آقای تاناکا دنیای دور و برش را همانگونه که بود، میدید. مثل پدرم نگاهش گنگ نبود. به چشم من همانطور نگاه میکرد که به چکیدن قطرات شیره بر تنهی درختان کاج و یا حلقهی روشن آسمان، در جایی که خورشید، پشت ابر قرار میگیرد.
او در دنیای مرئی زندگی میکرد، حتی اگر همیشه از بودن در آن، احساس خشنودی نمیکرد. او متوجه درختها، گلولای و بچهها در خیابان میشد.
اگر ما یک آدم مصنوعی درست کنیم، و این آدم مصنوعی شروع به صحبتکردن دربارهی بورس یا مسابقهی اسبدوانی کند، بدون آنکه سادهترین و مهمترین سوال را مطرح کند، یعنی اینکه چگونه همهچیز به وجود آمده است، در این صورت حسابی خواهیم خندید.
تنتن، برای من یعنی کودکیام. یعنی آن حوض توی حیاط. یعنی آن ماهی حوض، که دور از چشم مامان برایش آب میریختم؛ فکر میکردم اگر آب حوض بیشتر باشد، خوشحالتر میشود.
تنتن، برای من یعنی بازیهایم با محمد. یعنی قلعهساختن دو طرف خانه و پرتاب توپ به قلعههای همدیگر.
تنتن، برای من یعنی شکیبا؛ دخترک موبور همسایه. یعنی خالهبازیهایم با شکیبا. یعنی قوری و سماور او.
زندگی، عجیب است.
فیلم درست در جایی که توقعش را نداشتم، به شعر نزدیک شد. تقابل فضاهای متضاد و عکسالعمل کاراکترها نسبت به شرایط متفاوت، به نشاندادن پیچیدگیهای روانی انسان بسیار کمک کرده است.
برای لونرفتن فیلم، از گفتن جزئیات خودداری میکنم، اما بگویم که این فیلم، شعر دارد؛ تصویر چشمنواز دارد؛ سردی دارد؛ سکوت دارد؛ خشونت عریان دارد و شما را در لحظاتی میخکوب خواهد کرد؛ مشخصا به سکانس حمام و تلفنزدن ماریا اشاره میکنم؛ ساچ عه واو.
موضوعی که از نظر من سینمای اروپا (اکثر فیلمهایش) را نسبت به هالیوود (اکثر فیلمهایش) برتری میدهد، مشارکتدادن بیننده در فیلم و دولایهبودن و نزدیکشدن به انسان در آنها است؛ فیلمهای اروپایی، همهچیز را مستقیم نمیگویند. به بیننده اجازه میدهند تا وارد فیلم شود و خالیها و سکوتهای فیلم را با ذهن و تخیلش بفهمد و بسازد؛ لذت کشف.
و صحنهی پایانی این فیلم. که ظاهرا فقط یک جنگل است؛ اما ما باید جای خالی گوزنها را در آن حس کنیم.
🚫 پیشنهاد میکنم ابتدا فیلم را ببینید و بعد یادداشت را بخوانید 🚫
چیزی که بیش از هر چیز دیگرِ این فیلم، مرا خوشحال کرد، واقعیبودن داستان و صحنههای واقعی بعد از تیتراژ پایانی بود. «کاپتن فنتستیک» کمی فانتزی بود. کمی غیرواقعیتر از آن که بشود تمام آن را باور کرد. اما قلعهی شیشهای، واقعیت دارد و آدمهایی این چنینی، واقعا نفس کشیدهاند و میکشند روی این سیاره به نسبت گه.
بگذارید از اسم فیلم، شروع کنم. در تمام طول فیلم، صحبت از ساختن یک قلعهی شیشهای است. طرح و نقشهی آن، توسط پدر خانواده و با تمام جزئیات کشیده شده و همه برای ساختن آن تلاش میکنند؛ خانهای که هیچوقت ساخته نمیشود؛ استعارهای از اتوپیای پدر خانواده که هرچه میگذرد به دیستوپیا شبیهتر میشود و تا مرز ویرانی هم پیش میرود. قلعهای که کاملشدنش مهم نبود و رنگکردن ستونها و دیوارهایش اهمیت داشت؛ کندن زمینش با شکمهای گرسنهی چندروز غذانخورده، مهم بود. پدر قصه اما ذرهای از آرمانهایش کوتاه نمیآید. و نتیجه؟ فرزندان خانواده، کمکم و نفربهنفر، به دامن واقعیت پناه میبرند؛ چون دنیا را آنطور که پدر میبیند، نمیبینند. آنها دوست دارند زندگی نرمال را هم تجربه کنند و پدر، تنهاتر میشود.
قدرت کارگردان این است که شما را وارد قصه میکند. هیچکدام از شخصیتها، دوست داشتنی مطلق یا دوستنداشتنی مطلق نیستند. آنها انساناند و در هر سکانس، شما دلتان پیش یکی از آنهاست و حق را به او میدهید؛ یک داستان واقعی. فیلم، مرا به فکر برد -کاری که یک فیلم خوب باید انجام دهد- به این نتیجه رسیدم که اگر میخواهم با مدل خاص خودم زندگی کنم، ازدواج نکنم و بچهای را به دنیا نیاورم که او هم مجبور شود به سبکی که دوست ندارد زندگی و مرا تحمل کند. شاید آنها دوست نداشته باشند که بوهمین، ادونچرر، «بز کوهی» یا هر گه دیگری باشند.
از لحظات درخشان فیلم، سکانس شنایاددادن پدر به ژانت در استخر است. و بعد مکالمه بینشان. آنجا که ژانت میگوید:
Don't touch me! You tried to kill me.
و بعد پدرش میگوید:
Hey, I would never let anything bad happen to you. But I can't let you cling to the side your whole life just because you're scared. If you don't want to sink, you have to learn how to swim
مفید در برابر باد شمالی
دانیل گلاتائور
شهلا پیام
نشر ققنوس
دویستوچهلوهشت صفحه
چهاردههزار تومان
سراسر کتاب، مکالمات ایمیلی یک زن و مرد است؛ خوشخوان و جذاب مخصوصا برای نسل ما که بخشی از زندگیمان در دنیای مجازی گذشته است.
برشی از کتاب:
موضوع: امی
نه امی، شما هرکسی نیستید. بهخصوص برای من. شما مثل صدای دوم درون من هستید که در طول روز، همراه من است. شما از دیالوگ تنهای درونی من یک گفتوگو به وجود آوردهاید. شما زندگی درون مرا وسعت میبخشید ...
امی، من میترسم از این که ندای دوم خودم را از دست بدهم، ندای امی را.
من میخواهم او را نگهدارم. میخواهم با او محتاطانه رفتار کنم. او برای من غیرقابل صرفنظرکردن شده است.
لئوی شما