مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

آب، کم جو؛ تشنگی آور به‌دست

مثل باد

ای دوست! شکر بهتر یا آن‌که شکر سازد؟
خوبیِ قمر بهتر یا آن‌که قمر سازد؟


برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانه‌ی ما


پرنده‌ها و کودکان را به آدم‌ها ترجیح می‌دهم.


کسی در من مدام آوازهای غمگین می‌خواند.


جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش

آرشیو
ناله ها کردم در این کوه که فرهاد نکرد ...!
مهدیار دلکش
یه کاری کن که می تونی           یه خونه شو تو ویرونی
مهدیار دلکش
من از این دنیا چی می خوام؟ ... دو بال برای پرواز!
مهدیار دلکش
خوشحالند! گام های ذوق زده شان هماهنگ است. پسرک ـ که کمی قدش بلندتر است ـ دستش را دور گردن دختر انداخته است. از کوه پایین می آیند؛ من بالا می روم!    خودم را بیشتر دوست دارم وقتی ردپاهایم روی برف، بودنم را فریاد می زنند. خودم را بیشتر دوست دارم وقتی نور کم جان خورشید روی چشم هایم خیمه می زند. و وقتی دو عاشق را می بینم.    چشم هایشان خبر از عشق می دهد. عشقی صادق! کمی برف بر می دارم. می بوسم و پشت سرشان روی زمین می اندازم. در دلم برایشان دعا می کنم. بدرقه شان می کنم. برف آب خواهد شد.    کمی سکوت برف را تماشا می کنم و به ردپاهای جامانده بر رویش گوش می دهم. دو ردپای آشنا و یک ردپای غریب در میانشان ...! به فکر فرو می روم.    برف، پسرک غمگینی با موهای بلند است که ویولن می نوازد. برف عاشق است. شبیه من است. برف را می فهمم. عاشق باران است. برف معشوقه اش را خیلی خیلی کم می بیند. برف غم دارد. بغض دارد. آرام است ولی اگر به او خیره شوی، آشوبش را لمس خواهی کرد.    دلم آشوب است. به دو ساختمان کوچک عاشقی نگاه می کنم که برجی میانشان قد علم کرده است. آه می کشم. خورشید میان دو ابر است. و کم کم با آسمان خداحافظی می کند. خورشید آسمان را می بوسد و آسمان از خجالت ِ ابرها، گونه اش سرخ می شود!    غروب کوه دلم را می لرزاند. همان طور که آرام بر می گردم، با خودم فکر می کنم که اگر روزی معلم شدم و یکی از شاگردانم دو به علاوه ی یک را صفر نوشت، هیچ گاه از او غلط نگیرم!    دختر و پسری بالا می روند. خوشحالند! گام های ذوق زده شان هماهنگ است ...!       سعیمونو بکنیم نوشت: اگر هم آدم بدی هستیم، بد ِ خوب باشیم! نه بد ِ بد!
مهدیار دلکش
در دام توام بی زحمت دانه ی تو!
مهدیار دلکش
ساقی از این عالم  ِ واهی رهایم کن!
مهدیار دلکش
ترجیح دادم برم توی خیابونا قدم بزنم. محمد بهم زنگ زد که "مبارک باشه دکتر" گفتم چه رشته ای؟ گفت "دامپزشکی فردوسی" دیگه نفهمیدم چی گفت. قطع کردم. یادمه توی یه کوچه ی تاریک بودم. گریه کردم. دامپزشکیو دوس نداشتم. دامپزشکیو دوس ندارم ...    پنجم ابتدایی فهمیدم باید دکتر بشم. ولی دوس داشتم معلم بشم. اون موقع ها که کتاب تست کم بود، من ۵ تا کتاب تست داشتم. به لطف حمایتای همه جانبه ی پدر، نمونه دولتی قبول شدم! درس خون بودم. از همون روزا به شنیدن کلمه ی "دکتر" عادت کردم. بابام منو دکتر می خواست و توی این راه تلاشایی کرد که اگه توی زندگی خودش انجام داده بود، الان آدم دیگه ای بود! گذشت ...! سوم راهنمایی بابام نذاشت تیزهوشان امتحان بدم. چون مدرسه ی تیزهوشان شهرم رشته ی تجربی نداشت! و من دکتر نمی شدم. دبیرستانم نمونه دولتی قبول شدم. از کلمه ی "دکتر" بدم میومد. از دکتر رفتن. از دکترها و حتا عموی دکترم که عامل اصلی این وضعیت بود.    ادبیاتو دوس داشتم. شعرو دوس داشتم. و سهرابو. روحیه م به زیست و فیزیک و ریاضی نمی خورد. تعریفا و مسئله ها و نموداراشون روحمو زخمی می کردن. ولی باید طبق برنامه ی از پیش تعیین شده، زندگیم ادامه پیدا می کرد. و کرد ...! درسم افت کرد. درسامو دوس نداشتم. شب امتحانی شدم. بی خیال شدم. "همینه که هست" شدم. بد نبودم. بد شدم. به جای درس، شعر می خوندم. شبای امتحان می رفتم اتاق بالا و سهراب می خوندم. درس نمی خوندم.    مشهد دور بود. دور بودنو دوس داشتم. رفتنو دوس داشتم. ناشناخته هارو دوس داشتم. تجربه رو دوس داشتم. طبیعی بود که اولش سخت باشه. ولی سخت موند. یه سال و نیم گذشت ولی مشهد برام غریبه س هنوز! نمیشه دوسش داشت. نمیشه عادت کرد. هنوزم موقع راه رفتن توی خیابوناش، همون حس غریبگی روز اول بهم دست میده! اکسیژنای مشهد سنگینن. توی گلو می مونن. جمع میشن. بغض میشن. حالا تو هی به روی خودت نیار. بدتر میشن. باید بری حرم ...!    مجبوری. تو باید با آدمایی سر یه کلاس بشینی که شب خواب ۲ و ۳ فسفوگلیسرات می بینن. تورو که می بینن یاد آناتومی می افتن. اسب فرضت می کنن و تفاوتای گونه ای استخوناتو با گاو، توی ذهنشون مرور می کنن! مجبوری چند سال با آدمایی باشی که تورو نمی فهمن. مجبوری زندگی کنی. جبری که یا خدا یا بابات یا ...!    ترجیح میدم برم توی خیابونا قدم بزنم!   تولدش شده نوشت: یکشنبه تولد گیتا می باشد. مبارکت باشه یه عالمه خیلی :)
مهدیار دلکش
دل من فقط به بودنت خوشه ...!
مهدیار دلکش
من اینجا روی نیمکتی نشسته ام و تو هم کنارم هستی اما هیچ ردی از خود بر روی برف باقی نگذاشته ای چه حجم کمی دارد خیال تو اینجا!
مهدیار دلکش
ساقه به بالا می رود. میوه فرو می افتد؛ دگرگونی غمناک است!
مهدیار دلکش