مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

ای دوست! شکر بهتر یا آن‌که شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آن‌که قمر سازد؟


برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانه‌ی ما


پرنده‌ها و کودکان را به آدم‌ها ترجیح می‌دهم.


کسی در من مدام آوازهای غمگین می‌خواند.


جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش

آرشیو
منو تنها ... منو عاشق ... منو خوب ِ من صدا کن!
مهدیار دلکش
دشت ساکت است. گاه گاهی صدای گوسفندی چرت آسمان را پاره می کند. گوسفندان شکر می کنند. سگ گله کنار من است. از من مراقبت می کند!    از این بالا جنگل زیباتر است. همه چیز از بالا زیباتر است. خسته ام. خستگی دیروز هنوز در تنم مانده. دیروز مزرعه را تنهایی وجین کردم. دیگر حتا نی زدن هم آرامم نمی کند. باید بخوانم. "جان مریم" شاید آرامم کند. اما نه! مزاحم نماز گوسفندان نمی شوم.    دلم می خواهد دست یکی از آدم هایی را که برای تفریح به جنگل آمده اند را بگیرم و بیاورم اینجا کنار خودم بنشانم. و به او نشان بدهم که این دو گوسفند سفید چقدر بیشتر از آدم ها عشق را می فهمند. و چقدر نگاه هایشان عمیق تر است ...! کمی که فکر می کنم دیگر دلم چنین کاری را نمی خواهد. نشان دادن نمی خواهد. خسته شده است از "دیوانه" شنیدن ها. دلم تنهایی می خواهد.    وقتی نسیم می وزد گوسفندان لذت می برند و با صدای بلندتری خدا را شکر می کنند. این را دیروز فهمیدم. آن قدری که از گوسفندان آموخته ام از انسان ها یاد نگرفته ام! گوسفندان بیشتر خوبند. هر وقت می بینند حالم خوب نیست و در خود فرو رفته ام صداهایشان متفاوت می شود. دیگر شیطنت نمی کنند. آرام تر می شوند.    هوا رو به تاریکی می رود. خورشید بغض کرده و آرام آرام می رود. آسمان از آدم ها ناراحت است. صورتش قرمز شده است. می خواهد ببارد انگار! باید بروم. سگ گله کنار من خوابش برده است. آرام بیدارش می کنم و همگی به مزرعه می رویم. از روی تپه روستا پیداست و خانه ی من که همیشه چراغ هایش روشن است.
مهدیار دلکش
دعا کردم تورو بازم ... با چشمی که نخوابیده ...!
مهدیار دلکش
ما پیامبران دردیم که معجزه ی ما زنده ماندن ماست. هر نگاهمان آیه ای ست از کتاب آسمانی دلمان. هر پرتوی نگاهمان رنجی ست که دیده ایم یا بر شانه های نحیف خود کشیده ایم. هیچ پرتویی جای هیچ پرتویی را نخواهد گرفت ما محکوم به پیامبری هستیم                        + ....              + کامنتدونی بازه.              + مهدیار نازه.
مهدیار دلکش
آنم که از سنگ، آیینه سازم ...!
مهدیار دلکش
در برگ ریز خزان -درین ماتم فصل- دیگر شرشر ِ ناودان هم بهانه به دستم نمی دهد با تنهایی تنها شده ام و با غم ها دوست حسرت تمام ِ من شده است خدای من اوست!              تولدش شده نوشت: امروز تولد زیتاس! مبارکت باشه خانم شاعر!           بعدن نوشت: شنبه ۲۰ فروردین تولد یکی از بهترین آدمای دنیاس! مجتبای عزیز تولدت مبارک!
مهدیار دلکش
تو ماندگاری در دلم؛ می دانمت می دانمت!
مهدیار دلکش
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال!
مهدیار دلکش
غلطه که بعضیا مرگو سیاه می دونن؛ نیس! مرگ برای من سفیده! سفید ِ سفید نه! سفید ِ استخونیه! شاید بپرسی چرا سفید ِ سفید نیس؟ اگه بپرسی میگم به خاطر ترس از گناهام! ولی هر چی که هست مرگو سفید می بینم! سفید می دونم!    دوس دارم توی جنگل بمیرم. وقتی مه آلوده. وقتی نسیم می وزه. اگه یه تپه ی سرسبزم باشه خیلی خوبه. دوس دارم زیر لبم یکی از شعرای سهرابو زمزمه کنم. بعد وقتی به حس ِ سهراب موقع نوشتن شعر رسیدم، پاشم برم لب رود وضو بگیرم. یه کمم پاهامو بذارم توی آب تا مولکولای آبو خوب بفهمم. قشنگ سرد ِ سردم که شد، برم دو رکعت نماز ِ "خدا جون دوست دارم" بخونم. بعدشم دراز بکشم روی چمنا. نم نم بارون بگیره. بعد یه کبوتر سفید استخونی یواش یواش پر بزنه و اوج بگیره.    داشتم فوتبالیست ها نگاه می کردم. مامانم گفت زودتر مشقاتو تموم کن. شام خونه ی مامان بزرگیم. من نیم ساعت دیگه می خوام برم. بابام ۳ ساعت دیگه میاد. با من میای یا با بابات؟ کنترلو برداشتم و تلویزیونو خاموش کردم. مدادمو برداشتم و گفتم: با تو میام! گفت: پس زود باش!
مهدیار دلکش
تا این جهان برپا بود         این عشق ما بماند به جا
مهدیار دلکش