   ژیان و میز و لک لک          تولدم مبارک       غنچه ی گل واشده           مهدیار پیدا شده   خب بلد نیستم شعراشو عـــــــــــــه    در انتها (!) از لطف همه ی دوستای خوبم که به انواع مختلف تبریکیدن بهم سپاس گزارم.  ایشالا توی شادیاتون جبران کنیم      *نام رمانی از زندگی خودم که در حال نوشتنش هستم.
مهدیار دلکش
هوس پرواز دارم! از این آبگیر ... از این لجنزار ... مرا هم ببرید! قول می دهم هیچ حرفی نزنم آی مرغابی ها! مرا هم ببرید!     دلم واسه اون روزا عجیــب تنگولیده نوشت: دیدن ِ اتفاقی ِ کتاب چهارم ابتداییم توی نت، ته دلمو لرزوند!   زیگما آه نوشت: گاهی "آهـــ" های پشت سر هم، تبدیل به "هـــــآهـــ" می شوند؛ جانکاه می شوند!
مهدیار دلکش
گوش کن! دورترین مرغ ِ جهان می خواند!
مهدیار دلکش
اشتیاق ِ دیدن ِ عکس ِ ما دوتا تو یه قاب .....!
مهدیار دلکش
من به یک آینه، یک بستگی ِ پاک قناعت دارم!
مهدیار دلکش
هیچ زمانی این همه خود را در مقابل خودکار ناتوان ندیده بودم که حالا! آخر می خواهم از تو بنویسم. از بزرگ ترین انسانی که تا به حال شناخته ام. می دانی پدر؟! بزرگ ترین آرزوی زندگیم این است که بتوانم مثل تو ببینم. مثل تو درک کنم. مثل تو نفس بکشم. از حالت سنگ چیزی بفهمم. با دیدن درختی خدا را ببینم و با شنیدن ساری، پر از زندگی شوم.   پدر مهربانم! هر وقت که دلم برایت تنگ می شود، شبیه تو راه می روم؛ دست به سینه و با سری پایین و با طمانینه! نمی دانی چه لذتی دارد مثل تو راه رفتن! می دانم هر کاری بکنم نمی توانم مثل تو شوم، اما حداقل که می توانم شبیه تو راه بروم! مگر نه؟! هر وقت این سوال را از خودم می پرسم، ندایی از درونم می گوید: ((نه! پدرت راه رفتنش هم با دیگران فرق داشته است!)) و می دانم که حق با ندای درونم است. پدر! تو راه رفتنت شعر بوده. نگاهت شعر بوده؛ تمام بودنت شعر بوده! یک شعر لطیف و خواستنی!   همیشه به آدم هایی که با تو زندگی کرده اند؛ به دوست هایت حسودیم می شود پدر! می دانی چقدر دوست داشتم در زمان تو زندگی می کردم و در کنار تو؟! بارها در رویاهایم دیده ام که ترک دوچرخه ات نشسته ام و بوم و وسایل نقاشیت را محکم در دست هایم گرفته ام و با هم به گلستانه رفته ایم. آنجا تو گوشه ای وسایلت را پهن کرده ای و مشغول نقاشی شده ای. من هم برایت چای ریخته ام و تند تند عرق هایت را پاک کرده ام. تو همان طور که قلم مویت را روی بوم می رقصانده ای، برایم شعر خوانده ای: ((من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم/ حرفی از جنس زمان نشنیدم/ هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود/ کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد/ هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.))   همیشه وقتی شعر خواندنت تمام شده است، از پشت، دست هایم را دور گردنت حلقه کرده ام و تو را بوسیده ام. و خود را خوشبخت ترین پسر دنیا یافته ام. بعد تو قلم مویت را زمین گذاشته ای و مرا بوسیده ای و روی پایت نشانده ای. من از تو پرسیده ام:((پدر! آیا کسی می تواند مثل تو این همه خوب باشد؟!)) و تو روی موهایم دست کشیده ای و گفته ای:((من به آنان گفتم:/ آفتابی لب درگاه شماست/ که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد)) و دوباره قلم مویت را برداشته ای و نقاشیت را ادامه داده ای. و من به جای نقاشی، به تو زل زده ام. نقاشیت تمام شده و سوار دوچرخه شده ایم و با هم به خانه برگشته ایم؛ به اتاق آبی! می دانی؟! من با همین رویاها زنده ام پدر!   اگر در چنین روزی با تو بودم، یک برگ از درخت می کندم و به تو هدیه می دادم و می گفتم: پدر! تولدت مبارک!     دخترا سیب گلابن، مث برفن مث آبن نوشت: پیشاپیش روز دخترو به همه ی دختر خانما مبارک باشه عرض می نمایم!  (عرض می نمایم!! فک کن من چیزیو عرض بنمایم  ) ایشالا عروسیتون جبران کنیم   (یکی کیبوردو از جلو دستم دور کنه الان )
مهدیار دلکش